سفری با مادربزرگ(2)
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری با مادربزرگ

فروردین 91-به سمت بندر ترکمن

جاده گرگان به سمت بندر ترکمن را خیلی دوست دارم.نمیدانم چرا منو یاد خیابان ولی عصر تهران میندازد. شاید چون دو طرف جاده پر از چنار بلند کهن است.شاید چون روزگاری دست در دست یک عاشق این جاده را پیمودم همان طور که آن خیابان قدیمی حوالی پارک ساعی را پیموده بودیم.شاید...مادر بزرگ تو که بهتر از هرکسی در این دنیا با خاطره بازیهای نوه عاشق پیشه ات آشنا بودی؟یادت هست که را میگویم که....سر تکان دادنت بوی شیطنت میدهد خاتون...

هر فصلی این جاده به یک رنگ و شکلی درمیاد و حالا سبز_ سبزاست و لابلایش میشود زردی کولزا های آماده درو را دید و حظ برد از این همه تنوع رنگ.

خروجی بندر ترکمن را میپیچم و راهی بندری میشوم از کودکی با آن جاده و آن بندر خاطره ها دارم.از مادر و پدر بگیر که در کودکی من همیشه راهی جزیره آشوراده بودند تا مادربزرگی که با هم قایق سواری میکردیم و جزیره اش را میپیمودیم تا عشقی که با آن شنهای جزیره را درنوردیده ام و برایش از سهراب خوانده ام....."و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی دریا عاشق آبی آسمان باشد..."

و فکر کن که چه تنها است اگر که عاشق خاتون قصه ها باشد....

اینجا طبیعتش شوخ است و شنگ.در ابتدای راه ما را اسیر سبزی جنگل و آبی دریایش میکند بعد کم کم زمینها دشت میشوند و گسترده تا دورهای دور افقی به رنگ قهوه ای گستره دید ما را در بر میگیرد.به خود که میاییم به کویر و شنهای روان میرسیم باور نمیکنی با ما همراه باش و ببین. 

صدای زنگوله هایی خواب دشت را میاشوبد.کم کم سرهای فرفری گوسفندها خط افق را نقطه نقطه میکند.بعد این گله های گوسفند است که جاده را در مینوردند.می ایستم تا از مقابل ما بگذرند.بوی خلسه آور تن آنها گیجم میکند.بوی شیر میدهند بره های چند روزه.شیر مرا یاد مادر میندازد.دوباره دلم سخت میگیرد.بوی تن مادربزرگ هم مثل بوی شیر من را مست میکرد و سرخوش.دریغ که تن او امروز بوی خاک گرفته است.

 

بندر ترکمن برای من یک عالمه خاطره دارد.وقتی دست در دست مادربزرگ لابلای دنیای رنگارنگ پارچه ها میچرخیدیم و میخندیدیم و روسری ترکمنی بر سر میکردیم.هنوز یال روسری مادربزرگ در ذهن من تاب میخورد.گلهایی سرخ و زرد و سبزی که بر خاک سیاه آن  کاشته شده بودند و از دستهای مادربزرگ آب خورده و هر روز سرسبز تر از روز قبل میشدند.

فکر میکنم که آن روسری ترکمن بی موهای تابدار تو حتما میپلاسد.تو که نباشی تمام گلهای عالم خواهند پلاسید.حالا ببین...

سبز رو به قهوه ای میرود وقتی از ترکمن به سمت گمیشان راه میروم.آفتاب بر خاک تابیده و باتلاق تن چرخهای ماشین را نشانه میرود.خاک چسبناک شده است و پاهای پیاده من تاول میزند بر تن تهدید کننده دشت.فرو که میروم به یاد شعر بایزدید میفتم که میرفت و میخواند:

به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده چنانچه پای مرد به گلزار شود به عشق فرو میشد.

خیمه های ترکمن از دور دیده میشود.راه گم کرده ام مادر.مینشینم بر تن تفتیده گل آلودی که گویی اشکهایش شوره زده اند.صدای او اوی سگهای نگهبان از "اویهای" ترکمنی به سوی من هجوم میاورند.چوپان گله با چوب دستش نگهبانان گلوله ای سپید روی را میتاراند.با دست به جایی اشاره میکند و میگوید تا قبل هم آغوشی آفتاب و صحرا گلزار را ترک کنم.راه میفتم.

اینجا خاک بوی خدا میدهد و نمک طعم تن فرشته ها.گوسفندهایش سرگردانند مادر فکری به حال آنها بکن .دستی از سر مهر از همان دستان خداییت بر سر آنها بکش تا یادشان برود سرگردان تنهاییند در کویری تنهاتر از تنها...

میگویم اگر تو بودی حالا میگفتی:قدرتی خدا!از جنگل به کویر رسیده ایم .کجا برویم سمیرا؟