گلستان(3)-پاییز پادشاه فصلها
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گلستان

آذر89-آبشار کبودوال

بارها برایمان پیش آمده که نام دانشگاه آزاد "علی آباد کتول" را به زبان آورده ایم بی انکه بدانیم این دانشگاه در یکی از زیباترین و شگفت انگیزترین مکانهای ایران قرار دارد و خوشا به سعادت کسانی که در این جای رویایی به درس خواندن مشغولند.
"کتول" از دو واژه اوستایی "کته" و "اول" تشکیل شده که "کته" به معنای جا و مکان و "اول" به معنای شیب، دره و گودال است و "کتول" هم به مجموعه آبادی‌هایی گفته می‌شود که در درون دره کوه قرار دارد.

پس صبح زود پس از صرف صبحانه راه شرق گرگان را در پیش میگیریم تا در 40 کیلومتری آن و در علی آباد زیبای کتول به دیدن یکی از رویایی ترین آبشارهای ایران برسیم.آبشار کبودوال که  عکسهای آن وسوسه دیدنش را به جانمان ریخته است.

این آبشار در 5 کیلومتری جنوب شهرستان علی آباد کتول قرار دارد.بحشی از راه را با ماشین طی میکنیم تا میرسیم به جایی که دیگر باید پیاده راه افتاد و مسیر جنگل خزان زده را گرفت و به بالا رفت تا به دیدن آبشار رسید.در بدو حرکت مردی زابلی با سازش خوش آمدمان میگوید و دلهایمان را میلرزاند.مردی پیر با صورتی خسته اما مهربان و صمیمی با سازی عجیب که صدایی عجیب تر از آن درمیاورد و بر دل مینشیند...

باریکه رود کنار پای ما جاریست که هردم پرخروشتر میشود و انگار در هر گامی که بالاتر میرویم بیشتر خودی نشان میدهد.آفتاب سرسازگاری برداشته و چه پرتوی دلنشینی به روی ما میندازد.انگار دستی غیب آمده تا حالی اساسی به ما بدهد و رنگهای پاییز را جادویی تر سازد.آسمانی آبی لابلای برگهای خزان زده و نسیمی که با سرانگشتهایی لطیف ما را نوازش میکند.دیگر عیشمان کامل است وقتی پا بر روی برگها مینهیم.

خدایا این پاییزت را از ما نگیر که با آمدنش عشق معنی میشود.پاییز فصل تمام شاعران است و اگر شاعر نباشی هم در اینجا شاعرت میکند.وقتی خش خش برگها زیر پایت با تو حرف میزنند و از بالای سر ده ها برگ نارنجی و زرد چون بارانی رنگارنگ هردم بر سرو رویت میریزند دیگر شاعری که هیچ عاشق هم میشوی.باور کن...خدا به فریادت برسد!

بالا و بالاتر باید رفت.باید از رود گذشت.باید دل و دین به پاییز داد.باید دست در دست دوست پلها را گذشت و نمیدانم چرا روی این پل به یاد عشق "پلهای مدیسون کانتی" افتادم و یکهو دلم لرزید.ای داد بیداد روی این پل حواست باشد که جادوی عشق در هوایش جاری است.حواست باشد که روی این پل عبور از عشق مرد میدان میخواهد. حواست باشد که کدامین دست بر روی این پل به سویت دراز میشود.حواست باشد که لابلای شاخ و برگ این جنگلها عاشقی در کمین است.

و باز پلی دیگر و دستی دیگر و دوستی دیگر و یاری دیگر.و باز قرچ قرچ صدای قلنج کمر پلی پیر زیر پاهایت و نگاه نگران دوستانت وقت عبور از تن پل زواردررفته. و باز زیبایی و شکوه پاییز و عبور تن لطبف آب و آسمان آبی و دل بیقرار...

دیگر میشود کم کم صدای پای آبشار را شنید.هرازگاهی آبشارکی لابلای درختان دیده میشود تا به یادت بیاورد که آبشار مادر نزدیک  است.انگار کودکانی هستند که مادر آنها را فرستاده تا با شیرینی کودکانه شان مهمان را خوش آمد بگویند.

دلمان میسوزد که جایی سر بریده درختی را میبینیم.نمیدانیم کدامین دست بیرحمی او را از هستی جدا کرده شاید بیرحمی روزگار شاید هم بیرحمی آدمها...

اما همین سر بریده هم عاشق است وقتی خود را به زیر گامهایت میگذارد تا سطحی بسازد برای عبور گامهای تو از میانه آب.

و کوه ها و کوه ها که از کودکی همبازیهای من بودند.و کوه ها و کوه ها که از کودکی با آنها سخن میگفتم.و کوه ها و کوه ها که از کودکی نقشی در قصه های من بازی میکردند و کوه ها و کوه ها که هنوز برای من نمودی از بزرگی خدایند و مرا درگیر خود میکنند و شاید هم دچار آن هم دچار از نوع سهراب...

و سرآخر آبشار.آبشاری تماما خزه بسته - سبز -پرهیاهو-عظیم سر به فلک ساییده که به عظمتش قسم انگار تکه ای از بهشت است.باور نمیکنی برو و از نزدیک ببین!