کابوس شب
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

تا صبح گریستم...صبح بالشم جوانه زده بود

 

--------به کدام گناه...من هرشب به دار آویخته میشوم.......به گدامین گناه.....روحم تاب میخورد بر سر چوبه دار.....و اعصابم چه سنگین است.....به کدامین گناه هرشب اعصاب مرا تازیانه میزنید به کدامین گناه...

 

دلم برای خودم میسوزد......و برای تمام بالشهای تنها......وبرای سپیده ای که از روی من خجل است......دلم برای باران میسوزد.......که فکر میکند تنها اوست که میبارد.......و نمی داند من به تنهایی آنقدر میبارم تا تمام رختخواب های دنیا جوانه بزنند.........

 

این شب نمی خواهد تمام شود؟ آهای کالبد خسته من...دست از سر این شب بردار...که در قاموس شب تاریکی یعنی زندگی........

 

آسمان سرخ و سیاه میشود....من روح سلاخی شده خود را از لباس شب بیرون میکشم....رختخوابم کپک زده است.....کسی بیاید مرا با خود تا انتهای شب ببرد..... به یک شرط!......   سپیده دمان مرا به دست خدا سپارید.....تنم می خواهد طواف کند.......

 

خروس می خواند....باید بلند شد....روحم را غسل میدهم ....نکبت شب فرو میریزد از تنم.........دو رکعت نماز پشت سر دل باید خواند......خدا نگاهم میکند.....نکند دارد مرا ادب میکند؟شاید! کسی چه میداند....

 

هی از خواب نرفته بیدار شو.....صبح آمده...چای میخوری یا قهوه؟.......من دوباره تکرار میشوم........

 

و تا امشب صبر میکنم.......شاید خدا مرا به بوسه ای ببخشد....توبه!

**عکس متعلق به آقای محمد شیرانی است.