شب سمور
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرد به در حمام به آرامی کوبید و گفت:بیرون نمیای؟

زن با دهان خمیری در حال مسواک زدن گفت:میام.

در که باز شد زن قیافه داغون مرد رو که دید فقط تونست بگه: چی شده.

مرد گفت سمور به قفس پرنده ها زده.

زن روی زمین نشست و صورتشو تو دستاش گرفت.

به فاصله یک نفس هق هق زن بلند شد....

***

اون روز صبح جمعه بهاری دل انگیزی بود که زن و مرد تصمیم گرفتند 11 مرغ عشقشونو بالاخره از قفس تو خونه به قفس بزرگ تو حیاط منتقل کنند تا حیوونا نفسی بکشن و دوباره زنده بشن.

وقتی 11 مرغ عشق تو خونه تابستونیشون آروم گرفتن صدای هیجان بهاریشون حیاط رو برداشت.زن و مرد هم دو تا صندلی آوردن و نشستن کنار قفس بزرگ اونها لابلای حیاطی که داشت مست بهار میشد.این 11 مرغ عشق به جون این زن و مرد وصل بودند. تمام این 6 ماه زمستانی اونها رو تو اطاق نگه داشته بودن به امیدی که هوا که گرمتر شد پرشون بدن تو خونه قفسی حیاط تا از حضور بهار و چه چه پرنده ها و سبزی درختا حظ کنند.یکی از این 11 مرغ عشق بدجور به قلب این زن و مرد وابسته بود. "عدسی" کوچکترین آنها که معلول هم بود و نمیتونست پرواز کنه.عدسی رو از بقیه بیشتر دوست داشتن مثل پدر و مادری که فرزند معلولشونو بیشتر از بچه های سالمشون دوست دارن.آخه عدسی تو دستاشون بزرگ شده بود و از نوک انگشتاشون دونه خورده بود.عدسی انگار سوای بقیه به جونشون وصل بود.

وقتی 11 مرغ عشق پرداده شدن تو حیاط همگی پریدن و رفتن رو شاخه بالایی الا عدسی معلول.

زن غصه عدسی رو خورد که حالا حتما از تنهایی دغ میکنه اما جفت عدسی پر زد و رفت کنارش نشست تا عدسی فکر نکنه حالا که معلوله دیگه هیشکی دوسش نداره.

خیال زن که راحت شد دیگه شب شده بود.بارون بیهوا زد از تو سینه آسمون بیرون و هوا سرد شد....

***

-از کجا فهمیدی سمور زده به قفس؟

-خودم دیدمش دخل همه رو یکی یکی آورد....

و هق هق زن بلند شد!

مرد هیچ جوری نتونست زن رو آروم کنه.زن فریاد میزد و میگفت که مرد هیچی از احساس نمیفهمه .مرد نمیفهمه که زن حکم مادر 11 مرغ عشقو داشته.زن با هق هق خوابید و خواب بچه های از دست رفتشو دید!!!!!!

***

صبح زن پاورچین پاورچین سراغ قفس رفت.خیال میکرد قفس از خون پوشیده شده اما هیچ خونی در کار نبود و هیچ پرنده ای هم لت و پار کف قفس نیفتاده بود.زن خوشحال شد.فکر کرد حتما مرد دیشب خواب آلوده بوده و درست متوجه نشده.شاید در قفس باز مونده و 11 مرغ عشق پر کشیدن به آسمون.خیال زن بگی نگی آروم شد و رفت پی کار و زندگیش...

***

اما این صبح برای مرد تراژیک ترین صبح زندگیش بود.وقتی قبل از بیدار شدن زن آروم و آهسته به حیاط رفت و 11 پیکر نحیف و رنگارنگ رو غرق به خون کف قفس دید.درحالیکه سر همشون از تن جدا شده بود.سمور کار خودشو کرده بود و اگر زن این صحنه رو میدید حالش دگرگون میشد.مرد سپیده نزده پیکر کهای کوچک پرنده های بیگناه رو که بالهای رنگارنگشون به خون تنشون آغشته شده بود از تو قفس جمع کرد و آروم برد و گوشه حیاط زیردرخت گیلاس دفن کرد.و بعد به آرامی گریست...

شاید با بهار سال بعد  درخت گیلاس شکوفه هایی به رنگ آبی و زرد و سبز بدهد به یاد بالهای رنگارنگ 11 مرغ عشق قصه زندگی آن زن و مرد...

***

شب سمور اصطلاحی قدیمی است که به اتفاقات خون بار اطلاق میشود.سمور حیوانی است که شبانه به حیوانات کوچک حمله کرده و تنها خون آنها را میخورد و جسدهای پاره پاره آنها را به حال خود رها میکند.

و این داستان جمعه غم انگیز ما بود.