آنارشیست کوچولو
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢  کلمات کلیدی: متفرقه

036

کلاس اولیها تو سه صف مرتب و منظم پشت سر هم ایستاده بودند.دست هرکدومشون یه شاخه گلایل سفید بود.صورتای کوچولوشون زیر مقنعه مثل یه گل سرخی بود لای یه لچک! گل سرخی که ساعتها زیر آفتاب ظل ساعت ١٠ صبح یه کله وایستاده باشه. شره عرق از کنار مقنعه ها رو لپاشون سرازیر بود و گل سرخ صورتشون در حال پلاسیدن. درست ٢ ساعت و ۴۵ دقیقه بود که همشون سرپا وایستاده بودند تا بالاخره این جشن روز اول مهر تموم شه.اول کلاس بندیشون کرده بودند.بعد یه آقا ارگی! رفته بود اون بالا و هی دیلینگ دیلینگ ساز میزد.هر از گاهی هم یه خانوم سرتاپاه سیاه پوش مثل عجل معلق میپرید اون بالا و با سبیلهای از بنا گوش دررفته میگفت:دست- دست.به افتخار خودتون دست...

بچه های ریزه ٧ ساله هم با بیحالی دستای عرق کردشونو که ٢ ساعت و ۴۵ دقیقه شاخه گل گلایل رو فشرده بود بالا میبردند و کف میزدند.

مامان باباها هم اون طرف حیاط زیر سایه درختا وایساده بودند و تیلیک تیلیک از نوگلایی که زیر آفتاب در حال ولو شدن بودند عکس مینداختند و ذوق میکردن.

یهو زیر پای کوچولویی اون وسط مسطا یه دریاچه آب تشکیل شد و صدای گریه اش لابلای دلم دیمبول ارگ رفت هوا.گل گلایلشو پرت کرد وسط حیاط و جیغ کشید و گفت:

از مدرسه متنفرم!

*این داستان واقعی_واقعی است!