گلستان(4)
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گلستان

آذر ٨٩ - آبشار شیرآباد

چقدر سخت و در عین حال شیرین است که در این روزهای دود و سرمای گزنده و سیاهی آسمان شهرمان از شیرآباد حرف بزنیم.شیرآبادی که همه اش لطف پروردگار است و لطافت آب و جنگلهای تودرتو.شیرآبادی که باید تا میتوان ریه را از هوای خالصش پر کرد که شاید تا مدتها دیگر نتوان چنین هوایی را استشمام نمود.

60 کیلومتر از گرگــان مرکز استان تا شهر خان به بین و۱۰ کیلومتر به سمت جنوب شهر خان به بین در یک مسیر زیباى جنــگلى به رنگ مخملى سبز به رودخانه اى  مى رسیم که سرمنشأ آن از آبشارهاى ۷ طبقه شیرآباد است.

از این ٧ آبشار تنها توانستیم یکی از آنها را از نزدیک ببینیم.چیزی حدود ١ ساعت خوش خوشان لابلای جنگلهای سبز البرز راه رفتیم.از کوره راههای نسبتا سختی عبور کردیم.روی پلهای زواردررفته قدم گذاشتیم.با قار قار کلاغها از ته دل آواز خواندیم.سرخوشانه لابلای رنگین فصل پاییزی جیغ کشیدیم.بازی کردیم.زمین خوردیم.بلند شدیم.خاک و خلی گشتیم.بهم خندیدیم.تا بالاخره توانستیم رد اولین آبشار شیرآباد را ببینیم و صدایش را بشنویم.

به پای آبشار  اول شیرآباد رسیدیم.و غرق شگفتی شدیم وقتی ابشاری به بلندی ٢۵ متر را دیدیم که در حال نظاره کردن خویش در زلالی آبی حوضچه ای بود که عمقش به ٨١ متر میرسید.

بر تخته سنگهای کناره حوضچه عمیق ٨١ متری نشستیم و با ترسی عظیم خیره ماندیم به عکس آبشار در آب و سبزی خزه بسته سنگهای کناره و عمقی که ناپیدا اما وهم انگیز بود وقتی تنها به ٨١ مترش میندیشیدیم.برگهای پاییزی فارغ از ترس انسانی ما بر تن آبی-سبز آن شناور بودند و ما با چشمهایی متعجب خیره به انتهای بی پایان آب...

آبشار محصور در کوه ها بود.دورتادورش را درختانی عظیم و سرر به فلک کشیده گرفته بودند.سنگها خزه بسته و لیز آماده سردادنت بر تن خاک کمین کرده بودند.و آرامش- آرامشی که روح و جانت را غرق بینیازی میکرد.آرامش و سکوتی که آرامت میکرد و تورا بر دستهای باد مینشاند و میچرخاندت در فضای لایتناهی عظمت پروردگار...

وقت برگشت سکوت ما جای هیاهویمان را گرفت.دسن در دست هم کوره راههای صعب العبور را رد کردیم.از تن پلهای پیر گذشتیم و آرام گرفتیم.این جنگیهای عظیم و سر به فلک کشیده گلستان بود که اینگونه در آغوش پاییز رنگارنگ رفته بود و ما بودیم که اینگونه افتان و خیزان شیدای اطوار هزاررنگ این عروس نارنجی شدیم...

و این برگهای نارنجی بستری شدند برای ما تا دمی میان جنگل زیر آسمان ابری و قار قار کلاغها تنی آرام کنیم.دراز بکشیم و دنیا را تنها نارنجی ببینیم و بیندیشیم به قداست پاییز که تا هست میتوان عاشق شد و زندگی کرد.حتی اگر امسال مهمان شهر ما نشود سال بعد و سالهای بعد دوباره و دوباره به انتظار آمدنش خواهیم نشست تا بلکه یک بار دیگر بارانیمان کند....

بیایید برای نجات تن این عروسهای هزارساله از چنگال دیو سیاه آتش دعا کنیم.

الهی آمین!