گلستان(2)-ردپای خاطراه های من
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤  کلمات کلیدی:

آذر ٨٩-تالاب گمیشان-جزیره آشوراده

به سمت شمال تپه گمیشان که بالا میرویم میرسیم به نوار مرزی دریای خزر جایی که دریا- ایران را از ترکمنسان جدا میکند.کم کم آب حال و هوای زنده تری به مکان میدهد و آبی دریا و آسمان به هم نزدیکتر میشوند.اما رد قایقهای به گل نشسته کناره جاده ما را به تعجب وا میدارد.این چگونه تالابی است؟ 

شنیده ها میگفت:تالاب گمیشان نوار نسبتا باریکی است که در جهت شمال به جنوب در امتداد سواحل شرقی دریای خزر قرار دارد.یعنی شروعی از تپه های ماسه ای گمیشان تا فراسوی مرزهای ترکمنستان.بنابراین تالاب گمیشان از دو رود اترک و گرگان رود سیراب میگردد.اما...

ماشین در گل گیر افتاد.پس پیاده شدیم.سرباز جوانی با دست آن دورهای دور را نشان داد و گفت:آن خط مرزی تالاب است.اما ما جز زمین تشنه ترک خورده زیر تیغ تیز آفتاب هیچ چیز نمیدیدیم.پس پیاده راه افتادیم.هرچه به تالاب نزدیکتر میشدیم کفشهایمان بیشتر و بیشتر در گل و لای پس مانده تالاب لب تشنه فرو میرفت. 

 جایی رسید که در حاشیه اترک به جا ماندیم از رفتن.همانجا برروی گل و لای ماسه ای تالاب نشستیم و در حاشیه افقی که به رنگ خون درمیامد چشم دوختیم به گمیشان خالی از ماهی و پرنده و آب ...

شنیده ها میگفت گمیشان تالاب بین المللی ایران روزگاری محل گردآمدن هزاران پرنده بوده نمیدانم از آن همه پرنده و ماهی چرا تنها چند شتر گردن دراز را میبینم که سرگرم خوردن خارهای درآمده از لابلای گل و لایند.دلم میگیرد وقتی صدها صدف به جا مانده از دریا را روی سطح ترک خورده گمیشان میبینم که از دریا جا مانده اند و سرنوشت آنها را تبعید کرده است به زمینی بی آب و علف...

 

گمیشان را در دم دمای عصر به جا میگذاریم و راه میفتیم به سمت بندر ترکمن یا همان بندر شاه زمان رضا شاه.این شهر که در آن دوره بندری پررونق در حاشیه خزر محسوب میگشته امروزه به خاطر  بالا آمدن سطح آب دیگر مثل سابق برو و بیا ندارد اما هنوز رد پای شهرسازی دقیق آن زمان با خیابان بندیهای پهن و استاندارد در آن دیده میشود.اسکله شهر شلوغ و پرهیاهوست.در کنار آن بازارچه مرزی شهر قرار دارد که دست فروشها در آن سرگرم فروختن اجناس خود هستند.

پس به اسکله بندر رفته و سوار قایق میشویم تا به سراغ جزیره غریب آشوراده برویم. 

قبل از هرچیز ما گشنه ایم!هنوز ناهار نخورده ایم و ساعت ۴ بعدازظهر است.پس به ما حق بدهید که قبل از هرکاری وقتی پا به جزیره آشوراده میگذاریم یک راست به سراغ رستوران شیلات آن رفته و حسابی به شکمهایمان برسیم.

در این جزیره از سالهای دور ماهیگیری شغل عمده مردمانش بود.امروزه هم رستوران شیلاتی در آن وجود دارد که همیشه مهمان پذیر گردشگران است با انواع ماهیهای سفید و سوف و اوزون برون و.....

پس پا که به آشوراده میگذارید یادتان باشد نهار مهمان شیلات شوید که انصافا غذای دریایی دلپذیری را برایتان فراهم میکند...

اما از خود جزیره آشوراده چه بگویم؟این جزیره که تنها جزیره مسکونی خزر محسوب میشده پیشینه تاریخی دارد.در زمان صفویه شکارگاه شاهان بود و بعدها به تصرف روسها درآمد تا اینکه بعد از انقلاب سرخ روسها مجبور به ترک این جزیره شدند و بعدها رضاشاه از قلعه صفوی به عنوان پایگاه نظامی این بندر استفاده کرد.صیادان ماهی به همراه خانواده هایشان به این جزیره پا گذاشتند و خانه ساختند.جزیره رونق گرفت.زنده شد و زندگی در آن جریان گرفت. تا اینکه در دهه ٧٠ آب سطح خزر بالا و بالاتر آمد.خانه ها به زیر آب فرو رفتند.مردمی که سالها در این جزیره زیبا سکونت کرده بودند مجبور به ترک آن شدند و جزیره شد یک خاک اسیر تنها در میان آب...

امروز تک و توک آن خانه های زیبای سازمانی از زیر آب سردرآورده اند.میشود دیوارهای برخی از آنها را دید که تا نیمه درون آبند.پنجره هایی که دیگر رد هیچ صورتی بر انها نخواهد نشست.کوچه هایی خالی از سکنه که تنها در غروب آفتاب عبور سگهای تنها -تنهاییشان را میشکند.آشوراده را بروید و ببینید و از تنهایی درش آورید... حق او بیشتر از اینهاست در سالهای پیری!

 

اما برای من آشوراده یک دنیا خاطره است.جزیره ای است که عاشقی را در آن بازی کردم.پس همه را میگذارم و به یاد همه خاطره های قدیمی تک و تنها در غروب آفتاب رد ساحلش را در پیش میگیرم.آسمان قرمز شده است و پرنده های مهاجر از بالای سرم به پرواز درمیایند.باد میوزد و یادم میاورد که باد میوزید وقتی از دور نگاهی را در جزیره دیدم.یادم میاید که لب همین اسکله ایستادم در چشمهایی نگاه کردم و خواندم:

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر

ماهی دریا

دچار آبی دریای بیکران باشد...