یزد(5)
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

یزد-آبان 90

و حالا شب شده است و ستاره ها بالای سر ما در پهنه آسمان شهری کویری خوش میدرخشند و ما امشب نیز راهی شبهای این شهریم و خوش داریم قدم در رازهای کوچه های تاریکش بگذاریم شاید -کسی چه میداند- دری گشوده شده و دستی از گذشته های دور ما را به درون کشد.خوف برمان میدارد و میخندیم و عاشق افسانه های سرزمینهای کویری میشویم.

شب همیشه راز و رمزی دارد که من را شیفته میکند.به قول کسی بهتر بود من جغد به دنیا میامدم!!!! همیشه ترجیح داده ام زندگیم شبانه گردش یابد تا روزهای آفتاب و نور.نمیدانم شاید قسمتی از خون من به آن جانورهای افسانه ای برگردد که با دمیدن نور خورشید رم میکردند و به سایه ها پناه میبردند.....پس منی که با شب زاده شده ام همیشه گشتهای شبانه سفرهایم برایم چیز دیگری است...امشب نیز شبی از همان شبهاست....

میخواهیم پای در میانه مردم بگذاریم پس چه جایی بهتر از بازار که از قدیم شاخصه شهرهای ایران است.و صد البته که بازار یزد یکی از قدیمی ترین و زیباترین بازارهای این مرز و بوم.به خیابان قیام که وارد شوید میتوانید از تیمچه های مختلف بازار یزد دیدن کنیم که در این شب سرد پاییزی سرپا و قبراق در حال معامله است.ما از تیمچه زرگرها شروع کردیم که از همیشه قصه های مادربزرگها برق سکه هایشان دیده میشود.حالا فکر کن سکه اش یزدی هم باشد دیگر نور علی نور!!! یعنی زردی 22 عیارش چشم را خیره میکند.اینجا بازار طلافروشهای یزدی است و پاتوق زنان چادر به سری که با چشمهای مشتاق به دنبال زینتند.

بعد به تیمچه مسگرها میرسیم.تیمچه همان پاساژ است و فکرش را بکنید که ما ایرانیها از زمانهای دور_دور پاساژ داشتیم و چه پاساژهای زیبایی . این دالانهای تودر تو با سقفهای آجری و بعضا چوبی که از روزنه هایشان در روز نور میپاشد بر سروروی بازار و زنده اش میکند در فرهنگ غنی ما داستانها دارد.و من عاشق این دالانهایم و عاشق دکانهایی که پیرمردهایی با کلاه شاپو بر سر و گیوه در پا با چرتکه های قدیمی و چوبی معرفت میفروشند و مرام میخرند.

مگر میشود وارد بازار مسگرها شد و با هر "تق و تق" یاد مولانا نیفتاد.مولانایی که با صدای پتک صلاح الدین به رقص درمیامد و افتان و خیزان سماع میکرد بعد هنگام نماز واجب که میرسید با صدای موذن میگفت: از نمازی به نماز دگر شویم.....

میدانید خاستگاه بیشتر مکاتب عرفانی ایران شهرهای کویری است؟ سوال پیش میاورد که چرا شهرهای رمل و آفتاب و ستاره انقدر عرفان خیزند.ساده ترین پاسخ این است که اگر هرکسی هرشب به آسمانی محدبی انقدر نزدیک باشد تا با دراز کردن دستی خوشه خوشه ستاره بچیند آیا به عرفان نخواهد رسید؟؟؟؟ رهایش کنیم و عشقش را ببریم.

اینجا کاروانسرای کرمانی است.بنایی آجری که در عهد قاجار ساخته شده است و امروز حکم یکی از همان بازارها و تیمچه ها و سراهای یزدی را دارد.در نور قرمز چراغی قدیمی یاد شعر حافظ میفتیم که:

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی

و خانه هنر و گشتی لابلای تابلوهای نقاشی و آثار هنرمندان معاصر و پوسترهای گرافیکی بی نظیر و حالی بردن اساسی...خانه هنرش که چنین زیباست:

 تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

به گذر خان رسیده ایم و مجموعه مدرسه و بازار و حمام خانی.در این وقت شب دیگر همینمان مانده که سری هم به حمام بزنیم.حمام خان که سال 1212 توسط حاکم یزد "محمد تقی خان بافقی " ساخته شد و امشب در این تاریکی کوچه ها انگار اجاق گرمخانه اش ما را به خود میخواند.

پس به کوبه در چوبی و قدیمی آن میکوبیم.در خش و خشی کرده و به روی ما گشوده میشود.کشی پشت در نیست شاید خود خان با لنگی بر کمر و سبیلهای از بنا گوش در رفته اش آمده به استقبال ما.سه پله پایین میرویم و پای به حمام قدیمی میگذاریم.

میشود چشمها را بست و خیال کرد که هوا از بخار داغ آب خزینه پر شده و بوی سفیداب و سدر و حنا به مشام میرسد.صدای دلاک را هم میتوان شنید که داد میزند:

حمومی آی حمومی

حمام خان در گذشته از سه قسمت خزینه-شاه نشین و گاوروتون تشکیل شده بود اما امروزه به چایخانه سنتی تبدیل شده است. پس لم میدهیم بر پشتیهای آن و رو به حوض پر آبش سفارش چای قند پهلوی لب سوز میدهیم که در استکانهای کمر باریک قجری با قطاب و پشمک و بقلوای یزدی طعم دیگری دارد.

 بد نیست کمی از معماری حمامهای قدیمی ایرانی صحبت کنیم.حمامهایی که معمولا با ذوق هنری فراوانی ساخته میشدند.از کاشیهای هفت رنگ و معرق و خشتی بگیر تا تصاویر زیبای انسانی و نقوش اسلیمی با رنگهای تند و شاد و گرم ایرانی.

معمولا یک شبکه آبرسانی آب را از قنات محله به حمام میرساند.پس در گرمخانه ها آب به جوش میامد و در حوض و فواره های داخل سربینه میریخت.راهروهای باریک و طولانی گرما را در خود حفظ میکردند و هشتی ها محل مناسبی برای تعویض لباس بودند.حمام را در جای گود میساختند تا هم ضد زلزله شود و هم جریان هوا را راحت تر انجام دهد.

در گذشته های دور که خانه ها حمام نداشت این مکان برای دید و بازدید و غیبت و آشنایی و حرف و حدیث اهالی محل مکان مناسبی بود.چه بسیار خواستگاریهایی که در حمام از دختران دم بخت توسط مادران و خواهران آقا پسرها انجام میشد و چه جایی بهتر از حمام برای دید زدن تن و بدن دخترک دم بخت.

هروقت یک حمام قدیمی را میبینم به یاد بخشی از کتاب سو وشون بانو سیمین دانشور میفتم.دلم پر میکشد برای "زری"...