ارس
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-طنازی طبیعت

از کلیسای سن استپانوس که بیرون میاییم راهی قره کلیسا میشویم تا به دیدار از کلیسای طاطاووس برویم.مسیر ما این بار جلفا-قزل قشلاق-پلدشت-یولا گلدی-شوط و نهایتا قره کلیسا خواهد بود.بعد از ظهر است که راه افتاده ایم و امید داریم قبل از تاریکی هوا به آنجا برسیم.هیچ نمیدانیم آیا در کلیسا برای ما باز خواهد بود یا نه..تنها دعا میکنیم که راه را بیهوده نپیماییم.

باید از حاشیه رود ارس بگذریم.رودخانه ای که هیچ نقطه اش برای مسافران جاده تکراری نیست.از هر پیچ کوهستان که رد میشویم این رود مرزی به رنگی و شکلی در میاید.انگار ارس مادری است که در تلاقی با هر رود کودکی نو از آن زاده میشود.کودکی که در هر سرزمین نشان از پدری دیگر دارد و نشان از زاد و بومی دیگر..

ارس رود شوخ طبعی است که گاه در کنار مرز ارمنستان رنگ خون به خود میگیرد و گاه در کنار مرز آذربایجان رنگ سبز-گاه خروشان شده و میغرد گاه به خاموشی میگراید و در سکوت آرام ارام تن جاده را مینوازد...ارس را تنها باید دید و در زیباییهایش غوطه خورد.

ارس را آذربایجانیها به زبان خود آراز و ارمنیها آن را آراکس مینامند-رودخانه پرخروشی که پشت هر برحه  ای از زمانش قصه ای و داستانی نهفته است.این رودخانه سال 1813 در پی عهدنامه ننگین تکمنچای به عنوان مرز ایران و روسیه برگزیده شد.امروزه بخش جنوبی آن متعلق به ایران و بخش شمالی آن کشورهای آذربایجان و  ارمنستان قرار دارند.

سیمهای خاردار کنار جاده و ریل قدیمی و ترن درب و  داغانش نشان از مرزی بودن این نقطه دارد.  

در تعیین مالکیت جزیره‌های ارس قرار شد خط مرزی از میان رود ارس بگذرد و اگر در محلی چند شاخه از رود وجود داشته‌باشد میانهٔ شاخهٔ عمده‌تر خط مرزی شود.

 در تاریخ ۶ مهرماه ۱۳۳۴ یعنی زمانی که مالکیت جزیرهٔ نزدیک به پاسگاه عباسی تعیین می‌شد بر سر این که شاخهٔ عمدهٔ رود در این محل کدام است میان هیأت شوروی و ایران مشاجره‌ای درگرفت. یکی از افسران ایرانی به نام ستوان یکم نورالله کثیری نقشه‌بردار لشکر تبریز، برای اثبات این که شاخه‌ای که به سود ایران بود عمیق‌تر و بنابرین شاخهٔ عمده‌است با اسب خود بی‌باکانه به آب زد. وی و اسبش در زیر امواج ناپدید شدند ولی یکی از مرزبانان ایرانی به نام صمد مدداقلی توانست افسر ایرانی را نجات دهد. اعضای هیأت روس با دیدن این صحنه، مالکیت ایران بر جزیرهٔ ۱۳۰ در این شاخه از رود را پذیرفتند. جزیرهٔ ۱۳۰ بعداً با تصویب مقامات عالی ایران جزیرهٔ کثیری نام گرفت و به ستوان یکم نورالله کثیری پاداش و نشان افتخار داده‌شد.

 در دوران جنگ سرد، برخی از ایرانیان کمونیست و چپیهای افراطی که به دنبال مدینه فاضله خود در آن سوی آبها بودند از طریق این رودخانه به اتحاد جماهیر شوروی فرار کردند و عده بسیار زیادی از آنها نیز در این رود پر خروش و در کنار این کوه های ستبر غرق و برای همیشه ناپدید گشتند.

همچنین صمد بهرنگی، نویسندهٔ ایرانی کتاب‌های کودکان نیز به علت ناآشنایی با شنا در این رودخانه غرق شد.گرچه بعضی ها معتقد به کشتن او توسط نیروهای ساواک هستند.(کسی هیچ وقت علت واقعی مرگ صمد را نفهمید)

کمی که جلوتر میرویم به دریاچه سد ارس میرسیم.تیغ افتاب چنان بر سر ما میتابد که گرما امانمان را میبرد.با اینحال از ماشینهایمان پیاده میشویم تا کنار ساحل ارس دستی به آب بزنیم.نخجوان مقابل ما قرار دارد و به راحتی دیده میشود.این سوی ساحل ماییم و آن سوی ساحل جمهوری آذربایجان.دست تکان میدهیم برای آن سوییها و به پرنده آزادی مینگریم که بالای سر ما اوج میگیرد و به راحتی مرزها را درهم میشکند.

تا رسیدن به پلدشت ادامه مسیر کاملا مرزی و نسبتا خشک است اما از پلدشت که به سمت شوط میپیچیم ناگهان طبیعت غوغا میکند.تا چشم کار میکند گندمزارهای طلایی برپهنه دشت بیکران امتداد یافته اند و در نسیم هی به تن نازک خود پیچ و تاب دلبرانه میدهند.

 کم کم از دوردستهای دور هجوم ابرها به سوی ما گسیل شده و آسمان به اولین غرش به رنگ خاکستری عجیبی درمیاید.

طوفان دم به دم به ما نزدیکتر میشود.باد دور ما هیاهو میکند..خاک پیرهن میدرد و به یمن برکت باران لباسی از اخرا به تن میکند.گاه از پشت تپه ای در آن دوردستها چهره یک ده کوچک دیده میشود.دهی که انگار دستی از غیب ناگهان آن را هویدا میسازد.دهاتی شبیه سرزمینهای لی لی پوتهای افسانه ای.نمیدانم چه کسی پشت آن دیوارهای کاهگلی میزید.اما چیزی ته دل من میگوید که با افسونی ده دوباره ناپدید میشود.

حالا آسمان هم به شدت میغرد و زمین وزمان به هم دوخته میشوند.باد ما را به ناکجاآباد میکشاند و ما در قصه ها نقش میگیریم.

چنارهای کنار جاده که تکان میخورند صدایی در من و در طبیعت میپیچد که زمان را رازآلود میسازد.حالا گندمزار با چنارستان و جاده و ابر و بارانش ما را به بازی گرفته اند.

سایه های ابر بر تن دشت نقاشیهای آبستره خلق میکنند و به چشم بر هم زدنی دستی از بالا هفت رنگ اهورایی بر اریکه آبی -خاکستری میپاشد.رنگین کمانی بر آسمان خاکستری گنبد زده و جلوس میکند.

هزاران پرتوی نورانی با ابرها گلاویز میشوند.کم کم نور خورشید از لابلای ابرها بیرون میزند و کله های کوچک گوسفندها از لای علفها پدیدار میشود.

صخره ها کش و قوسی به تن نمدارشان داده و دست به سوی خورشید دراز میکنند.طبیعت شوخ طبع امروز میخندد و برای ما طنازی میکند.دل و دینمان به یغما رفته و آب از سر ما دیگر گذشته است.فکر کن که چه حالی دارد عاشق آسمان و ابر و باران گشتن. 

و بعد بوی خاک باران خورده در مشام ما میپیچد و خمارمان میکند.

و ما انگار عمرمان را صفر کرده و دوباره زاده میشویم.