به رنگ رفیق
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام...

چه حس خوبی دارم وقتی کسانی به دیدنم آمدند که سالهاست در این محیط مجازی رفیق یار و غار همیم بی آنکه یکدیگر را دیده باشیم و بعد در یک عصر تابستانی مردادی ناگهان روبروی هم قرار بگیریم و این بار در ارتباطی حقیقی و نه مجازی به هم لبخند بزنیم.

سه شنبه پیش یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای زندگی من رقم خورد.روزی که خود را رودرروی رفقایی دیدم که رنج گرما را به تن خریده بودند و آمده بودند تا از نزدیک مرا ببینند . برای من باور کردنش سخت بود وقتی مخاطبان وبلاگم بالای سن رفتند و از تجربیاتشان با نوشته های من گفتند و از ارتباطی که با کلمات من در طول سالها برقرار کرده اند.وقتی یکی از رفقا گفت که از زنجان آمده تا این ساعت اینجا باشد و شب دوباره باید به زنجان برگردد نمیدانستم باید چگونه حرمت اینهمه دوستی خالص را پاس بدارم.تنها میدانم که حس میکنم وظیفه من سنگین تر از قبل شده است.

دوستان نوشته های من-کسانی که همیشه با من بوده اید و در غمها و شادیهایم شریک- دست تک تک شما را میبوسم و به حرمت دلهای پاکتان سر خم میکنم امید دارم که لایق اینهمه لطف بیکران شما باشم...

دوستانی که در آن سه شنبه گرم و رویایی رودرروی من قرار گرفتید تا از نزدیک با شما آشنا شوم نمیدانم چگونه میتوانم محبت شما را پاسخ دهم.تنها همین را میدانم که تا عمر دارم در هر کجایی که ایستاده باشم و در هر شغل و منصبی به یاد خواهم داشت که در تاریخ 11/5/90 دوستانی از جنس آب روان مرا به عرش رساندند!خدا یاورتان باشد تا ابد