موریس(9)
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90- Maeva Catamaran-Lle Aux Gabriel

من عاشق تجربه های دریاییم.گاهی انقدر خودم را در سفرهای دریایی از خود بیخود میبینم که میندیشم شاید از جنس آب باشم.هیچ گاه در دریا حس تنهایی نکرده ام.میتوانم ساعتها بنشینم و خیره به آب در خود مراقبه کنم.پس برای منی این چنین یک روز روی آب رفتن و در جزیره ای کوچک و خالی از سکنه ساعتها را سپری کردن تجربه بینظیری خواهد بود.

آن روز قرارمان صبح زود حرکت از Grand Bay به سمت جزیره Gabriel بود.حدود ساعت 9:30 سوار قایقهای سفری شدیم.این قایقها را catamaran مینامند که نوع خاصی از قایقهای بادبانی هستند روی اقیانوسهای عظیم.تصور اینکه قرار است با قایقی کوچک اقیانوس کبیر هند را درنوردید جالب است.وقتی سوار قایق میشویم ملوانها لنگر را میکشند و کسی از دکل بالا میرود و ناگهان برافراشتگی بادبانهای عظیم بر ما سایه میفکنند.حسی از ماجراجویی به ما میدهد.هیجان شروع میشود.

کاتاماران سرعت میگیرد باد در همان ابتدا کلاه محمد امین را با خود میبرد.موج های رقصان در شیطنت اقیانوس بر سرو روی ما میریزند و خیسمان میسازند.حالا باد هم شدت میگیرد و ما در تلاطم امواج سهمگین اقیانوس بالا و پایین میرویم.صدا به صدا نمیرسد.مورمورمان میشود.باد شلاق میزند بر گونه های ما و ما که خیس اب هم شده ایم یخ میزنیم.اما یخ زدنش زیر پرتوهای آفتاب میچسبد به ما.وقتی با نسکافه و شیرینی داغ از ما پذیرایی میکنند کمی آب میشویم!

به سوی جزیره گابریل راه افتاده ایم.تا چشم کار میکند آبی اقیانوس ادامه میگیرد.در آن دورها فواره آبی به هوا میجهد.باور نکردنی است که والهای عظیم تنها چند متر با ما فاصله دارند.از پوست تن حیوانات غول اسای اقیانوس هرازگاهی اب با فشار بیرون میجهد فرصت عکاسی به ما نمیدهند پایین میروند و به سرعت به هوا میپرند.تنها چشمهای ما فرصت دارند که با بازی سرخوشانه والهای اقیانوس همراه شوند.وقتی به درون آب میپرند موجی عظیم اقیانوس را به حرکت درمیاورد.والها مست زندگیند انگار.آنها سلطان آبند در اینجا....و ما نقطه پرگاری هستیم در دایره آبی بیکران.

به گابریل  رسیده ایم.جزیره شنهای طلایی و آبهای آبی.سایه نخلهای برگشته بر تن ماسه های نرم نقش بسته اند.اینجا هیچ کس جز ما نیست تا آرامش ما را بهم بریزد.فکرش را بکن که یک روز جزیره مال ما شده است.کفشها را باید درآورد.پابرهنه روی شنها باید رقصید.باید چرخید و آواز خواند و با دریا عشق بازی کرد.شاید بهتر باشد خود را آزاد بر تن ساحل رها کرد و با چشمهای باز به ستایش خورشیدی نشست که نور و زیبایی را به جزیره آورده است.باید خندید و زندگی کرد.

اینجا آبهایش به زلالی چشمهای یک کودک است.مرجانها آب را تمیز کرده اند و ذره ای آلودگی وجود ندارد.اقیانوس مثل اشک چشمهای مادربزرگ تو را در خود انعکاس میدهد پس بزن به آب و تا میتوانی غوطه ور شو در این دنیای بیرنگی و تمام رنگی....تجربه شنا در آبهای اقیانوس برای اولین بار نصیبم شد و به قدری این تجربه در اقیانوس شور به من چسبید که دلم نمیخواست به هیچ قیمتی خود را از آب بیرون بکشم.حتی به قیمت بوهای خوشمزه ای که از ساحل میامد....

 میز نهار چیده شده بود.نهار امروز یک باربکیوی مفصل از انواع غذاهای دریایی و غیر دریایی بود.که بعد از شنا و زیر نور خورشید در روی ساحل طلایی بسیار میچسبید.نکته تنها یک چیز بود و یک سوال بزرگ در ذهن من....

چرا بعضی از مسافران ایرانی که در عین حال آدمهای محترم و با شخصیتی هم به نظر میرسند وقتی دستشان به "اسمشو نیار" هایی مجانی میرسد ناگهان از خود بی خود شده و تا مرز خفگی و مرگ پیش میروند.آن وقت روی تن این ساحل طلایی و زیبا جلوی چشم یک عده آدم که تازه نهار خورده اند بالا میاورند.واقعا چرا؟بحث من باید و نباید نیست.بحث من این است :"مفت باشه کوفت باشه" در فرهنگ ما بدفرم خودش را جا کرده است!!!!!

 بعد از نهار و البته دیدن صحنه جالب بالا آوردن هم وطن محترم! نشستن و گوش سپردن به آوای موسیقی محلی موریسی آرامش بخش بود.مخصوصا اینکه در کنار گیتار و آواز - چرخش پاهای سیاهپوست روی ساحل گام میزد و با ریتم موسیقی بالا پایین میپرید و میرقصید. موسیقی سرخوشانه ای با هماهنگی آواز و ریتم و گامهای رقصان ملوانهای ورزیده و چابک.

 حالا شاید نوبت به این رسیده بود که کنار ساحل روی قایق لنگر انداخته مثل محمد امین لم دهی و در سکوت خیره شوی به اقیانوس آبی بیکران و تنها خودت بدانی که ذهنت درگیر چیست و شاید درگیر هیچ و تنها سکوت و آرامش.... میتوانی راه بروی روی شنها و بگذاری داغی تن آنها کف پای تو را ببوسد.گوشه دامنت را بالا بزنی و بزنی به آب و بگذاری ماهیهای ریز و درشت با دهانهای کوچکشان با پاهای تو گپی بزنند.بگذاری خرچنگ کوچک سرش را از لای لانه اش بیرون بیاورد و با تو چاق سلامتی کند.راه بییفت و برو تا دوردستها جایی که دیده نشوی و دیده نشوند.خط ساحل را بگیر و برو تا جاییکه تو باشی-اقیانوس باشد-ماسه باشد-نخل خم شده باشد و تنها صدای باد...حالا میتوانی بنشینی و یک دل سیر زندگی کنی.

بعد ببینی که لای تن علفها چیزی وول میزند و بعد بفهمی تنها نبوده ای و مهمان یک خانواده بوده ای. که تو را زیر نظر داشته اند.خانواده ای خانه به دوش که ردیفی از کنار پاهای تو میگذرند و تو باید سر خم کنی و با آنها سلام و احوال پرسی کنی.دستت را جلو بببری و با آنها دست بدهی!!! تا آنها دمی مهمان پوست تن تو شوند.وقتی روی تنت راه میروند در تن آنها استحاله میابی و کیف میکنی. باور کن راست میگویم.

 بعد غروب نزدیک میشود و دریا رنگ خون میگیرد.سایه تو کش میاید و میخواهد از تن تو فرار کند. وقت رفتن رسیده است این را میتوانی از خمیازه باد بشنوی و از بیحوصلگی ماسه های در باد.پس کاسه کوزه ات را جمع میکنی و جزیره را در تنهاییش به جا میگذاری.

تو میروی با یک خاطره ماندگار از جزیره زیبای گابریل.