کوهرنگ
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی: متفرقه

به نام خدایی که به تعداد آدمیان راه برای رسیدن به ما داد...

shahrivar89 017

سلام به همتون.به همه دوستای خوبی که تو این مدت دست یاری ما رو گرفتند و دلهایی رو شاد کردند.عیدتون مبارک.امیدوارم روزها و روزها دوستیهامون پایدار بمونه و همه با هم در راه خیر و نیکی قدم برداریم...

من و محمدامین به نیابت از همه شما رفتیم کوهرنگ و اجناستون رو رسوندیم به آقای دهکردی صاحب هتل کوهرنگ////

shahrivar89 030 

هفته پیش در تعطیلی شهادت پدر مهربان کودکان یتیم .من و محمدامین اجناسی که در این مدت آماده و بسته بندی کرده بودیم رو بار ماشین کردیم.خدا برکت داد این هدیه ها رو.باورتون نمیشه اگه بگم توی ماشین به این بزرگی فقط جا برای من و محمد امین بود تا سقف از صندوق عقب تا صندلیهای جلو کارتونهای اسباب بازی-لباس زنانه و مردانه و بچه گانه-کیف و کفش کتاب و نوشت افزار و مقداری هم وجه نقد انبار شده بود روی هم.صبح روز جمعه راه افتادیم به سمت کوهرنگ بختیاری.تنها دعا دعا میکردیم که پلیس راه یک هو وسط جاده متوقفمون نکنه و مجبورمون کنه بارها رو باز کنیم.چون بستن این همه بار ٢ روز کامل وقتمون رو گرفته بود.اما از انجایی که ما فقط یک حلقه از این زنجیره بودیم و خدا نمیخواست این زنجیر پاره شه هیچ کس و هیچ چیز مانعی برای رسیدن کمکها به بچه های بختیاری نشد....و ما ساعت ٢ ظهر جمعه هفته پیش رسیدیم به هتل کوهرنگ.

shahrivar89 018

آقای مهندس دهکردی در اون لحظه در هتل حضور نداشتند.پس با هماهنگی خانم یوسفی مسئول هتل بارها رو ابتدا جلوی هتل از ماشین خالی کردیم تا من با شوق و افتخار عکسی به یادگار از اونها بگیرم.بعد هم بارها را منتقل کردیم به اطاقی در بسته داخل هتل کوهرنگ.خانم یوسفی در اطاق رو قفل کرد تا آمدن مهندس...

shahrivar89 020

براتون گفتم که جرقه فکر به عزیزان بختیاری توسط خانمی که در حال مهاجرت به خارج از کشور بود زده شد.این خانم حدود ٨ کیسه بزرگ اجناس بسیار تمیز و مرتبی را به ما هدیه کرد.داخل بسته های او گاه لباسهای کاملا نو هم وجود داشت که هنوز مارک آنها جدا نشده بود.اسباب بازیهای بزرگ و قیمتی-ماشینهای کنترلی و ده ها وسیله جذاب برای کودکان عزیز و محروم.این خانم محترم به قدری حسن سلیقه در بسته بندی اجناس داشت که تمام لباسها را شسته و اتو کرده بود.کیفهای کودکان را با مدادهای رنگی و اسباب بازیهای کوچولو پر کرده بود تا هنگامی که آن کودک در کیفش را میگشاید دچارشگفتی و ذوق شود.

دروغ نیست که بگویم من از این بانوی نیکوکار یاد گرفتم که چطور باید به هم نوعانمان کمک کرد...امیدوارم هرجا که هست همیشه در پناه خدا زندگی خوبی را داشته باشد...

shahrivar89 022

خلاصه بعد از اینکه وسایل را در هتل جای دادیم راه افتادیم تا سری به اطراف بزنیم.اول هم بالای تونل خروشان کوهرنگ رفتیم که باز هم مثل همیشه با شدت و سروصدا به پایین در جریان بود و صدایش در آن هوای دلچسب و خنک آراممان میکرد.آن بالا میشود کل کوهرنگ را دید.یاد سفر ٣ ماه پیش خود و دوستانمان افتادیم.جای همه آنها خیلی خالی بود.انگار بی آن بچه های شاد و سرزنده سفرهایمان بیرنگ میشود.

shahrivar89 023

به کنار چشمه دیمه رسیدیم.از آنجایی که ماه رمضان بود از تهران لقمه غذایی آماده کرده بودیم به نیت دمی استراحت کنار چشمه همیشه جوشان دیمه.یادمان افتاد همین جا بود که تولد هانیه را جشن گرفتیم.باز دلمان گرفت و تپید برای دوستیهایمان.زیراندازی پهن کردیم و دراز کشیدیم در سکوت خیره به هم آغوشی آب و باد و خاک.

 چشمها روی هم رفت و ساعتی در خوابی بسیار عمیق و نرم فرو رفتیم وقتی به خود آمدیم که صدای سرزنده کودکی شاد که پاهای تپلش را به آب میزد خوابمان را آشفت اما دیدن نگاه سرزنده آن کودک و گونه های سرخ و خیس او حس زنده بودن را به ماداد. یادمان افتاد باید بلند شویم و به سراغ ماموریت نیمه تمام خود برویم.دوباره راه افتادیم به سمت هتل....

shahrivar89 040

مهندس دهکردی رسیده بود.وقتی ما را دید دوستانه به استقبالمان آمد.شب نزدیک بود و مهندس کبکی شکار کرده بود و ما را دعوت کرد که به میز شامش ملحق شویم. چه شبی بود آن شب وقتی ساعتها نشستیم و گوش جان سپردیم به سخنان مردی که عاشق این آب و خاک بود...

shahrivar89 057

صبح اول وقت تصمیم به رفتن گرفتیم.اجناس را تحویل مهندس دهکردی دادیم تا با صلاحدید خودش آنها را بین نیازمندان واقعی تقسیم کند.قرار شد پولها را هم صرف هزینه نوشت افزار اول سال بچه های یتیم کنیم.

موقع رفتن مهندس قبول نکرد هزینه اقامت در هتل را از ما بگیرد.دوست شدیم با هم و چه افتخاری است برای ما که مردی از تبار بختیاری-مردی به بزرگی آسمان آبی این خاک و به پاکی چشمه های جوشان آن دست دوستی به سمت ما دراز کند.دوست شدیم و به امید دیداری دوباره به سمت تهران بال گشودیم.

shahrivar89 050

 پاییز بر تن چهارمحال نشسته است.گندمها درو شده اند و علفها زرد.بره ها بزرگ شده اند و کندوها بی صدا.نسیم آرام میوزد و چادرهای عشایر یکی یکی در حال بسته شدن هستند.تا دوباره کوچی دیگر آغاز شود و رفتنی دگر بار.پاییز فصل گام نهادن است شروع یک کوچ سخت و بی امان.فصل قدمهای محکم در برفهای گردنه های سهمگین.فصل بارش و طغیان و بیتابی.فصل رفتن و جدا شدن.

shahrivar89 060

.همین رفتن است که این مردم سخت کوش را به تکاپو انداخته است.همه جا میدیدیم که عروسی برپاست.میدانستیم چون فصل رفتن فرارسیده اگر وصال صورت نگیرد باید یک سال صبر کرد تا دوباره دیداری تازه شود.در اینجا حتی حیوانات هم در حال وداع با محبوبشان هستند.شبها صدای عوعوی سگهایی شنیده میشود که در حال جدا شدن از یکدیگرند.یکی پای بسته این دیار است و دیگری پای در راه دیاری دیگر.تا سالی دیگر و بهاری دیگر و عشق ورزیهایی دیگر...

در دامنهای کوه ها غبار خاکی بلند است که گله های مهاجر به پا کرده اند.همه جا رنگ رفتن و رفتن به خود گرفته است.در این فصل کوهرنگ دلتنگ میشود...

shahrivar89 026

و اما آخر ماجرا...

نمیدانم کدام دعایی پشت ما بود که این مار سمی کوهستان در کنار شانه محمدامین ماوا گرفت و او را نزد.به معجزه ای شبیه بود این اتفاق.و ما که هنوز حیران هستیم از دست یاری پروردگار که میتوانست فاجعه ای به بار بیاید اما نگذاشت.شاید دعای شما عزیزانم بود که در این روز محمدامین را حفظ کرد.شاید....

آخر نوشت:دست تک تک شما را میبوسم و ممنونم از تمام کمکهایی که کردید تا در این ماه همه با هم کمی بالاتر برویم.

من و محمدامین کمک به مردم بختیاری را در برنامه های آتی خود قرار داده ایم.اگر عمری بود و توانایی دوباره هدایایی را جمع میکنیم تا وقتی به حد نصاب رسید آنها را برسانیم به دست هم وطنانمان.پس هرزمان دلتان خواست کمکی کنید جنسی بدهید لباسی اسباب بازی مواد خوراکی پول ..... تنها ما را خبر کنید.در اولین فرصت به دیدنتان میاییم و کمکها را جمع میکنیم تا انشالله دوباره به زودی زود به کمک شما بار بعدی را برای آنها بفرستیم...

باز هم عیدتان مبارک!