بیشاپور (3)
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت 90-غار بیشاپور

از شهر بیشاپور بیرون میاییم و راه غار شاپور را در پیش میگیریم تا به  دیدن مجسمه شاه ساسانی برویم.شاپور اول همانکه بیشاپور را هم بنا نهاد و از خود یادگاران زیادی در تاریخ به جا گذاشت.هم اوکه رومیان را شکست داد و برای ایران افتخار آفرید.همان شاه بزرگ ایران زمین-شاه ساسانیان...

باید 5 کیلومتر از شمال شهر بیشاپور دور شویم.به پای کوه که میرسیم یک بلد راه میگیریم تا به اتفاق او سینه کوه را بگیریم و بالا رویم.چیزی حدود 800 متر راه صعب العبور. پسرک راه آشنا میگوید راه ساده است و هموار.ما باور نمیکنیم چون همین تجربه را در راه گهر هم داشتیم که پدرمان درآمد.اما شوق دیدن شاپور مارا بالا میکشد. پسرک میگوید 2 راه برای کوه پیمایی وجود دارد.یکی طولانی تر اما هموارتر و دیگری کوتاه تر اما سخت تر و ما نمیدانم چه میندیشیم و توانایی خود را چه فرض میکنیم که راه سخت تر را انتخاب میکنیم.

شیب بسیار تند است و راه ناهموار و سخت.قلوه سنگها زیر پای ما میلغزند و خطر زمین خوردن را ایجاد میکنند.گرمای هوا هم امانمان را بریده است.طبق معمول همیشه مان آب نوشیدنی هم باخود کم آورده ایم!.خلاصه همه عوامل دست در دست هم داده اند تا ما را شکنجه کنند.هر لحظه از پسرک میپرسیم چقدر دیگر مانده تا بالای کوه و او هم هربار میگوید چیزی نمانده پشت همین تخته سنگ...و همین تخته سنگها هی زیاد و زیاد تر میشوند و ما هی بالا و بالاتر میریوم.تاره به انتهای راه که میرسیم میفهمیم 360 پله سنگی را هم باید بپیماییم.......!!!
!!

اما همه خستگیهایتان برطرف میشود وقتی به بالای کوه و دهانه غار میرسید و ناگهان خود را رودرروی مجسمه باشکوه شاپور اول میبینید که در دهانه غار با جلال و جبروت ایستاده است.این مجسمه که بیش از 7 متر طول دارد با عرض شانه هایی تا 2 متر هیبتش ما را میگیرد وقتی به کنار پاهای آن میرسیم.وزن تقریبی مجسمه 30 تن است که از جنس سنگهای آهکی غار بوده و توسط هنرمند ساسانی حجاری شده است.این مجسمه در نوع خود بزرگترین مجسمه تاریخی ایران میباشد.

جالب اینجاست که مجسمه از تراشیدن استلاکتیتها ساخته شده یعنی جایی که سنگهای آهکی سقف به زمین رسیده و ستونی آهکی را تشکیل داده اند.هنرمند با تراشیدن همین ستون آهکی این پیکره باشکوه را ایجاد کرده است.برخی مورخان معتقدند که ساخت مجسمه کار هنرمندان رومی است.همان اسرایی که در جنگ با سپاه ایران شکست خورده و توسط شاپور به ایران آورده شدند.

حدود 1700 سال است که این مجسمه سرپاست.گرچه دست بیرحم نامردمان در دوره ای از  تاریخ به ان صدمات زیادی وارد کرده اند.گویی زلزله هم آن را بی نصیب نگذاشته است.برخی میگویند در تاراج مسلمانان هم دست این مجسمه شکسته است است که میتوان آن را کنارپای  مجسمه روی زمین دید.گویی در اوایل انقلاب هم عده ای نابخرد و جاهل دوباره به مجسمه آسیب های دیگری وارد کرده اند.اما با همه این احوالات مجسمه هنوز سرپاست و خوش میدرخشد.

گریشمن-ایران شناس فرانسوی معتقد است که زیر همین مجسمه شاپور کبیر دفن گشته است/اما تا امروز هیچ بررسی باستان شناسی در اینجا صورت نگرفته تا صحت فرضیه او معلوم گردد.

مجسمه در دهانه غاری مخوف قرار دارد.دهانه این غار 30 متر بوده و از دور چون دهان حیوانی خفته در انتظار بلعیدن ماست! این غار که به غار شاپور معروف است خود بسیار دیدنی و رازآلود است.

پا به درون غار مینهیم.اگر راهنما هماهتان نباشد به هیچ عنوان وارد غار نشوید که راه را گم خواهید کرد.زیرا هیچ تابلو و نشانی از راه در آن نیست.هیچ برق و روشنایی هم در آن وجود ندارد.ما راه را به کمک چراغ گازی راهنمایمان میابیم و با کمک او جلو میرویم.سایه های ما روی دیوارهای باستانی غار بلند و کوتاه میشوند.انگار ارواح با ما هم قدم شده اند.

مسیرهای عبوری در غار هم راحت و در دسترس نیستند.بهتر است با کلاههای ایمنی به آنجا بروید چون بعضی جاها سقف بسیار کوتاه میشود و خطر برخورد سرتان با سقف سنگی غار پیش میاید.زیر پاهایتان آبی جاریست که سرچشمه آن در آن دورهای دور است .سطح سنگها لیز و لغزنده است و حرکت روی آنها خطرناک ...

اما داخل غار بسیار زیباست.هیچ تابلوی راهنمایی در اینجا نیست تا توضیحی از این غار زیبا و تاریخی به ما بدهد.ما تنها میتوانیم بنشینیم و از زیباییها حض بصر ببریم.گاهی خفاشی بالای سرمان اوج میگیرد.حسی از رمز و راز در این غار حاکم است.انگار جایی پشت این سنگها چشمهایی مارا میپایند.

راهنمایمان توضیح میدهد که سالها پیش یک گروه از جهانگردان انگلیسی پا به درون غار میگذارند.متاسفانه راه را گم میکنند و دیگر هیچ گاه نمیتوانند از غار بیرون بیایند.هیچ کس هم دیگر نمیتواند آنها را بیابد انگار آب مبشوند و در زمین فرو میروند.تا اینکه یکی دو سال پیش جمعی از جوانان این منطقه در یکی از ماجراجوییهایشان در غار به اسکلتهای آنها برمیخورند.هنوز هم آن استخوانها در پشت این سنگها جا خوش کرده اند.انگار غار خانه ابدی آنها شده است....

این مارا کمی میترساند خصوصا اینکه شوخیمان هم میگیرد و شروع میکنیم بلند بلند با ارواح سرگردان جهانگردان انگلیسی حرف زدن! بعد تصمیم میگیریم که برای دقایقی چراغ را خاموش کنیم و ظلمات واقعی را بفهمیم.

اگر دلتان میخواهد تاریکی مطلق را بفهمید در غار برایتان امکان پذیر است به شرطیکه تمام چراغها را خاموش کنید.ما این کار را کردیم.بعد انگار کور شده بودیم با چشمهای باز باز هیچ روزنه نوری نبود.ما دقایقی در سکوت در تاریکی نشستیم و از این تجربه شگفت انگیز نهایت لذت را بردیم.

راهنما گفت هوا رو به تاریکی است پس بهتر است زودتر بلند شویم و راه رفته را برگردیم.

از غار که بیرون آمدیم هوا تاریک شده بود.چراغمان هم دیگر گازی نداشت تا روشن شود.تنها با یک چراغ قوه کوچک باید راه را میافتیم.و این تنها از عهده بلد راه برمیامد.این بار راه ساده تر را برگزیدیم تا شیب کمتری را پایین برویم.راهی حدود 2 ساعت و نیم را در دل تاریکی پیمودیم.بارها بارها از خستگی به حالت نیمه جان افتادیم.آب نداشتیم و تشنگی امانمان را بریده بود.چشم دوخته بودیم به کورسوهای نور در افق که خبر از آبادی میداد بالاخره وقتی به پایین رسیدیم انگار دوباره زنده شده بودیم.