سهم پدر از دنیا
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام پدر...۳ سال است که بر روی تخت اطاق افتاده ای  و تنها سقف را مینگری.۳ سال است که از زندگی تنها دراز کشیدن را میدانی و اندوه خاطراتت که چون فیلمی تراژدی هر روز از مقابل چشمهایت میگذرد.۳ سال برای من و امسال من و سالهایی لعنتی برای تو...پدر چقدر دوری از من و چقدر دوری از دنیا.تو تنها به اندازه یک تخت خواب از این دنیا سهم داشته ای؟؟؟پدر خاطراتم از تو زیاد نیست اما همان اندک خاطره کافیست برای دلتنگی!میدانم که چقدر تنهایی و چقدر بی پناه در گوشه از این دنیای بزرگ افتاده ای و ساعتهای لعنتی را کش میدهی به امید تمام شدن!!! میدانم پدر میدانم که چقدر دشوار است خوابیدن بر روی تخت خواب و حرکت نکردن و توان ایستادن نداشتن و کلامی بر لب نیاوردن...تنها اصواتی که به سختی از لابلای انها میشود نام سمیرا را شنید...میدانم پدرم میدانم اما چه کنم که این خواسته تقدیرت بود.همان تقدیری که عمری تو را تنها بازی داد.وقتی آن ظهر لعنتی خبر تصادفت را شنیدم وقتی ۳ ماه آزگار بر لبه مرگ و زندگی دست و پا زدنت را در کما به نظاره ایستادم.وقتی مثل یک گیاه از خواب بیدار شدی و تنها نگاهت پیغام زنده بودن میداد ...میدانم چه زجری میکشی پدر... نمیدانم با تو چه بگویم...تنها یادم میاید وقتی در کما بودی بارها تسبیح به دست پشت در اطاقت از خدا میخواستم زنده بمانی تا من هرچه نکرده ام را انجام دهم.خودخواهی بزرگی بود پدر...میدانم امروز تنهایی و بیکس و تنها روی تخت خواب دراز کشیده ای و ترکهای سقف را میشماری و شاید تنها دیدن من باشد که لحظه ای یادآورت میکند که هنوز زنده ای....

امروز بعد از ۳ سال در برزخ بدی گیر افتاده ام.پسری که به پدرم زد و اورا به این روز انداخت در یک قدمی زندان است و پدر در جهنمی دست و پا میزند...اگر از دیه اش بگذرم آینده پدر و مخارج بهبودیش  چه میشود تکلیف او و زندگیش به کجا خواهد کشید و اگر رضایت ندهم پسر به زندان میرود. یکی به من بگوید من چه کنم....؟من از خدا میترسم تکلیفم چیست؟من نمیخواهم به کسی ظلم کنم پس باید چه کنم؟

و آنچه مثل یک بختک امشب بر سرم هوار شد جمله ای بود که خانواده آن پسر به من  گفتند: تو میخواهی با پدرت سرمایه گذاری کنی تو داری او را میفروشی......