سطرهایی از زندگی پدر
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

پدر در 18 اردیبهشت 1329 به دنیا آمد.در محله  امیریه در قلب تهران قدیم.فرزند آخر خانواده بود.3 برادر دیگر و دو خواهر بزرگترخانواده او را تشکیل میدادند در کنار پدری زحمتکش و مادری سادات و مومنه.کوچک بود که پدر را از دست داد و یتیم شد.از آن پس ته تغاری مادر -عزیز دردانه ای شد در خانواده . مادر به تنهایی فرزندان را بزرگ کرد.خانوم ساداتی که چادر گلدار پر از مهرش همیشه بر سر فرزندانش گسترده بود.

امیریه و کوچه هایش پدر را به دنیای مردانگی-رفاقت-دوستی و مرام آشنا ساخت.در خیابان مختاریه امیریه پدر رشد کرد و دوستانی یافت.رفاقتها را آموخت.امیریه در آن دوران سرای لوطی منشی بود و خاک پای رفاقت را سرمه چشم میکرد.پسرهای کوچک در آن کوچه پس کوچه ها مرد شدند و رفاقتشان تا جایی ادامه میدادندکه روزی بیایند و در وداع رفیق قدیمیشان اشک بریزند و زیر تابوتش یا علی بگویند.

آن محله قدی با همه خاطره هایش تا ابد در ذهن پدر و همه رفقا ماند.امیریه با آغوشی به نام مردانگی آن مردهای کوچک را بزرگ کرد.حسن و مسعود و اکبر و بیژن و خسرو و.....یک عالمه خاطره رفیق بازی آنها....

سال 55 بود.پسر بزرگ خانواده  که زیبا بود و خوش صدا -عاشقان سینه چاکی داشت.در شبی زمستانی در خیابان تصادف کرد  و در جوی آب افتاد.صبح جنازه یخ زده برادر بزرگ بر سینه داغدار خانواده نشست.اولین پسر جوانمرگ شد.او تنها 36 سال داشت.

چند سالی بعد بود که روزی در مغازه مسعود-یکی از همان بچه محله ایها پدر-مادر را دید.چشم پدر او را گرفت.دنبالش راه افتاد.خاطرخواه شد.مادر در آن زمان در "کاخ دانش" حسابداری میخواند.از عشق به او و به خاطر رسیدن به زن رویاها پدر در "کاخ دانش" ثبت نام کرد و "نقشه کشی " آموخت.پافشاریها جواب داد و مادر هم به او دلباخت.حالا پدر و مادر عاشق و دلخواسته هم شده بودند.پدر شعر میگفت و با نام "ژولیده" به مادر تقدیم میکرد.روزها به خانه مادر زنگ میزد و خود را ژولیده معرفی میکرد و با صدایی بسیار خوش آواز میخواند.پدربزرگ عاصی شده بود از اینهمه پافشاری.پدر تصمیمش را گرفته بود یا این دختر نازک تن سیمین رو را به دست میاورد یا با یک پیت بنزین خودش را مقابل در خانه آنها آتش میزد.پدربزرگ بالاخره آری را گفت و در تابستان 56 دو عاشق پیوند زناشویی را بستند.

خانه عشق آنها ابتدا در خیابان فرهنگ از همان محله امیریه شکل گرفت.بعد تر به خیابان جیهون نقل مکان کردند.مادر حسابدار شده بود و پدر نقشه کش راه ها.با هم زندگی زیبای خود را میساختند.انقلاب در راه بود.مادر باردار شد...

زمستان 57 خدا به آنها دختری داد.زندگی شیرین تر از قبل شد.میخواستند نام اورا پریسا بگذارند.اما درست بعد از تولد کودک "ملی خانوم" زن بی فرزند و مهربان فامیل خواب دید که کودک آنها دختری 20 ساله شده و همه او را سمیرا صدا میزنند.پس به احترام فلب مهربان بانوی فامیل او را سمیرا نامیدند.

4 سال گذشت همه جیز زیبا بود و زندگی میدرخشید.این زوج جوان و تحصیل کرده و زیبا ذره ذره زندگی خود را به پیشرفت میرساندند.خوشبختی آنها زبانزد بود و کانون گرم خانوادگی 3 نفره آنها درخشان.اما انگار سرنوشت نمیخواست این سعادت دوام بیابد. مشکلات شروع شد.کم کم فاصله هایی که پدربزرگ ان را پیش بینی کرده بود ایجاد گشت.به خود که آمدند در زمستان سال 63 پایان زندگی مشترک خود را امضا کردند.

باور نکردنی بود زن و مردی ازهم جدا شدند که تا آخرین لحظه عاشقانه همدیگر را دوست میداشتند و این عشق اسطوره ای  تا ابد برای هردوی آنها باقی ماند.گاهی تنها عاشق بودن برای یک زندگی مشترک کافی نیست.و برای پدر و مادر هم چنین اتفاق افتاد.امضا زده شد.راه ها جدا شد.خانه مشترک ویران شد.زن و مردی گریان شدند.کودکی این وسط باقی ماند...

شاید آن زمستان 63 پایان واقعی زندگی پدر باشد.شاید همین جا باید طومار عمر او را بست.پدر تا آخر عاشق ماند و چشمش به دنبال تنها زنی که عاشقانه میخواستش و عاشقانه برایش شعر میگفت باقی ماند...

پدر تنهاییش از همان زمان آغاز شد.کودکش با پدربزرگ ماند.پدربزرگ حق قیومیت را هم از مادر گرفت و هم از پدر.پدربزرگ نگذاشت کودک تنها این جدایی را بفهمد.پدربزرگ تا روزی که زنده بود کودک را همچون فرزند خود و حتی عزیزتر گرامی داشت و نگذاشت کوچکترین خللی در زندگی او رخ دهد.

در همین سالهای اندوه و تنهایی دومین برادر هم جوانمرگ شد.حالا دیگر خانواده در بهت و حیرت از دست دادن دو جوان فرو رفته بود.دومین برادر که سالها با مادر میزیست تنها چندماه بعد از مرگ مادر از دنیا رفت.در حادثه ای عجیب و باورنکردنی.گویی مادر او را با خود برد.پدر هم مادرش را از دست داد و هم برادر عزیزش را.تنها تر شد.تنها شعر بود و کتاب بود و سفر که پدر را سرپا نگه میداشت...

پدر به سراغ سفر رفته بود.او که یکی از قدیمی ترین راهنماهای گردشگری ایران محسوب میشد شاید میخواست تنهاییهایش را با سفر پر کند.گویی جاده اندوه او را کمرنگ میساخت.پدر مدام تورهای مسافرتی را میبرد.آدمهای زیادی مسافرش بودند.یک دنیا عکس از روزگاران سفرهایش به جای مانده است.پدر ایران را زیر پا میگذاشت و با جاده ها دست دوستی میداد.هرکجا گام مینهاد یکی از مسافرهایش او را میشناخت و به طرفش میامد.پدر کلی رفیق داشت و آشنا اما تنها بود.و کسی نمیدانست که چقدر تنهاست...از میات مسافرهایش زنی عاشقانه عاشقش شد.گویی سال 68 بود.پدر تلاش زیادی کرد که جای زن از دست رفته اش را با آن زن پر کند اما نشد.نشد و سرانجام اعتراف کرد که هیچ گاه هیچ زنی نمیتواند جای "سیمین" را برای او پر کند...پس پدر تنها ماند و تنها مرد!

در همان سالها سومین برادر هم جوانمرگ شد!!!! دیگر برای همه این ترس ایجاد شده بود که چرا در این خانواده تک تک پسرها با مرگهایی نابهنگام پر میکشند و میروند.پدر تنها با دو خواهر داغدیده باقی ماند.

و اما آن کودک که دیگر بزرگ شده بود.درس خوانده بود و داشت ازدواج میکرد.پدر سر از پا نمیشناخت.این روزها شادترین روزهای زندگی او بود بعد از حدایی.پدر انگار یک بار دیگر زنده شده بود.سرازپا نمیشناخت که دخترش را در جامه سفید عروسی میبیند.دیگر پدر هم داشت پیر میشد.موهایش دانه دانه میریخت و همان دانه های باقی مانده سفید میشد.چشمهایش عینکی گشته بود و خودش هم گرد پیری بر چهره اش مینشست.

سال 83 بود.پدر تنها 54 سال داشت.یک سال بود که دخترش به خانه بخت رفته بود.یک جمعه لعنتی زمستانی از راه رسید.پدر کنار خیابان ایستاده بود به انتظار تاکسی که ناگهان ماشینی منحرف شد و به پدر کوفت.پدر به آرامی در جوی!!!! افتاد(برادر بزرگ تر را که یادتان هست). ضربه مغزی بود.او را به بیمارستان رساندند.تحت جراحی مغز قرار گرفت.3 ماه در کما بود.از کما که درآمد از او-از آن مرد خوش صدا- خوش خط- خوش چهره - خوش تیپ و مردمی که تمام لحظه هایش در کار و فعالیت بود یک مرد بیمار-رنجور ناتوان بر تخت بیمارستان باقی ماند.

پدر هفت سال تمام بر تخت بیماری افتاد.نه قدرت حرف زدن داشت نه قدرت نوشتن نه قدرت نشستن نه قدرت غذا خوردن نه قدرت ایستادن نه قدرت راه رفتن و نه هیچ قدرت دیگر...

تنها ذهن پدر بود که مثل روز اول کار میکرد.همه چیز را میدید.همه چیز را میشنید-همه چیز را میفهمید و همه چیز را به خاطر میاورد اما .....زندگی سخت و دردناکش آغاز شد.

پدر هفت سال بر رنج کشید.تنها نگاهش زنده ماند.نگاه نگران و خسته مردی که گاه تنها اشکهایش وسیله ارتباطی او بودند با دیگران.هفت سال نگاه کردن بر سقف و ترکهارا شمردن از او مردی رنجور و زخم دیده ساخت.گاه نگاهی و گاه به آرامی فشار دستی پدر را با دنیا پیوند میداد اما او همه چیز را میفهمید و این زندگی را سخت تر میکرد.

روزی مادر به دیدارش آمد.کنارش نشست.دستهایش را در دست گرفت و ساعتی با او حرف زد.نوازشش کرد.و دقایقی در سکوت خیره به چشمانش شد.پدر گریه کرد.شاید آن روز زیباترین روز از آن هفت سال لعنتی باشد.روزی که سیمین -اولین عشق و آخرین عشقش - به دیدارش آمد.

و سرانجام در شباهنگام 13/7/90 روح پدر خسته از تحمل هفت سال رنج بیماری  این کالبد خاکی را ترک کرد و به خدایش پیوست.

روحش شاد و در آرامش باد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

از تمام دوستانی که در این ایام غم با حرفها-نوشته ها-تلفنها-کامنتها تسلی دل من بودند.بسیار سپاسگزارم.دیدن دوستانی از جمع "بیا تابرویم" در مسجد و روز سوم پدر برای من و محمدامین باورنکردنی بود.تنها خدا میداند که ما چگونه شگفت زده این دوستیها شدیم.از او که سرآغاز کننده رفاقتهاست میخواهیم که دوستهای عزیزمان را برایمان نگه دارد و آرزومند روزهایی پر از شادی و سلامتی برای تک تک شما خوبان از سرچشمه خوبیها هستیم.خدا یار و نگهدارتان باد...

زندگی ادامه میگیرد و ما نیز ادامه میگیریم.تا بعد