نذر دلی
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته ، خاطره ها

دختربچه  ضعیف و بیمار بود.با تنی تبزده در گرمای مرداد تابستانی اشک میریخت.تمام بدن کودکانه اش از دانه های قرمز پوشیده شده یود.سر کوچکش زیر ملحفه بود و تن رنجورش آرام آرام میلرزید.عاشورا بود و دخترک نمیتوانست بلند شود و نذر هرساله شربتش را در عاشورای حسینی ادا کند.

پدربزرگ آرام به کنارش آمد.دستهای مهربانش را بر سر دختربچه کشید.دخترک سرش را از زیر ملحفه بیرون نیاورد.پدربزرگ به مادربزرگ نگاهی انداخت.مادربزرگ بلند شد.از گنجه قدیمیش کیسه ای تخم شربتی با کاسه گل سرخی سر جهازیش را بیرون آورد.پدربزرگ با دستهای خداییش یخها را شکست. مادربزرگ شربت را آماده کرد.پدربزرگ دخترک را صدا زد.مادربزرگ بر تن نحیف و پر از دانه آبله مرغانی دخترک چادر گلدار نازکی را انداخت. پدربزرگ دستهای کودک را در دست گرفت.مادربزرگ کودک را بلند کرد.

سرچهارراه دسته بزرگی از عزاداران حسینی سینه زنان از راه رسیدند.در میان آنها دختر کوچک 9 ساله ای با صورت قرمز تب زده جوشی و دستهای کوچک شربت پخش میکرد. چادر که از سرش میفتاد عزاداران پیراهن خوابش را میدیدند که خیس از گرما و عرق و تب بر تن نحیفش چسبیده بود.

عزاداران مردادی حسین گلویشان تازه شد.دخترک خندید-پدربزرگ نگاهش را جاری کرد.مادربزرگ آغوشش را گشود.

آن شب دخترک خواب بهار را دید و خنک شد.نام آن کودک 9 ساله سمیرا بود.