خرانق
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

ادامه سفر به یزد-آبان 90-خرانق

از دور دیوارهای کاهگلی شهری قدیمی دیده میشود.خسته هستیم و غبار کویر بر سروروی ما نشسته است.پس دیدن این قلعه قدیمی مثل دمیدن نفسی تازه در جان ما میماند گرچه گویی هیچ جنبنده ای در ان وجود ندارد.ماشین را راهی_ راهی خاکی میکنیم و در کنار این دژ قدیمی پیاده میشویم.تنها میدانیم اینجا خرانق است.نه تابلویی وجود دارد که قصه این دیوارها را بگوید و نه ادمیزاده ای که ما را با خود به گذشته های قلعه ببرد.

پس خود با پای خود از دروازه تاریخ میگذریم و قدم در کوچه های خالی میگذاریم. خستگی خود را زیر سایبان های کوچه های کویری به در میاوریم و در پیرنشینها دمی مینشینیم و آفتاب را مهمان دل بیقرارمان میکنیم.دست بر کاهگل میکشیم و زنده میشویم.

اینجا خرانق است.زادگاه خورشید در افسانه های محلی.اما چه بی کس به امان خدا رها شده است.خالی از هر غیر و لاغیر.هنوز چون نگین زمردی سبز بر تارک خاکی رنگ کویر میدرخشد.کوه دارد و آب دارد و چشمه در ادامه دشتی به نام کویر مرکزی.و از همه مهمتر تاریخ دارد به قدمت هزاران سال حادثه که از بخت بد امروز خالی از سکنه شده  است.گرچه نگاهکی به آن میشود به خاطر معادن اورانیم نزدیک به آن...

 

خرانق که در 80 کیلومتری شهر یزد و در مسیر جاده اردکان به طبس قرار گرفته جزیی از شهرستان اردکان محسوب میشود.میتوان به جرات گفت که یکی از سایتهای بسیار مهم و تاریخی ایران است که متاسفانه توجه زیادی به آن نمیشود گرچه قدمت چند هزارساله دارد و تا دلتان بخواهد دیدنیهای کهن.در گذشته های دور این مکان مردمانی ثروتمند داشته و از این رو همیشه در معرض تاخت و تاز بیگانگان بوده است.به همین دلیل قلعه تسخیر ناپذیر در آن ساخته بودند تا در مواقع نیاز به آن پناه ببرند.

متاسفانه امروز تقریبا همه جای خرانق خالی از سکنه است.درهای خانه ها باز و پنجره ها رو به ناامیدی گشوده شده.دیگر هیچ دستی نیست که حجابی بیندازد بر چهارچوب قابهای خالی .دیگر پنجره ها هیچ صورتی را قاب نخواهند گرفت تا ابد. دیگر هیچ کس در کوچه پس کوچه های خرانق نغمه زندگی سر نخواهد داد.دیگر هیچ کودکی کودکیهایش را در کوچه های خاکی شهر نخواهد پیمود.دیگر خرانق خوابیده است...

 و ما پا به قلعه خسته خرانق میگذاریم که چهار هزار سال است آرام غنوده و شاهدی است بر گذر تاریخ در لحظه لحظه این شهر.قلعه ای که در دوران ساسانی بروبیایی داشته و هیاهو لحظه ای ترکش نمیکرده و امروز انقدر در سکوت غرق شده که دیگر یادش نمیاید حرفها را.

پایه و اساس خرانق همان قلعه باستانی آن است که برخی مورخان، قدمت آنرا به 4000هزار سال پیش نسبت میدهند.گویی در گذشته خرانق را خورانق به معنی زادگاه خورشید مینامیدند و اگر قدمت هزاران ساله آن را باور کنیم یعنی شاید دوران مهرگرایی ایرانیان پس احتمال وجود دارد که اینجا را مورد ستایش قرار میدادند که با مهر پیوند خورده بود.

پا که به قلعه میگذاریم با کوچه هایی تودر تو روبرو میشویم که تنگ در کنار هم آرمیده اند.این کوچه های باریک مکان مناسبی بوده که دزدان را گیر بیندازند و دست غاصبان را کوتاه کنند.قلعه یک هکتاری ! خرانق  6 برج دیده بانی دارد و دیوار دفاعی دورتا دور آن را فرا گرفته است.

از آنجاییکه قلعه در بالای تپه ای واقع شده است از میان درگاه های گاه سالم آن نمای کل منطقه پیداست.تا دوردستها میشود رد زندگی را در گذشته های دور جستجو کرد. و میشود روزی را به یاد آورد که از همین درگاه کسی که امروز دیگر نیست هرروز بالا و پایین رفتن خورشید را از سرزمین آفتاب مینگریسته است.

گویی در این قلعه 80 خانه خشتی گلی وجود داشته یا سقفهایی از چوب و الیاف و پوشال که به مرور بر اثر خالی شدن از سکنه رو به ویرانی نهاده اند.خانه ها عموما 2 یا 3 طبقه اند و حتی جاهایی تا 4 طبقه هم پیش رفته اند.خانه ها با پله کانهایی به هم ربط دارند.یک جور آشنایی همسایگی و هم دل و همیار بودن.

 

 دور تا دور قلعه نیز کانال آب برای حفاظت از آن حفر شده است .این قلعه دارای 4 دروازه به نامهای دروازه بالا، پایین، رضاخان سرداری و خالو است و اطراف قلعه کوچه های باریک و پیچ در پیچ است که معروف ترین آن کوچه گرگ است.

 

گرچه دیوارها خراب شده اند.گرچه خانه ها بی در و پیکرند.گرچه پله کانها دیگر پله ای ندارند و صاف شده اند.گرچه کاهگلها ریخته اند و جز خاک -باد هیچ نفسی را جا به جا نمیکند.اما خرانق هنوز میدرخشد.

هروقت صحبت از منارجنبان میشود همگی یاد منارجنبان معروف اصفهان میفتیم.کمتر کسی است که بداند در خرانق یک منارجنبان قدیمی تر از اصفهان وجود دارد که به امان خدا رها شده و رو به فراموشی است.دل آدم برایش میسوزد که هیچ کس نیست دستی از سر مهربانی بر پیکر پیرش بکشد.

این منار جنبان بر فراز مسجد جامع و تکیه قلعه خرانق ساخته شده است و جوانترین جزء قلعه محسوب میگردد که در دوران سلجوقی ساخته شده است.گویی در آن زمان این مناره علاوه بر کاربرد اذان به عنوان فانوس دریایی خرانق هم کاربرد داشته است. یعنی بالای ان اتش میفروختند تا مسافران مانده در راه را به سوی قلعه هدایت کنند.

این مناره نسبتا بلند و قطور است که دارای 3 طبقه و دو ردیف راه پله میباشد.یک ردیف راه پله برای آنکه بالا میرود و ردیف دیگر برای آنکه پایین میاید تا با هم برخورد نکنند.

بچه ها تصمیم میگیرند که از منار بالا بروند.اما در میانه های راه در میان مناره گیر میکنند و دیگر نه راه پیش برایشان باقی میماند نه راه پس.لطفا اگر قصد بالا رفتن از مناره را کردید قبل از آن به ابعاد خود توجه داشته باشید!!!!!

زیر منارجنبان خرانق مسجدی وجود دارد که داخل آن گویی در حال تعمیر کردن است. گرچه مرمت افتضاحش بر پیکر تاریخی آن لطمه زده بود.من نمیدانم چرا هنگام مرمت آثار باستانی معمولا توجهی به نوع معماری گذشته آن و مصالح به کار رفته بومی نمیشود تا این طور مسجدی قدیمی در ذوق نزند!!!!!

از مسجد که بیرون آمدیم بالاخره با اولین موجود زنده خرانق برخورد کردیم.البته میزبان خوبی نبود.از حضور ما معذب گشت و دمش را روی کولش گذاشت و به سرعت فرار را بر قرار ترجیح داد.

و اما معجزه خرانق دیدن درختهای زنده انار بود که در پاییز هزاررنگ فانوسکهای سرخ خود را آویخته بودند.و چه جالب مینمود در حیاطهای خانه های مرده درختی هنوز نفس میکشید و این یعنی امید به اینکه خرانق را هیچ گذر زمانی نخواهد کشت.

 خسته شده بودیم.در کنار یکی از همان پیرنشینهای خانه کویری لمیدیم و به ساکنانی اندیشیدیم که تا همین چند وقت پیش هنوز امیدوار به شهرشان در اینجا زندگی میکردند و از بس هیچ کس به فریاد آنها نرسید دست آخر خانه و کاشانه را به امان خدا رها کردند و سر از شهرهای بی تاریخ و هویت درآوردند.دوست دارم بدانم صاحب این خانه زیبا حالا کجاست و چه میکند و آیا یادی از زادگاه خورشیدش دارد؟

پای از قلعه تاریخی که بیرون میگذاریم  رو در روی خود کاروانسرای قدیمی خرانق را میبینیم. کاروانسرایی که از دوران قاجار به جای مانده است و گویی مکانی زایرسرا بوده سر راه مسافران خسته مشهد.امروز اما شکر خدا آن را بازسازی کرده اند و در برخی فصول و زمانهای خاص از ان به عنوان رصدخانه برای عاشقان آسمانهای کویری استفاده میکنند.

فکر کن که شبی در دل تاریخ هزارساله بخوابی و رو به آسمان محدبی آن ستاره بچینی. چه حالی میدهد ها...