سفری با مادر بزرگ(1)
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری با مادربزرگ

فروردین 90-به سمت روستای زیارت

سلام مادر-بدجور تنهایم گذاشتی-ناغافل و پردرد-انگار که تاب ماندن را از من گرفته ای.وقتی غمی چنین سنگین بر دلم نشسته پای نشستن ندارم.باید رفت انقدر رفت تا فراموش کرد که دیگر نیستی.مگر همیشه نمیگفتی :باز هم سفر؟... و من میگویم :باز هم سفر! شاید تنها جاده بتواند مرا تسکین دهد.7 روز که از رفتنت گذشت من هم رفتم... پای در جاده های شمال راندم و رفتم نمیدانم به کجا خواهم رسید.امشب اینجایم و فردا خدا داند. میخواهم انقدر بروم تا با این درد کنار بیایم.من رفتم.بیا این آخرین سفر را با من باش. از آن بالا.راه دوری نمیرود این بار تو همسفر من باش از آن بالاهای بالا....یا علی...

پای در جاده فیروز کوه گذاشته ام و کوه های پر برف را در مینوردم.جاده که پیچ میخورد یادت در من پیچ پیچ میخورد.و چشمهایم در دام فصل پاییز میفتند.یاد هزاران خاطره ای که با تو داشته ام لحظه ای رهایم نمیکند.از هر تونلی که رد میشوم به خاطر میاورم که کودکی بودم بر روی زانوان تو و نحسی میکردم و تو مرا با قصه های تونلها آرام میکردی. تونل اول پدربزرگ بود تونل بعدی مادر بزرگ و انقدر قصه تونلها را میگفتی تا سرآخر من خوابم ببرد و یادم برود 6 ساعت در جاده ها هستم.حالا قصه ها بی تو بی پایان شده اند.پس تکلیف کلاغهای دربه در چه میشود که به خانه هایشان نخواهند رسید.دستم را بگیر بیا دو تایی جاده ها را پیش برویم.من از تنهایی بی تو در هراسم خاتون مهربان قصه های من.....

شب که میرسد گرگان را رد کرده ام و سر از زیارت در آورده ام.روستای بارانی جنگلهای هزاران ساله هیرکانی.این جنگلها پا به پای تو پیر شده اند و بعد رفتنت پیر تر.این را خوب فهمیده ام و قتی شبانه قدم در کوچه های خیس زیارت گذاشتم و هی رفتم.نمیدانم تا کجا انقدر رفتم که دیدم صورتم خیس شده است .باران! ممنونم از تو که مرا رسوا نمیکنی.تو فرض کن که من زیر باران گیر کرده ام.کوچه های زیارت را با تو زیارت میکنم مادر و با تو حرف خواهم زد.

امامزاده عبدالله چراغش روشن است.و نور سبزش دلم را بهاری میکند.در را باز کرده و وارد میشوم.کسی نیست.چادر به سر میکنم و بر خاک میفتم .به نام تو سجده کرده ام مادر. یادم به نذرم میفتد.مگر قرار نبود پایت را عمل کنی و بعد با هم برویم پابوس ضامن آهوچه شد آن نذر دلی ؟ رضا نداد خدای رضا که همسفرم شوی در زیارت رضایش؟ حالا اینجا در گوشه دورافتاده این روستا در این شب خیس و بارانی به نام تو نماز گذاشته ام خاتون! کاش بودی تا بوی یاسهایی جانمازت در تنم میپیچید اما اینجا بوی تنهایی و بیکسی در روحم میخزد.لعنت بر آن درد- لعنت بر آن پایی که عاقبت تو را کشت...

فکر کن جمعه باشد .تنها باشم .تو نباشی.شب باشد و من پای در گورستان قدیمی زیارت بگذارم.گریه نمیکنم اینجا یاد تو با من است.میدانی یاد کدامین خاطره از هزاران خاطره با تو بودن افتادم؟ آن سفر شمال که دم غروب من و تو لب ساحل ایستاده بودیم و هوا رو به تاریکی میرفت و ناغافل فهمیدیم روی یک قبر ایستاده ایم و تو گفتی :هول نکنی ها.... و من زیر لبی خندیدم آخر این تو بودی که هول کرده بودی و نه من ... بعد دو تایی دست هم را گرفتیم و از قبرستان بیرون آمدیم و تو گفتی خوبیت ندارد شب اینجا باشیم.... و بعد با هم غروب خورشید را در کناره دریا نگاه کردیم که پشت سنگ قبرها قایم میشد....

اینجا وهم ندارد.سنگهای قدیمی گورهایی خزه بسته با نقش و نگارهای زیبا مرا به خود میخوانند.آهسته میروم و یا دقت به آنها نگاه میکنم.تو هم با منی.زیاد کنجکاوی نمیکنی خاتون.میدانم از قبر و قبرستان خوشت نمیاید.رو که بر میگردانم شولای سپیدت را میبینم که آرام آرام دور میشود از من....بایست .نرو .میخواهم به تو برسم.تو پرپرواز داری و من پای در بند .بالا رفته ای سبک و رها....دستم به دامانت نمیرسد.خاتون بی دامان پر مهرت به کجا پناه ببرم از زمانه سنگین...

به کناره پل امامزاده میرسم و به خروش آب مینگرم.حجم سنگین پر غوغایی درونم را بهم میریزد.اینجا جای خوبی است که نامت را فریاد کنم.تنها آب خواهد شنید و نامت را با خود خواهد برد به تمام نیزارهای شمال.فردا روزی شاید اگر کسی در نی لبکی بدمد نام تو در هوای تمام جنگلهای شمال پخش شود.من نام تو را به دست آب خواهم سپرد آب امانت دار خوبی است. به من قول داده تو را غسل دهد.

پای در کوچه پس کوچه های زیارت میگذارم و بالا و بالاتر میروم.باران ریز هی میبارد و هی مرا پاییزی تر میکند.چشم به این کلبه های روستایی میدوزم یاد آن خانه قدیمی شمالی میفتم که تو در آن کودکیت را دوره میکردی.خاطره سازی میکردی و کودکی مرا نشانه میرفتی. یاد آن خانه شمالی و چاه آبی که در فصل پرآبی ماهی از آن بالا میزد و ایوانی روبه حیاط و ده ها مرغ و خروسی که سر به سر هم میگذاشتند و عطر خوش کته و باقالی و سیر و ماهی دودی و دست پختی که فقط مال تو بود خاتون مزارع شمال...

راستی مادر ! کفشها روی هم افتاده است.گویی سفری در پیش است...