یوش بلده
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفرهای یک روزه

مرداد ٨٩-نیما یوشیج

yush 067

چند وقت پیش یه روز تعطیل یهو به سرمون زد دوتایی پاشیم بریم دیدن نیما.نیما یوشیج را میگویم پدر شعر نوی فارسی در ده یوش.

برای رسیدن به روستای یوش که از توابع بخش بلده در شهرستان نور است ما راه لواسان-دیزین-چالوس-گچسر را در پیش گرفتیم.وقتی به چالوس پر خاطره میرسی نزدیک به سیاه بیشه عاشق پیشه! یک دوراهی وجود دارد که نشانت میدهد راه دیدار با نیما از کدام طرف است.از این به بعد دیگر چالوس سبز به پایان میرسد و وارد دنیای پیچیده کوهستان! میشویم.جاده های باریک که ما را بالا و بالاتر میبرند و ما که دوتایی تنهای تنها انگار در جاده ای بی انتها به رویاها میرویم.هیچ نمیگوییم و تنها صدای موسیقی ما را همراهی میکند و باد که دستهای گشوده مرا از پنجره میگیرد و با تارهای مویم بازی میکند.

من زیر لب شعر میخوانم و همراهم سکوت میکند و نیما یکهو با تمام کلماتش در ذهنم مهمان میشود ...

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمیکاهم

تورا من چشم در راهم

شباهنگام.....

و به یاد میاورم که روزی در آن روزهای دور من این شعر را چقدر زمزمه کردم و چقدر اشک ریختم.بگذریم که روزگار در گذر است....

yush 072

بعد از گذشتن از تمام پیچ و خمها به روستای یوش میرسیم و یک راست از پیر و جوان آدرس خانه شاعر را میگیریم.ماشین را پارک میکنیم و پیاده سر بالایی خانه نیما را میپیماییم تا چشممان میخورد به عمارتی قدیمی و زیبا که در آن دنیای ساده روستایی ساز جدایی میزند.خانه نیما یوشیج که امروز به موزه و مقبره او تبدیل شده است.نیمای شعرهای قدیمی-نیمای جسارت و عشق-نیمای افسانه های کهن و جادوی کلمات. نیمای شعر ایرانی...

yush 079

اینجا علی اسفندیاری معروف به نیما در خوابی شاعرانه جاودان شده است. شاعر مصراعهای بلند و کوتاه.شاعر شاعرانه های طبیعت.شاعر جسارت و نوآوری.

نیما یوشیج در سال ١٢٧۶در دل کوهستانای البرز به دنیا آمد.در بین درخت و سبزه و آب . در میان گله داران و زمین های بارور رشد کرد و طبیعت را به الهام گرفت.ابتدا در مکتب خانه ده الفبا را آموخت و سپس در ١٢ سالگی به تهران آمد و در مدرسه سن لویی به تحصیل مشغول شد.بعدها با جلال آل احمد و سیمین دانشور آشنا شد و بنا به توصیه انان به شمیران آمد و در خانه مجاور خانه آنها مستقر گشت.

نیما ٣ بار عاشق شد که ٢ بار آن به سرانجام نرسید.اولین عشقش دختری بود که به خاطر اختلاف مذهب از ازدواج با او باز داشته شد.دومین عشق را وقتی دید که دخترک در حال آب تنی میان رود بود و نیمای جوان و عاشق پیشه یک دل نه صد دل گرفتار او شد اما دخترک حاضر به مهاجرت به شهر و شهرنشینی نگشد و این عشق هم به سرانجام نرسید.این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن شعر "افسانه" شد. تا اینکه سرانجام عالیه جهانگیر را دید و این بار عشقش به ثمر نشست...  

yush 089

پای به درون خانه پدری نیما میگذارم.خانه ای که نشان دهنده طبقه بالای اجتماعی صاحبانش است.پدر بزرگ نیما یکی از والیان قدیم مازندران بود و پدرش هم به شغل گله داری و کشاورزی مشغول.نیمای ما در دل خانواده ای سرشناس پرورش یافت و بزرگ شد.

نیما یوشیج مانیفست شعر نو فارسی را با مجموعه "افسانه" نوشت و آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.

تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود به همین دلیل نیما را پدر شعر نوی ایران مینامند. 

yush 097

فضای داخل خانه نیما را به موزه ای از اشیای قدیمی تبدیل کرده اند و در بخشی از آن هم اشیای خصوصی نیما را قرار داده اند.منجمله آخرین عینکی که نیما به چشم داشت و حتی سند ازدواج او  با عالیه...

نیما از عالیه تنها یک پسر داشت به نام "شراگیم" که اکنون زنده است و در خارج از ایران زندگی میکند.چند سال پیش به همراه زن و فرزندش به ایران مسافرت کرده و به یوش میاید.میگویند نوه نیما که در آن زمان پسری حدود ١٣ یا ١۴ ساله بوده اشعار پدربزرگش را از حفظ میخوانده است.

yush 099

 نیما در تهران زندگی میکرده اما گاه به گاه سری به خانه پدریش در یوش میزده تا اینکه در زمستان سخت ١٣٣٨ وقتی برای شکار و تفریح به یوش آمده بود گرفتار یک سرماخوردگی سخت میشود.در ده دکتر مجربی برای مداوای او وجود نداشت پس نیما را در آن زمستان سخت به تهران میاورند.زاه ناهموار و طولانی و هوای سرد پیرمرد شاعر را از پا میندازد تا اینکه در ١٣ دی همان سال فوت میکند وصیت میکند هرزمان که امکانش بود او را به زادگاه کودکیش برده و به خاک بسپارند.پس او را موقت در امامزاده عبدالله تهران به خاک میسپارند.زمان میگذرد و همگان وصیت نیمای شاعر را فراموش میکنند تا سرانجام در سال ١٣٧٢ او را به یوش و خانه پدریش منتقل کرده و همانجا به خاک میسپارند تا سرانجام شاعر در خاطره هایش جاودانه شود.در کنار او "سیروس طاهباز" کسی که سالها بر روی اشعار و زندگی او تحقیق میکرد هم به خاک سپرده شده است. 

yush 104

نیما یک برادر به نام "لادبن" و دو خواهر به نامهای "نیکتا" و "بهجت الزمان" داشت. بهجت الزمان که در جوانی همسر و فرزندش را از دست میدهد تا این اواخر هنوز زنده بود و در خانه سالمندان به تنهایی و بیکسی روزگار به سر میکرد بی آنکه کسی بداند خونی که در رگهای این پیرزن جاری است از جنس خون شعر نوی پارسی است.تا اینکه روزی کسی به اتفاق او را میشناسد و ترتیبی میدهد تا بهجت الزمان یک بار دیگر به یوش بیاید و خانه پدری را از نزدیک ببیند.وقتی او  را به زحمت به یوش میرسانند در حیاط خانه زانو میزند وزار زار گریه میکند و التماس کنان از همراهانش میخواهد که او را همینجا رها کنند.اما این کار امکان پذیر نبود چون هیچ کس از خانواده او در ایران نبودند تا از او نگهداری کند.بهجت الزمان را به خانه سالمندان برمیگردانند در حالیکه چند ماه بعد چشم از جهان فرو میبندد و این بار جنازه اورا به این خانه میاورند و در حیاط در کنار قبر برادر به خاک میسپارند...

yush 110

پا به درون کوچه های خاکی و پیچ در پیچ یوش میگذاریم و راه را از کنار جوی آب میگیریم و لابلای درختهای بلند و قدیمی خاطره بازی میکنیم.زیر سایه سار درختان و لای نوای باد میشود صدای کودکی را شنید که سرخوش میدود و زیر پوست ده شاعر میشود.کودکی که بعد ها مردی میشود و میخواند...

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

yush 117

هنگام نماز ظهر رسیده است و در این ده پاک و به شدت تمیز در کنار آب روان و آبی آسمان هوس نماز اول وقت میکنیم.بعد جلوی ما مسجد کوچک سبزی -سبز میشود! با آب جوی روانش وضو میگیریم و قامت میبندیم.هیچ کس نیست. ماه ها بود که نمازی این چنین را تجربه نکرده بودم.انگار خدا همین نزدیکی ایستاده بود و مارا نگاه میکرد و وقتی قنوت میخواندم چشم در چشمش میشدم.

yush 115

نماز که تمام شد در ایوانش نشستیم ایوانی که رو به کوچه "خانلری" بود پایین کوچه "شاملو".اینجا کوچه هایش هم همه شاعر بودند.اینجا اصلا هوایش بوی شعر میداد. نشستیم و ساعتی تنها سکوت کردیم و خیره طبیعت روبرو شدیم.آب از کنار مسجد کوجک ده میگذشت و زمزمه ای میکرد.یک نسیم ملایم هم گاهی هم صحبتش میشد. متولی مسجد مرد مهربانی بود که مارا دعوت به خانه اش کرد. 

ر اyush 119

 بیخود نبود که نیما شاعر شد....

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام
در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم