کوچولو
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

6 سالم بود که دوستم روزی فاتحانه و پر غرور به من گفت:"میدونی بچه ها چجوری درست میشن.؟خدا یه پنبه میذاره تو شیکم مامانا .اگه اون پنبه صورتی باشه دختر میشن اگه آبی باشه پسر...بعدا پنبه هه بزرگ میشه و میاد دنیا پیش ما....اینا رو مامانم برام گفته!!!!

و بعد ژست عاقل اندر سفیهی به خودش گرفت.

و من ماندم در سکوت و خیره به او که :چرا مامان من یه جور دیگه بهم گفته پس....مامان من گفته بود که  یه پرنده یه بغچه که نینی توشه رو تو دهن میگیره و شب میاره دم خونه مامان باباها...

من گیج شدم!

خدا خیرش بده مامان بزرگ رو که با همون کوره سوادش دستمو گرفت و برد یک گوشه و واسم همه چیو راست و پوست کنده تعریف کرد...

حالا هروقت کودکی به دنیا میاید من یاد اون روز و دانش دوست کوچولوم و نگرانی خودم میفتم و خندم میگیره.

*امروز کودکی به دنیا میاید.تقدیم به او...