ظهیرالدوله
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه ، تهران گردی

اسفند 90 - جمعه ای فرهیخته

آخرین روزهای سال نزدیک شده و ظهری سرد زمستانی است.دلم جایی میخواهد آرام  که دمی به آسودگی در آن خودم باشم و خودم -راه بروم و بیندیشم و فکرم را پرواز دهم. شاید کوچه پس کوچه ای که هنوز آهن و سیمان زخمش نزده باشند.راهی کوچه های شمیران میشوم و سر از قبرستان ظهیرالدوله درمیاورم.برخلاف بسیاری دفعات گذشته در آن باز است.پس وارد میشوم...

اینجا را ظهیرالوله داماد ناصرالدین شاه ساخت و آن را وقف هنرمندان و مریدان صفی علی شاه کرد.او که خود نیز در طریق صوفیان بود بعد از مرگ گوشه همین قبرستان وقفی دفن شد.امروز قبر بانی بزرگ این آرامستان در گوشه ای زیر سایه بان قرار گرفته است.

آسمان دلبرانه آبی است و آفتاب زمستانی بر پوست مینشیند.سایه ها روی قبرها نقشهای انتزاعی میافرینند.و شاخه های لخت انگار هنوز خواب خوابند.هوای خوبی در من نفس میکشد وقتی پا در کنار سنگها میگذارم و راه میروم.روحی سرخوش مرا در بر میگیرد.اینجا شباهتی به قبرستانهای تلخ و گرفته ندارد.سکوتش هم به پر از نیروی حیات است.یک نیروی ماورایی.اینجا کسی دلش نمیلرزد وقتی با سردی سنگها روبروست.اصلا زندگی در گوش آدمهای گذرایش مدام نجوا میکند.انگار از هر سوی قبرستان صدایی بلند است.گرچه صدای بیصدایی است.اما خوب که گوش دهی میشنوی صدای تار و شعر و دف و رقص و گامهای محکم مردان و زنان فرهیخته آرمیده در اینجا را....پس گوش کن:

اینجا قبر ملک اشعرای بهار است که همسایه رشید یاسمی گشته .شاعر "نوبهار " و "تازه بهار" که روحش را برای همیشه بر قله بلند دماوند آویخته است و زمزمه اش در جویبارهای البرز شنیده میشود که هنوز میخواند "این دیو سپید پای در بند "  را. و رشید در کنار او از شعر میگوید و میخواند از او نجوییم نام و نشانی را که از سرمنزل عنقا گذشته است....

این آبی عجیب آسمان را تداعی میکند که گویی بر قبر این شهزاده قجری سایه افکنده است.قبری بسیار قدیمی و کهنه که نشان از تنهایی دارد و بیکسی.نشان از اینکه شاید سالهاست پرهگذری بر آن نظر لطفی نینداخته است و دستی از سر دلتنگی آبی بر تنش جاری نکرده است و هیچ شاخه گلی گذرش بر سر این خانه نیفتاده است.دلم برای صاحبخانه آن میسوزد.شاید دیگر کسی نمانده باشد از آن طایفه قجری که حتی به یاد بیاورد مرد خفته در این خانه آبی را.....

 

صدای ویولونی بلند است و به دنبال آن زمزمه "ای ایران ای مرز پر گوهر" از آن بزرگمرد موسیقی ایران.بر سر این خاک که می ایستی ناخودآگاه اشک غرور چشمانت را خیس میکند.به یاد همه لحظه های سرود ای ایران میفتی که چه دلهایی را به هم پیوند زده است.اینجا روح الله خالقی آهنگساز سرود "ای ایران" خفته است که با نوای جادویی آن ترانه خود را تا ابد بر دلهای ما نقش زده است.

صدای آوازی بم قبرستان را فرا میگیرد.صدای زنی پرشوکت با حنجره ای طلایی که روزی روزگاری قمر موسیقی ایران بود.زنی با دستهایی بخشش گر که هرچه داشت میداد و بی ریا میبخشید.زنی که ملکه صحنه های موسیقی بود و اما با دستهایش لقمه لقمه نان بر دهان سگهای ولگرد میگذاشت.زنی که وقت مرگ تنها خانه کوچکش با وسایل اندکش نیز به اسم کودکی یتیم گشته بود.اینجا بانوی موسیقی ایران قمرالملوک وزیری خفته است که روزگاری با صدایش دلها را مسخر میکرد.

یادم میاید پدربزرگ وقتی از قمر حرف میزد چشمهایش را برق جوانی میگرفت و شیطنت. گاهی خاطره های ریز و درشتی تعریف میکرد از قمر که گویی رفاقتی هم با او داشته است.نمیدانم. پدربزرگ هم مثل قمر رفته است اما هنوز صدای پر حسرت او را میشنوم وقتی از صدای جادویی قمر میگفت و میخواند:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

کیم من، آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان   نه آرامی، نه امیدی، نه هم‌دردی، نه همراهی
گَهی اُفتان و خیزان، چون غُباری در بیابانی   گَهی خاموش و حیران، چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم، در دل شب‌ها چو کوکب‌ها   به اقبال شَرر نازم، که دارد عُمر کوتاهی

اینجا رهی معیری آرمیده است.شاعر دردها و رنجها.شاعر غزلهای ناب ایرانی.شاعر هم نوای خالقی و....

 انگار آبی رنگ این قبرستان شده است.رهی هم زیر بام آبی رنگی آرام خفته است. "گوشه گیر" _"حق گوی" ی "گلشن آشنایی"....

*گوشه گیر و حق گوی هردو تخلصهای شاعرانه رهی است.شاعر ترانه "شد خزان گلشن آشنایی"

نمیدانم این قبر محجور چرا چشم من را میگیرد.شاید ترک روی سنگ است که با ما حرف میزند و از بی کسی میگوید.هرکه باشد و هرکه هست از خاندان "هدایت" است. هدایت معروف که ما خاندانش را با صادقاشان میشناسیم و کمتر از مهدی قلی خانش میدانیم.مهدی قلی خان صوفی و شاعر که وقتی در دادگاه محکوم به صوفی گری میشود میخواند:

زده اند طعنه: هدایت صوفی شده است-همه را پیر مغان کاش هدایت میکرد-

این قبر یکی از مریدان صفی علی شاه است که با حرف "صاد" بالای قبر نشان گذاری شده .گویی این علامت تبرین و زنجیر هم نماد صوفیان مکتب شیخ است بالای این سنگهای خاکستری که مشخص میسازد کدام قبر متعلق به این فرقه مذهبی عرفانی است.

شولای زنی سپید پوش از کنار سایه های درختان میگذرد.زنی که با زنبیل هر روز از خیابانی میگذرد که پسرانی عاشق دارد.اینجا فروغ شعر ایرانی آرمیده است.بانویی که برای اولین بار ساختار مردانه شعر را شکست و برای زنان شاعر این سرزمین حریمی با احساسات زنانه ساخت.

بالای قبر او چراغهای زیادی آویزان شده است.به نیت همان شعری که خودش گفته بود:

اگر به خانه من آمدی-برای من-ای مهربان چراغ بیاور- ویک دریچه-که از آن-به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.... 

فروغ خوشبخت شده است.این را باور دارم.