خراسان رضوی(4)
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان رضوی

٢٨/٧/٨٩-آبشارهای قره سو

به ما گفتند که در جنوب غربی کلات و در فاصله ۵ کیلومتری آن روستایی بسیار زیبا و خوش آب و هوا وجود دارد که به آبشارهای زیبایش معروف است.آنجا قره سو نام دارد که به خاطر وجود ۸ آبشار زیبا در لابلای دره های تنگ منظره بدیعی ایجاد کرده که به رفتن و دیدنش میرزد.این آبشارها همانهایی هستند که نادرشاه دستور دارد با لوله کشی ۵ کیلومتری آب آنها را برای مصرف مردم کلات به عمارت خورشیدی برسانند.

عصر هنگام بود که به ده قره سو رسیدیم مکانی با تمام المانهای مشخص روستایی. از رود و درخت و کوهش که بگذری مردمان باصفایش را میبینی که هریک سرگرم کاری از امور روزمره خودند.زنی کنار چشمه سرد ده دست در آب درحال شست و شوست.مردی تیشه بر دست بر سنگ نقش میزند.پسرکی هیزم میبرد.مادر بزرگ پیری در تنور آتشینش نان های شیرین میپزد و با دستهای پینه زده تعارفمان میکند و با دهانی بیدندان لبخند زیبایی را به ما میبخشد.اینجا قره سوست با صدای خروسها و قدقد مرغهایش - بوی پهن الاغهایش-صدای شیهه اسبهایش-واق واق سگ نگهبانش.اینجا قره سویی است که باید آمد و دیدش تا باور کرد آبشارهایش عجیبند و غیر زمینی. اینجا قره سویی است که کوههایش افسانه ای هستند و چشمه هایش پر راز و رمز.باید آمد و دید.

مقصود دیدار 8 آبشار بلند آن است.پس برای رسیدن به آب باید دل به آب سپرد و رفت. این منطقه ییلاقی با صفا طبیعتی بکر دارد که دل و دینت را به یغما میبرد.آبی دارد که از شدت زلالی کودکی نابالغ را میماند.کوهی دارد که سر به آسمان میزند.سنگهایی دارد که حریف میطلبند.هوایی دارد که مجنونت میکند.و بالاخره اینجا گذرگاه رسیدن به آبشارهای قره سوست.پس کم کم راه رود را در پیش میگیریم.کفشها را به آب میزنیم و از خیس شدن هراسی به دل راه نمیدهیم که در مکتب عاشقی باید دل به خطر داد و نترسید...

ابتدای راه که میرسد دو تا از بچه ها از پیش روی انصراف میدهند.سردی هوا و خیسی کفش و جوراب یک جورهایی دلمان را خالی میکند اما کیست که جا خالی دهد.ما که نمیدهیم.

کم کم کوههایی فراخ و عجیب سرراهمان پدیدار میشوند.کوه هایی به نهایت شکوه و ستبری.کوه هایی بلند و پیچیده که در خود تنگناهایی صعب العبور پدید آورده اند.بچه ها باید به کمک همدیگر بشتابند تا بتوانند از میان این دیوارهای سنگی بلند رد شوند.در گروه ما یکی از دوستان با پای گچ گرفته ادامه میدهد.میتوان شوق کشف و شهود را در او دید.

داد که میزنیم صدایمان میرود و به سینه کوه اصابت میکند و به صورتمان سیلی میزند. مخصوصا وقتی 2 تا از بچه ها ناگهان از روی تخته سنگهای لجن بسته و خیس رودخانه لیز میخورند وبا صورت برتاب میشوند وسط آب و شدت آب آنها را میکشاند چند متری پایین تر و خصوصا تر!!! وقتی یکی از این بچه ها محمدامین است و تنها خدا میداند که قلب من برای چند لحظه میایستد تا نفسی تازه کند!

برای بالا رفتن از آبشارها پله کانهای فلزی عمودی بر دیواره کوه نصب شده است.پله هایی خیس و لیز که عبور از آنها هم ترسناک است و هم بسیار هیجان انگیز.و دوست پا گچ گرفته ما از همه هیجان زده تر که با عصا این پله های خطرناک را یکی یکی بالا میاید.بچه ها پشت هم ریسه میشوند دست در دست هم.مشتهایی گره کرده برای نگه داشتن یک دوست و آغوشهایی برای محافظت از یکدیگر.اینجا در این دره های تودرتو دوستیهایمان ده ها بار زیباتر میشود.رنگ میگیرد.قلبها با هم به طپش وادار میشوند لبخندها با هم گشوده میشود.صورتها با هم رو به آسمان گرفته میشود.هیجان درون قلب جوانمان هی جوانه میزند.دلشوره از بالا و پایین رفتن دوستانمان هی نفسهایمان را بندمیاورد و هی باز میکند.اینجا خود خود دوست داشتن است...

و وقتی از بین دخترهای گروه یکی داوطلبانه میرود زیر آبشار و هی جیغ میکشد و هی دیگران را تشویق به آمدن میکند و هی قطره های زلال و سرد آب بر سرورویش میپاشند و بالاخره جمعی را از راه بدر میکند تا همه با هم زیر قطره های تند و یخ زده آب جمع شوند و خیس شوند و دلبری کنند و بخندند و جوانی را به شوق بنشینند.و او کسی نیست جز خودم!!!

و خدا که انگار همین نزدیکی است.کافیست سرت را بالا بگیری و دستت را دراز کنی.او به آغوشت میاید.پرتوهای نورش را از شکافهای سنگی کوه بر تنت میریزد و صدایت را با صدایش پاسخ میدهد و اینجا همه چیز رنگ و بوی بهشت را دارد.بهشتی سنگی!