ایستگاه شهر ما
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

چقدر دنیا کوچک است....و دروغ انقدر بزرگ...انقدر که درجیبهای هیچ شیادی جا نمیگیرد... و گندش یک روز درخواهد آمد...حتی اگر آنرا لای پر معصومیت هم بپیچی دست آخر میبینی بید پرها را خورده است...باورت میشود بعد از این همه سال یک نفر پیدا شود که هم تو را بشناسد و هم تمامی گنداب های زندگیت را...و آن یک نفر تنها با بیان جمله ای تو را از برابرم محو سازد..؟ مانند دستمال مستعملی که آنقدر این دست و آن دست شده است که دیگر در سطل بازیافتهای شهرداری هم جایی ندارد؟...چقدر گذشت زمان سریع است برای در آمدن ماه از پشت ابر!... و حقیقت سوار یک قطار قدیمی است.ایستگاه به ایستگاه می ایستد تا تنی بیاساید شاید این قطار قدیمی دیر به شهر ما برسد اما بالاخره در ایستگاه ما نیز توقف میکند...

ببین پیشنهادی دارم! حالا که خاطرات گذشته مان تلی از آوار شد و ریخت.من بنایی جدید بر این خرابه میسازم.نگران دخل و خرجش هم مباش با من....تو نیز بهتر است پی قطعه زمین تازه ای باشی جایی که هنوز علفهای سبز بر تنش هستند.جایی که هنوز پای هیچ معمار خاطره سازی بر رویش گذاشته نشده است.اما دوستانه بگویمت...از ما که گذشت زمین بکر دیگری را افت زده نکن.اگر نمیخواهی به دنبال آبادانی باشی پس خلاصت کنم از کار خاطره سازی بیرون بیا و به دنبال کاری نان و آب دار بگرد که در سرزمین ما برای بودن در کار گل٬ دل لازم است!