گلستان(7)-شب و ترس و مه
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گلستان

آذر89-انتهای سفر به استان گلستان

میشود راه رفته را برگشت اما میشود هم به جای برگشت از راه رفته مثل همیشه های ما راه را دورتر کرد تا دیدنی دیگری از ایران را دید و شناخت و این بار عصر یک روز پاییزی ما از گرگان به سمت تهران راه افتادیم نه برای برگشتن به شهرمان.برگشت تنها بهانه ای شد تا در میان جاده های پیچ در پیچ جنگلهای هیرکانی راه بیفتیم و نم نمک از خلیج گرگان دور و دورتر شویم و راه انتهای مازندران را در پیش بگیریم تا ....

به سمت گلوگاه میرویم.هوا رو به تاریکی گذاشته است.جاده را مهی غریب گرفته مهی تا حدی ترسناک و رازآلود که درختان را به اشباحی سرگردان تبدیل کرده است.در این غروب پاییزی زیبا زیر نم نم باران و مه تن نشین در پیچهای جاده ای جنگلی و تنهای تنها اگر مقصدت گورستانی قدیمی باشد کافیست تا افسون هزار و یک شب قصه های کهن درگیرت کند.انقدر که حس کنی چیزی در فضای وهم آلود جنگل جاریست.انگار روحی آشفته دستت را گرفته و تو را قدم به قدم به سرزمین مردگان رهنمون میشود.

گفته اند که شرقی ترین جای مازندران را بگیرید و برسید به گلوگاه و بعد راه روستایی به نام "سفیدچاه" را بپرسید و دیگر رسیدن به گورستان با خداست.شاید بیابیدش شاید هم نه...و فکر کن وقتی خورشید کم کم رو به زوال میرود.مه همه جا را میگیرد.باران میبارد و سوز پاییزی مغز استخوانت را میگزد و جاده در غباری افسون گر فرو میرود یافتن قبرستان چگونه کاری خواهد بود...

به سفید چاه که رسیدیم چشممان خورد به محوطه ای شبیه گورستان اما ناپیدا.ماشینها را کج کردیم و انداختیم در جاده خاکی ابتدا تصور کردیم چند عدد سنگ گور را یافته ایم اما وقتی نوربالای چراغهای ماشین دوردستها را روشن کرد در آنچنان بهتی فرو رفتیم که تا دقایقی کلامی از کسی در نمیامد.اینجا گورستان سپیدچاه بود با هزاران!! سنگ قبر ایستاده........

باور نکردنی است اگر بگویم تا چشم کار میکند در پهنه دشت و در سکوتی اسراآمیز هزاران سنگ قبر سیاه و ایستاده قرار دارد.هیچ صدایی شنیده نمیشود جز زوزه ترسناک گرگ و واق واق چند سگ.هیچ کس دوروبرمان نیست.از ماشین پیاده میشویم.هیچ کدام حرفی برای گفتن نداریم.تنها سلاح ما در این تاریکی جانفرسا یک چراغ قوه زپرتو! است. روشنش میکنیم و راه میفتیم لابلای قبور قدیمی...

قبرستان سپیدچاه قدمتی 1200 ساله دارد و میگویند که قدیمی ترین قبرستان مسلمانان ایران است.قبر ملک بادله حاکم شمال در این گورستان قرار دارد. ابراهیم، منصور و عبدالرحمن سه فرزند امام موسی‌ابن جعفر(ع) در سفیدچاه مدفون شده‌اند. ضریح چوبی امام‌زاده که با گنبد نقره‌گونش در دل این دره زیبا می‌درخشد بنا بر نوشته‌ کنده‌کاری شده‌اش، قدمت امامزاده را به ۸۴۰ سال پیش می‌رساند.

نکته دیدنی این قبرستان سنگهای سیاه و ایستاده بالای قبرهاست.نور چراغ قوه را که روی سنگها میندازیم کنده کاریهای آنها دیده میشود.روی هر سنگ تصویری و نمادی حک شده است.سمبلهای عجیب که تا حدی برای ما نامفهومند.هیچ نوشته ای روی این سنگهای قدیمی نیست.تنها تصاویری سمبلیک و نمادهای دینی و قومی روی انها حک شده است.میگویند نقش هر سنگ نشان دهنده مرده زیر آن است.مثلا روی برخی قبور شمشیر و نیزه حک شده که نمادی از جنگاوری متوفی زیر آن سنگ است و یا روی سنگی دیگر سوزن و نخ که نشان میدهد شغل صاحب آن گور احیانا دوزندگی بوده است. اما پرویز تناولی در کتاب "سنگهای قبور" خود اشاره دارد به اینکه در ایران باستان نام اشخاص روی سنگهایشان حک نمیشد بلکه تنها جنسیت افراد مشخص میگشت.به طور مثال اگر روی یک قبر شانه و قیچی و انگشتر و گردنبند حکاکی میگشت نمادی از زن بودن بود و اگر شمشیر و چاقو و ببر و شیر نمادی از مرد بودن....

تا سالهای سال مردگان اطراف در این قبرستان عجیب و بسیار وهم انگیز دفن میشدند و بر روی سنگ قبر آنها هم سنگهای سیاه ایستاده قرار داده میشد تا اینکه کم کم پس از مرگ آخرین بازمانده‌ سنگ‌تراشان و حکاکان عمر حکاکی روی سنگ‌ها به ویژه سنگ‌های سیاه نیز به پایان رسید.امروز لابلای سنگهای کهن میتوانید قبور مرده های جدید تر را هم ببینید که لابلای اجداد هزارساله شان به آرامی خفته اند.

راه بروید و هیچ نگویید تا خلوت مردگان را بهم نزنید.تنها بیندیشید به صدها مرد و زنی که زیر خروارها خاک این دیار هزار سال است که خفته اند تا امروز من و تو به دیدن آنها برویم و از تنهایی درشان بیاوریم.سپید چاه جای عجیبی است جایی به نهایت رازآلود. سکون سنگینش تو را فرا میگیرد و از خود بیخودت میکند.دروغ نمیگویم ترسناک است و تو را در خود میکشد.انقدر که کم کم حسی سنگین بر دلت فشار میاورد.در سپید چاه انگار تنها مرده ها زنده اند.! هیچ کسی دوروبر پیدا نمیشود.هیچ نفسی زنده نیست.هیچ قلبی نمیتپد و هیچ ردی از آدمیزاد نیست.اینجا تنها ماییم و هزاران مرده هزار ساله...به قول سهراب:

به سراغ آنها اگر میروید-نرم و آهسته بروید-مبادا که ترک بردارد-شیشه نازک تنهاییشان!