دستهایم برای تو
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

امروز دستهاشو تو دست گرفتم وبردمش آزمایشگاه.دستاش پیر و چروک خورده است.بهم تکیه  که میداد انگار تن من پشت و پناهش شده بود.با هر قدمی که برمیداشت سر تاپای وجودم را غرق دعا میکرد.کسی که ۲۴ سال از زندگیم رو در کنارش گذرانده بودم.کسی که کودکی و نوجوانی و جوانی مرا آفریده بود.به دستهایی که در دستم بود خیره میشدم و از خودم و از جوانیم خجالت میکشیدم.دستهایش سالها مرا پناه بود و آرامش...چگونه میشد ذره ای از زحماتش را جبران کرد.من نفسهایم را مدیون اویم مدیون او و آن پیرمرد سفیدموی قصه هایم....امروز اینجا ایستاده ام و بدن ناتوان از ایستادنش را تکیه گاهم همین و بس.اگر میتوانستم از سلامتیم به او میبخشیدم.از جوانی و از تواناییم .من بیشتر از اینها به تو مدیونم.مادر بزرگ...مادرم...

چقدر کوچولو شدی مادر بزرگ...آن وقتها یادم هست بزرگ شدنم را با معیار قدم که تا کجای قد توست میسنجیدم.تا کمرت که رسیدم فکر میکردم تو خیلی درازی!!!! بعدها فهمیدم که تو یک مامان کوچولو هستی...بعدها که من درازتر شدم و تو کوتاه تر ....

وقتی برای روز مادر برایت یک عصا خریدم.از دست خودم عصبانی بودم...چند هفته ای بود که مدام زمین میخوردی و من در آخر برایت عصا خریدم اما...عصبانیم از دست خودم که من! تو را عصا بدست کردم...بله مادر بزرگ ٬بعد از این همه سال زحمت که برای من کشیدی آخر و عاقبت این من بودم به دستهای پیرت عصا دادم.همه کاری که میتوانستم برایت بکنم همین بود تو به بزرگی خودت مرا ببخش !!!!

ببین مادر! تا روزی که زنده ام میتوانی به دستهایم اعتماد کنی دیگر نمیگذارم زمین بخوری به تو قول میدهم...