شاید روزی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

اولین ضربه دستش که روی سرش خورد پرتش کرد سمت دیوار.صورتش کوبیده شد توی دیوار. احساس کرد که موهاش تو مشتشه.چشمهاش از شدت شوک وارد شده داشت از حدقه بیرون میزد.بعد ضربات سنگین دستش بود که به بدنش برخورد کرد.اما در تمام لحظات درد حس نمیکرد یا شایدم دردی که توی قلبش بود طوری تمام پیکرش رو در برگرفته بود که اجازه نمیداد درد دیگری حس کنه.بعد چشمهای خشمگینی رو دید که توی صورتش درخشید و فریادی که قلبشو ترکوند و در آخر آب دهانی که با نفرت روی صورتش پاشیده شد و تمام!

 

چیزی شکست بی صدا انقدر بی صدا که شاید تنها خدا شنید.قلبش را میگویم.همان که تکه تکه شد و بی صدا مثل قطره های آب در فضای مه آلود گم شد.تکه های شکسته قلبش در چشم هایش رفت و چشم خانه تر شد.نه کار از تر شدن گذشته بود چشم خانه ترکید از بغض...

روحی در آن بالا خود را به در و دیوار میکوبید.خدا اخم کرده بود.روح با خشم خود را از آن بالا به زیر کشید و او را در آغوش گرفت.همان عزیز کرده ای که طاقت دیدن حتی قطره اشکی از او را نداشت. دستهایی ماورایی بر تنش مرهم کشید و هق هقش به آوایی شکسته در گلو تبدیل شد.

دستمال را بر سیاهی چشمهایش کشید.به چهره در هم شکسته خود در آیینه خیره شد.دستی بر تورم لبها کشید و لبخند کج و کوله ای به تصویرش زد.آرام شده بود.مانتو را تن کرد و روسری را بر سر کشید و آرام در را باز کرد. لحظه ای ایستاد.زندگی به سرعت از مقابل چشمهایش گریخت.پرده در پرده ستم بود و درد...چشمهایش سوخت و داغی بر گونه اش نشست.در این سو و آن سو دو موجود بی پناه بودند آویخته به دامنش...و دستهایی خالی و پشتی بی پناه...و رفتن یعنی رفتن و برنگشتن.این را از خود مطمین بود.میدانست پا از در بیرون گذارد دیگر هرگز برنمی گردد.زندگی در جریان بود و مانند همیشه زندگی از آن کسانی بود  که داشتند...همه چیز داشتند...و او که .....

برگشت با پشتی خمیده و سری افتاده برگشت و به دنبال خورده شکسته های دلش گشت.تکه تکه دلش را چسباند.اما یک تکه کم بود.یک تکه گم شده بود تا ابد پیدا نمیشد.یک تکه که فضالی خالی سیاه هولناکی در دلش ایجاد میکرد که هیچ چیزی دیگر پرش نمیکرد اما شاید روزگاری لبخند یک کودک.........شاید!