آستارا(1)
ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آستارا-اردبیل

تیر 90-سفر به آستارا

درست در میانه های سبزی تابستان و هرم داغی هوا بود که تصمیم گرفتیم این بار با خانواده سفری کوچک و جمع و جور داشته باشیم به مرزهای شمال غربی ایران. به گیلان سرسبز و جاده های بکر و دست نخورده اش.به مزارع شمال و بوی دود و کنده و برنج شمالی.پس صبح یک روز تیرماهی من-محمدامین-مادر و پدر محمد امین و مادر من با یک ماشین از تهران راه افتادیم سمت جاده رشت.مسیرهای عبوری ما شامل قزوین-رودبار-رشت-بندرانزلی-اسالم و سرانجام آستارا بود.از قبل هتل 5 ستاره "اسپیناس" در آستارا را رزرو کرده بودیم.پس با خیال راحت در این وقت سال که زمان شلوغی هتلهاست به سمت منطقه خوش آب و هوای گیلان راه افتادیم.

جاده تهران به رشت برای من همیشه یادآور یک دنیا خاطرات کودکی است.اولا اینکه مادربزرگ من بانویی رشتی است که در گذشته که خاله های مادرم زنده بودند عادت هرساله ما رفتن به رشت بود و دیدار از آنها.هروقت نام رشت شنیده میشود من یاد 2 خاله مهربان رشتی مادرم میفتم و خانه ای در محله های قدیمی شهر.خانه ای بزرگ که در حیاطش همیشه مرغ و خروسهایی ولو بودند و جوجه اردکهایی در پاشویه حوضش آب تنی میکردند.چاه عمیقی در میان حیاط بود که با دلو از آن آب میکشیدند و در دوره کودکیهای من محل اسرار جن و پری بود.وقتهایی از سال که بارندگی زیاد میشد آب از چاه لب پر میزد و حتی با خودش ماهیهای زنده را بالا میاورد.

یادم میاید صبح به صبح با بوی کته از خواب بلند میشدیم.خوابی دلپذیر که زیر پشه بند و در ایوان بزرگ خانه داشتیم.رشتیها در آن وقتها حتی صبح ها هم کته میخوردند.بعد وقت نهار میشد و میرزاقاسمی و ترشه تره و باقالاقاتق و فسنجان خوتکا و ماهی دودی و شور روی برنج دودی و مرغ ترش و ده ها غذای خوشمزه دیگه که در گمجهای سبز روی آتش تیز آشپزخانه ای قدیمی که بوی سیر میداد و سبزیهای محلی پخته میشدند.و بعد خاله های مهربان بودند و یک دنیا صفا و صمیمیت و لحجه شیرین گیلکی و شبهای پر از قصه و خنده آن خانه بزرگ شمالی.فقط خدا رحم میکرد که نصفه شب احتیاج به دستشویی پیدا نمیکردیم که باید حیاط بزرگ را زیر غرغر خروسهای همیشه عصبانی طی میکردیم و در دستشویی ته حیاط که عنکبوتهای درشتی از سقفش آویزان بود با دلهره کارمان را میکردیم و بدو بدو خود را به زیر ملحفه میرساندیم....

بعد عصر که میشد راهی بازار میدان شهرداری رشت میشدیم.جایی که هنوز بوی خوش آن در بینی من ماندگار شده است.صدای مردان و زنان روستایی که تخم مرغ محلی - رب انار-سبزیهای تازه خوش بو-سیر و زیتون-بادمجانهای قلمی خوش تراش-اردک و جوجه و مرغابی زنده -و از همه بهتر رشته خوشکار میفروختند و صدای مادربزرگ بود که چک و چانه میزد و من بودم که شلپ شلپ از گودالهای پر آب رد میشدم و به هر سوراخی سرک میکشیدم.یادش بخیر.امروز دیگر نه خاله ها هستند نه دیگر مادربزرگ پای رفتن دارد.نه دیگر دل و دماغ کودکیها و روزگار شاد گذشته برایمان باقی مانده است.نمیدانم چه بر سر آن خانه قدیمی آمده تنها میدانم پیرزنهای مهربان آن خانه در گورستان "پیر بازار" شهر دفنند.روزی باید همت کنم و قصه زیارت صفای آنها را بنویسم.بگذریم!

ظهر بود که به رشت رسیدیم و یک راست سراغ رستوران "جهانگیر" را گرفتیم.رستورانی قدیمی که سالها پذیرای ما بوده با "پلو کباب" های سنتی و خوشمزه اش با اشپل و گردو و باقالا و دوغ محلی و کته کباب...بعد از خوردن نهار راهی آستارا شدیم.بندر انزلی را که رد کردیم خورشید به میانه آسمان رسیده بود.نزدیکیهای "املش" ساحل دنجی یافتیم برای آب تنی.اغراق میکنم که کاری احمقانه کردیم.در ساحلی که مخصوص شنا نبود به شا پرداختیم و خوب همان طور که میدانید سواحل خزر به علت گردابها و گودالهای کف دریا به شدت برای شنا کردن محل خطرناکی محسوب میشوند و باید تنها در مناطق مشخص شده به شنا پرداخت.اما خوب جوانی است و جاهلی دیگر.این بار قسر دررفتیم!

اما خدا وکیلی ساحلی بسیار دنج و شیرین بود.جز ما کسی نبود و ساحل از تمیزی برق میزد.یک دسته اردک با جوجه های ریز و درشتشان تنها همدم ما بودند در آن دریای آبی و شادی آفرین.وقتی در کنار جای پای ما -نقوش ستاره ای کف پاهای این موجودات بامزه روی شنهای ساحل میفتاد تصویر انتزاعی میساخت.جوجه اردکها تاتی تاتی کنان دنبال مادرهایشان روان بودند و به تاسی از آنها نوک به ماسه ها میزدند تا از لابلای آنها کرمهای ریزو درشت را شکار کنند.

ساحل انقدر دنج و آرام و تمیز بود که توانستیم با ماشین تا لب آب پیش برویم.برای پدر محمد امین امکان پیاده روی وجود ندارد و او باید با واکر راه بروند به خاطر همین ما سعی کردیم ماشین را تا جاییکه امکان داره لب دریا ببریم تا او هم از منظره خوش دریا استفاده کند.جای شما خالی محمد امین تنی به آب زد و بعد خسته از شنا فنجانی چای نوشیدیم و خستگی در کردیم و راه افتادیم به ادامه سفر.

غروب که میشود آسمان بدجور طنازی میکند.انگار قصد فریب ما را دارد.هرکاری بکنید نمیتوانید از افسون شناور ابرهایش رهایی یابید.به خود که میایید میبینید دقایقی است در سکوت سر بالا گرفته اید و خیره نقوشی هستید که انگار فرشته ها با تارهای سپید بر زمینه آبی-نارنجی بافته اند.در تن این تصویر وقتی دسته مرغ مهاجری اوج میگیرند دیگر کار شما زار میشود.شما در افسون راز آسمان گرفتار خواهید آمد.باور کنید...

دم دمای غروب به هتل اسپیناس میرسیم.هتل بین المللی اسپیناس با محیطی آرام وچشم اندازی زیبا در کنار دریاچه طبیعی استیل واقع شده و با امکاناتی نظیر استخر ، لاندری ، سونا و جکوزی ، تاکسی سرویس ، فضای سبز ، صندوق امانات و تالارهایی با گنجایش بالا آماده پذیرایی از میهمان می باشد. قیمت فعلی هتل تقریبا شبی 120000تومان برای اطاقهای 2 تخته است که شامل صبحانه هم میشود.میتوانید ماشینتان را در حیاط هتل پارک کنید.البته از آنجاییکه هتل دارای سالنهای عروسی هست متاسفانه پارکینگ مشترکی با مهمانان دیگر دارد و گاهی هنگام غروب پیدا کردن جای پارک کار سختی میشود.کنار هتل فست فودی هست که اگر نخواهید از غذای هتل استفاده کنید میتوانید از آن بهره بگیرید.رستوران هم به صورت بوفه است پس شبها میشود تنها از سالاد بار هتل استفاده کرد.

اطاقها را تحویل میگیریم و من و محمد امین راه میفتیم به گشت و گزار اطراف هتل.هتل حیاط باصفا و دنجی دارد پر از دار و درخت و گل.علاوه بر یک استخر کوچک که چند قوی زیبا در آن میپلکند یک فضای بازی کوچک هم دارد.میتوان یادی از بچگیهایمان کرد و یواشکی تا کسی ندیده است تابی خورد و سرسره بازی کرد و روی الاکلنگها بالا رفت و پایین آمد.فضای بازی کودکان سرشاز ار حس خلوص است که بودن دقایقی در آن وجود ما را سرشار از انرژی میکند و خستگی را به در میاورد.

اما آنچه هتل اسپیناس را تا حدی خاص جلوه میدهد وجود دریاچه بسیار زیبا و خوش منظره "استیل" است که درست پشت هتل قرار دارد.بعضی از اطاقها رو به دریاچه اند که قویا توصیه میکنم همانها را رزرو کنید.آرامش خاصی دارد قرار گفتن کنار این دریاچه و از محیط آرام و زیبای آن در غروب سرخ فام خورشید لذت بردن.میتوانید در کنار دریاچه آرام قدم بزنید در حالیکه صدها قورباغه به فاصله چند قدم از شما در حال سرودن آوازند.آوازی خوش که از هر سازی دلنواز تر است.گاه گاهی لای علفهای کنار دریاچه چشمتان خواهد خورد به ماری آبی که آرام میخزد و مخفی شود.نگران نباشید مارهایی بی آزارند. سنجاقکها دور شما پرواز میکنند.و بچه لاک پشتها آرام و آهسته لای نیزارها فرو میروند.حواستان باشد خواب دریاچه را آشفته نسازید که سکوت دریاچه مقدس است.

میدانید چرا به این دریاچه "استیل" میگویند؟زیرا سطح آن آب بسیار آرامی دارد به طوریکه مثل یک سینی استیل شفاف و صاف است و تصویر هر چیزی در آن کاملا منعکس میگردد. من از این دریاچه خاطره ها دارم.سالها پبش که پدرم راهنمای تور گیلان بود بارها و بارها با او یه اینجا سفر کرده بودم.در آن زمان هیچ هتلی اینجا نبود و این دریاچه بکر و ناشناخته محسوب میگشت.پدر مرا به گردش میبرد و درختها را نشانم میداد.میگفت:این درختها در فصلی از سال بیرون از آبند و در فصولی دیگر شناور در آب.

اکنون هم میشد این موضوع را دید.ریشه های برآمده از خاکشان برخی روی آب شناور بود و برخی بیرون آب در خاک فر رفته.تصویر درختان سبز انگار در آیینه ای آبی افتاده بودند.آیینه ای که آسمان را هم قاب گرفته بود و بی ذره ای موج در سکوت میزبان ما بود.شب فرا میرسید و ما خسته باید به اطاقهایمان میرفتیم.

دریاچه زیبا شبت بخیر.یاد پدر مرا به خاطر بسپار.مردی که هزاران مسافر را با خود به اینجا آورد در روزگاری که تو را هیچ  کس نمیشناخت!

پدر من دوست تو بود...