هنوز باغچه زنده است
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

پیرزن یک بار دیگه از روی بالکن خانه اش خم شد توی حیاط و دید خبری نیست که نیست.آفتاب بدجوری یله کرده بود روی درختهای باغچه و گلها از شدت تشنگی له له میزدند.پیرزن چادرش را جابه جا کرد و نگاهی به اطاق انداخت.تنها دختر بیوه اش در خانه بود که توی این ظهر تابستان لم داده بود زیر باد کولر و چرت میزد.یواش خودشو بالای سرش رسوند و خوب نگاش کرد ببینه خوابه یا بیدار.دلش مثل یک گنجشک تو سینه میزد.دستهای عرق کردشو مالید به چادرش و راه افتاد و رفت...

قطره های آب سرحالش کرده بود.انگشت شستش از فشار آب قرمز بود.ظهر بود و نفس داغی رو تن باغچه اما چاره ای نبود جز اینکه از این فرصت استفاده کنه و باغچه رو آب بده.با انگشتاش شمرد و دید حول و حوش ۸ روزه که از پیرمرد خبری نیست.دل نگران باغچه و.....پیرمرد بود.روزها بود که صدای خس خس سینه پیرمرد شنیده نمیشد.روزهایی که پیرزن در بالکن خانه برای مرغ عشقهایش دانه میریخت و پیرمرد هم برای تنها قناریش٬ سوت بلبلی میزد و پیرزن هم زیر لبی میخندید.روزهایی که پیرمرد سیگار دود میکرد و پیرزن غرغر میکرد.اما حالا ۸ روز بود که سکوت در باغچه خانه اش افتاده بود...

 کله سحر از بوی سیگار بیدار شد.خواست که غرغر کند اما به جایش لبخندی روی لبهایش نشست.دست به کمر گرفت.چادر سر کرد و به بالکن رفت.به هوای چیدن گل یاس خم شد توی حیاط.کسی سرفه کرد و پیرزن خندید.در دستهای لرزان پیرمرد یک قناری مرده بود.پیرزن یادش  رفته بود که به غیر از باغچه پرنده ای هم تشنه لب است.اشکش روی گلدان گل یاس چکید.بی اختیار دستش به سوی قفس مرغ عشقهایش رفت یکی از آنها را از توی قفس درآورد و راه افتاد.اما نرسیده به پله کان صدای خشکی گفت:مادر! کجا؟..... 

پیرزن خمیده خمیده برگشت به اطاق.چشمهای سرد دختر بیوه اش بدرقه اش کرد.در قفس را گشود و هر دو پرنده را پر داد به آسمون.از صدای بالهای پرنده ها پیرمرد سر بالا گرفت و نگاهش به پیرزن افتاد.به پرنده مرده اش اشاره ای کرد و گفت:فدای سرتان....باغچه هنوز زنده است!