میشود با مهربانی آشتی کرد
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

8x9nap0ylp7fox1yo139.jpg

امروز در قاموس بلوغمان چیزی به نام گذشت مفهوم ندارد انگار بزرگ شدنمان را با تاروپود غرور میبافند.ما چه مان است؟که اینگونه دل میشکنیم و مباهات می ورزیم به غرور حفظ شده مان.ما چه هستیم که نام خود را انسان مینهیم و نمیفهمیم که میشود با زندگانی آشتی کرد.با دوستی عشق ورزی کرد.دلی را نشکست و قشنگی باهم بودن را لجن مال نکرد؟

اصلا دیگر دوستیها رنگ و بویی دیگر گرفته.تا هست و هست ذهن مملو از فرمولهای حسابگریمان فرمان میدهد که چه کسی!!! و تا ؛چه زمانی!!! به ما سود میرساند و سپس کات...به همین راحتی.

و فردا دگرباره کسی دیگر و تکرار بی هویت کلمه دوست با دیگری و فردا روز باز:قهر قهر تا روز قیامت...بی اندیشیدن به قداست نام دوست و بار خاطراتی که پشت این کلمه ۴حرفی دنیایی را میسازد تکرار نشدنی.

 میشود دوباره ساخت لحظاتی که زیر باران با دوست میتوان قدم زد دستهایش را در دستهایمان گرم کرد با بوسه اشکهایش را پاک کرد و به او ثابت کرد که من هستم...برای تو تا ابد و میمانم برای تو تا ابد به پاس تمام لحظات زیبای با هم بودنمان و تمامی نبض ثانیه هایی که در چشم بهمزدنی برایمان گذشت.

دوستم من! من اینجام برایت و میمانم تا آن زمانیکه دلت دوباره گرفت و خواستی دستهایی گرمت کند من زنده میمانم به خاطر تو دوست من...و فریاد میزنم :

آشتی آشتی با هم میریم تو کشتی