همدان
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-همدان

اواسط اردیبهشت ماه بود که تصمیم گرفتیم سفری داشته باشیم به بهار کردستان. پس خرداد را برگزیدیم و شروع کردیم به برنامه ریزی سفر.حدود 20 نفر توانستیم برنامه هایمان را برای این سفر 4 روزه هماهنگ کنیم.تصمیم گرفتیم برخلاف دفعات قبل با ماشینهای شخصی خود به مسافرت نرویم.پس اتوبوسی کرایه کردیم که تقریبا روزی 350000 تومان میگرفت تا ما را همراهی کند.با توجه به نرخ بالای بنزین و هماهنگی 4 یا 5 ماشین این راه حل بهتری بود.و چون راننده اتوبوس خودش اهل سنندج بود گزینه خیلی خوبی محسوب میشد.صبح یک روز بهاری در خرداد 90 ساعت 6:30 قرار گذاشتیم کنار دانشگاه امام صادق.انقدر جمعیت ما زیاد و باروبنه کنار خیابان چشم گیر بود که هر کسی ناخودآگاه می ایستاد و نگاهی به ما مینداخت.بعضی ها از دیدن چهره شاد و شنگول ما در آن وقت صبح لبخندی میزدند و دستی هم تکان میدادند.بالاخره ساعت 7 صبح به سمت همدان راه افتادیم. 

در میانه های راه تهران به همدان جایی را انتخاب کردیم که کنار سبزه و درختی بود و برای ما در آفتاب گرم روز سایه ساری ایجاد میکرد.از تهران کلیه وسایل را خریده بودیم.بساط را پهن کردیم و صبحانه را خوردیم و بعد از کمی استراحت دوباره راه افتادیم سوی همدان.

اگر یادتان باشد در سفر قبلی به همدان رستورانی را کشف کرده بودیم که غذای خوبی داشت.پس وقتی دم ظهر خسته و گرسنه رسیدیم اولین کار رهسپاری به سوی آنجا بود. شهر همدان را به سمت ارتفاعات الوند که بروید به منطقه بسیار خوش آب و هوا و کوهستانی و ییلاقی به نام تپه عباس آباد میرسید."نعل اشکنه" را از هرکه سراغ بگیرید نشانتان میدهد.باغ-رستورانی روی دامنه کوه با چشم اندازی از شهر تاریخی همدان که غذاهای سنتی خوشمزه اش مزه ای به یادماندنی را در دهانتان به یادگار میگذارد. اینجا را به این دلیل "نعل اشکنه" مینامند که در گذشته های دور این مسیر مال رو بود و به قدری ناهموار و سخت که نعل اسبان هنگام عبور از این تپه براثر سایش با سنگها میشکست.امروزه از آن راه مال رو اثری نیست و  به راحتی میتوانید خود را به آنجا برسانید.

شکم که سیر شد راهی گنجنامه میشویم - مکانی پر دارو درخت و مصفا که در دره "کیوارستان" در دامنه کوه الوند و رو به شهر همدان قرار دارد. اینجا به نوعی تفرجگاه مردم همدان محسوب میشود.وجود رستورانهای متنوع و دکه های بستنی فروشی و لواشک و ده ها خوردنی ریز و درشت دیگر با حضور مردمی که در گوشه و کنار آن چادر زده اند و بچه هایی که به این سو و آن سو میدوند و سرخوشانه فریاد میزنند اینجا را به مکانی شاد برای تعطیلات آخر هفته تبدیل کرده است.

خصوصا اینکه در انتهای این تفرجگاه زیبا دو آبشار بلند سر به آسمان ساییده اند و با ریزش مداوم آب - هوا را دو چندان لطیف میسازند.میتوان راه را گرفت و از پله های سنگی بالا رفت و در کنار آبشار نشست و به ان اجازه داد تا با قطره هایش بر سرو صورت ببارد.

اما آنچه که تپه عباس آباد را مشهور میکند وجود همین گنجنامه است.دو کتیبه به خطهای ایلامی و بابلی که یکی از زمان داریوش سوم به جا مانده و دیگری متعلق به پسر او خشایار شاه است.در زمان قدیم گنجنامه به جایی اطلاق میشد که حاوی اسراری از محل دفن یک گنج بود.پیشینیان میندیشیدند که این کتبیه ها شامل اسراری از یک گنج نهان هستند تا اینکه در سده اخیر توسط باستان شناسان خط آن رمز گشایی شد و مشخص گشت که این کتیبه های باستانی به دستور داریوش و خشایارشاه تنها به رسم یادبودی از شکوه شاهیشان بر دل کوه ستبر الوند حک شده اند.

از آنجایی که این مسیر در سر راه جاده شاهی به بابل بوده جاده ای امن و معروف به حساب میامده است پس داریوش دستور میدهد که روی این تخته سنگها بنگارند به رسم یادگار که:

«خدای بزرگ است اهورامزدا، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که داریوش را شاه کرد، شاهی از [میان] بسیاری، فرمانروائی از [میان] بسیاری. مَنَم داریوش، شاه بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ سرزمین‌ها[یی] که نژادهای گوناگون دارند، شاه سرزمین دور و دراز، پسر ویشتاسب هخامنشی«

حکاکی دوم که به دستور خشایارشاه نوشته شد نیز به همین مضمون است تنها نام داریوش به نام خشایارشاه تغییر پیدا کرده است.

نزدیک عصر که میشود همدان را به سمت سنندج ترک میکنیم.باید تا شب نشده خود را به شهر برسانیم.از قبل در مهمان سرای جهانگردی آنجا چند اطاق رزرو کرده ایم.راه کوهستانی و پرپیچ و خم است و اتوبوس نمیتواند با سرعت حرکت کند اما همین به ما این فرصت را میدهد تا با تمرکز بیشتری به مناظر زیبای بیرون از پنجره خیره شویم و لذت ببریم.

به گردنه پرپیچ و خمی رسیده ایم.تصمیم میگیریم اطراق کنیم و چایی بنوشیم و استراحتی هم کرده باشیم.پس پیاده میشویم.کنار دره عمیقی قرار داریم. باد به قدری شدت دارد که از جا میکندمان.با هزار سختی زیر اندازها را پهن میکنیم و با چند قطعه کلوخ انها را روی زمین ثابت میکنیم.آب جوش در فلاکسهایمان آماده است.لیوانها را میچینیم.از تهران کیکی خریده ایم و با چند شمع که در آن باد شدید با بدبختی روشنشان میکنیم تولد دو تا از دوستهای عزیزمان را هم جشن میگیریم و کیک را میبریم و چای را مینوشیم و راهی سنندج میشویم.غروب شده است که دیگر به شهر سنندج میرسیم.

ادامه سفر را با من بمانید تا بعد...