مردی از جنس راستی
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه ، تهران گردی

اردیبهشت 91-به سمت بازار تهران

در صبح بهاری پنجشنبه راهی خیابانهای قدیم تهرانم.آنجا که در خاطره های پدربزرگ و مادربزرگ قصه هایشان را زیاد شنیده ام.انجا که سکانسهای فیلمهای کیمیایی را به شوق دیده ام.آنجا که از هزاران خانه قدیمی اش هنوز میتوانم رد پایی حتی کمرنگ لابلای آجر و سیمان بیابم .آنجا که روزگارانی قلب پایتخت در آن میتپید و هنوز هم رگ حیات تهران در آن جاری است.به سمت بازار تهران روانم.

از ناصرخسرو عبور کرده ام.همان خیابان دارو و دوا.به سمت سبزه میدان میروم.از سنگ فرشهایی عبور میکنم که میخواهند گذشته شان را با تلق و تلق گام درشکه ها زنده کنند.اما آشفته بازاری است اینجا.در هیاهوی فریاد دلالان سکه و فروشندگان دلار- گامهای اسب درشکه چی پیر انگار وصله ناجوری شده است.خواسته اند ناصرخسرو را با گذشته اش پیوند زنند اما غافل از این شده اند که برای زنده ساختن تاریخ یک محل باید روح گذشته را در آن جاری کرد و روح گذشته در فریادهای ناخوشایند مردمان امروزی- در دود و  دم گند ماشینها -خلط گلو و بوی عرق بدنهای هرزه آلود عابران و هزاران آشفتگی و آلودگی دیگر گم شده است. اینجا بیشتر شبیه یک بالماسکه است تا حفظ هویت تاریخ ...بگذریم!

من راهی امامزاده زیدم که سومین بقعه متبرکه از نظر قدمت و عظیم‌ترین زیارتگاه در شهر تهران است و در مرکز بازار تهران و در انتهای بازار بزازها قرار دارد.بنای اصلی اینجا متعلق به دوران صفوی است که گویا در عهد ناصری در آن تغییراتی داده شد.

اما آنچه من را در این صبح پنجشنبه بهاری به امامزاده زید کشانید مقوله دیگری بود. من به جایی پای گذاشته ام که رد خونخواری جد اعلای سلطان صاحب قران را در آن دنبال میکنم.حس میکنم هنوز از دیوارهای اینجا فریادهای مظلومانه مردی شنیده میشود که اگر بود و میماند نه قاجاری باقی بود و نه تاریخ سیاه فلان الدوله ها و مضحکه الممالکها. مردی که به تنهایی میرزید به کل سلسله غرق خیانت قاجارهای بی عرضه و جنم... و حیف .حیف که امروز در اینجا حتی یک نوشته به یادبود ابرمرد بزرگ زندیه وجود ندارد...

"در این مکان جوانی دلیر و نیکو سرشت-بزرگترین شمشیر زن مشرق-ابر انسانی از نژاد شایسته ایرانی-مردی از تبار جوانمردان روزگار آرمیده است که در سن بیست و سه سالگی نابینا و به قتل رسید."

میتوانید حدس بزنید او کیست؟لطفعلی خان زند.شاهزاده غیور ایرانی که اینگونه مهجور و تنها در گوشه این امامزاده دفن شده است و کمتر کسیست که یادی از او در این روزگاران نامردی بکند.

لطفعلی شاهزاده و آخرین فرمانروای زندیه بود.وی بسیار پر قدرت، راستگو، درستکار و شجاع  و خوش چهره بود که دستی هم به شعر و شاعری داشت.اما در کمال شرمندگی چنین سردار رشیدی از اطرافیانش خیانت دید و  در ارگ بم کرمان گرفتار آغا محمد خان قاجار شد.

کسیکه بسیاری او را بهترین شمشیر زن روزگار شرق می نامند هنگامی که که آغا محمد‌خان قاجار به او گفت بر او سجده کند پاسخ داد :

 من تنها به خدا سجده می کنم.

سپس شاه قاجار دستور داد که اصطبل بانش او را مورد آزار جنسی قرار دهد!!!فردای آن روز لطفعلی جوان را زار و نزار پیش خان قاجار اوردند.خان قاجار با نیشخند بدو گفت : «هان لطفعلی خان! هنوز هم غرور داری؟» واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتن نداشت سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریست و گفت:

«من از تو نمی‌ترسم ای اخته فرومایه».

این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد.

لطفعلی خان زند قبل از مرگ شعری را سرود:

یا رب ستدی مملکت از همچو منی   دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد   پیش تو چه دف‌زنی چه شمشیرزنی

یادش گرامی و نامش بر تارک سرزمینم تا ابد درخشان باد!