آذربایجان(6)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان ایران

نیمه تیر ٨٩ - ادامه گشت و گزار در خوی

از خوی هرچه گفتیم یک طرف.آنچه خوی را بیشتر سر زبانها میندازد مقبره مردی در این شهر است که نامش چون آفتابی بر تارک تاریخ کهن خوی میدرخشد.شمسی که مولانا را از بیرون به درون برد و دوباره بیرونش کشید.شمس پرنده و مراد مولانا. من سالها پیش سفری به قونیه داشتم و در آنجا به زیارت قبری رفتم که منسوب به شمس بود و هزاران عاشق را هرساله به گرد خود جمع میکرد.در آن زمان من نمیدانستم شمس در ایران دفن است و متاسفانه اطلاع رسانی به قدری در ایران ضعیف است که من ایرانی را در قونیه بالای قبر یک بنده خدا برد به شوق اینکه سر قبر شمس رفته ام!!!!

دریغ و ١٠٠ دریغ که همه مفاخر ایرانی را کشورهای همسایه یکی یکی دارند از چنگ ما درمیاورند.بگذریم....بعدها فهمیدم قبری در خوی وجود دارد که در تنهایی و بیکسی و در سکوت نااهلان خاک میخورد و به فراموشی سپرده میشود.قبر شمس تبریزی...

Azarbayjan 184

اما شمس تبریزی که بود که قرنها پس از مرگش هنوز نامش چنان شوری در دل میافریند که آرام وقرار را میگیرد چنانچه مولانا را زنده کرد و زنده نگاه داشت تا ابد.

چون حدیث روی شمس الدین کشید

شمس چارم آسمان سر در کشید

واجب آید چون که آمد نام او

شرح رمزی گفتن از انعام او

شمس صوفی قرن ٧ بود که از پیشینه آن اطلاع زیادی در دست نیست.گویی خود همواره شهرتش را در پرده اسرار فرو میکرد.تا این حد میدانیم که از پدر و مادری اهل و نازک دل به دنیا آمد.پدر و مادری مهربان که در تربیت او کم نگذاشتند.تا اینکه در جوانی کم کم راه شمس از آنها جدا شد.شمس در تبریز متولد گشت و نزد صوفیان زیادی راه طریقت آموخت اما دل در یکجا نداشت و گریزان بود.از هر جا کوله بارش را پر میکرد و راهی جایی دگر میشد.تا اینکه پس از سیر آفاق و انفس در ۶٠ سالگی به قونیه رسید جاییکه از شمس الدین محمد -شمس پرنده ساخت و از جلال الدین محمد بلخی-مولانا...

 مولانا در آن زمان فقیهی صاحب کمال و مدرس علوم مذهبی بود.اما چه پیش آمد در ملاقاتش با شمس که در میانه بازار قونیه وقتی شمس افسار چهارپای مولانا را گرفت و سوالی از او پرسید مولانا نقش زمین شد و بعد دیگر مولانا دست از مکتب و مدرسه کشید و شد بزرگترین عارف و شاعر مشرق زمین و زندگیش رفت در پرده وجد و سماع و عاشقانه سرود که:

صبر از دل من برده ای مست و خرابم کرده ای

کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من

اما مریدان مولانا طاق نداشتند ببینند شیخشان اینگونه موی افشان و دل کوبان سر در گروی عشق افسانه ای پیرمرد ژنده پوش پارسی گذاشته پس شمس را آزردند و از قونیه به در کردند....مولانا بیتاب و بیمار شد و در طلب شمس تا آخرین جرعه حیات از او سرود.شمس هم به سرای مادری شتافت و سرانجام در راز و رمز و اسراری ناگفته در خوی بدرود حیات گفت...

و هیچ کس هیچ وقت نفهمید که شمس که بود-چرا آمد با مولانا چه کرد و چگونه رفت. از قصه شمس زیاد گفته اند اما پیرمرد ذکر و سماع-پیر عرفان و کمال هنوز برای آدمیان ناشناخته مانده است....

Azarbayjan 196

اینجا مزار شمس تبریزی است که تا سالها ترکهای قونیه او را به نام خود تصرف کرده بودند و خوشبختانه امروز دیگر ثابت شده که شمس در قونیه وفات نیافته است. به سر مزارش که میروی باید احترام بگذاری سکوت کنی و دمی چند تنها بیندیشی به خاکی که چند قدم با کالبد خاکی تو فاصله دارد.به خاکی که توانست بخت به آغوش کشیدن شمس را بیاید.به خاک ایران زمین که عارف بزرگش را در دل تپنده خود برای همیشه جای داد و ثبتش کرد...

دو رکعت نماز عشق خواندن هم  بالای سر پیر مراد مولانا عالمی دارد.

Azarbayjan 198 

اما باید خجالت کشید که مقبره این بزرگ مرد همین است که در عکس میبینید.تنها یک سنگ قبر بسیار ساده و یک حیاط بی درو پیکر.نه هویتی تاریخی دارد و نه شاخصه ای از عرفان مشرق زمین.تنها مناره ای آجری به یادگار دوران شاه اسماعیل از آن باقی مانده است او دستور داده بود کاخ خود را به رسم ارادت به شمس در کنار مقبره او بسازند که آن کاخ هم در گذر ایام به نابودی رفت و آرامگاه شمس هم در پی آن ویران گشت.

روی این منار آجری ده ها شاخ پوسیده حیوان نصب شده است که میگویند شاه اسماعیل در یک شکار تمام آنها را به دست آورده است و روی این منار نصب کرده...(الله و اعلم)

مقصود اینها نیست.مقصود این است که ما در طی این همه سال(حداقل این ٣٠ سال) برای احیای حرمت شمس چه کرده ایم.مدتیست که وعده داده شده که طرح ساخت  زیارتگاه شمس را به مسابقه گذاشته و قرار بر بنا کردن مقبره ای باشکوه گذاشته اند.. اما از حرف تا عمل در کشور ما فاصله زیادی است...

دلم میسوزد که در قونیه سر قبر یک آدم بی نام ونشان چه گنبد و بارگاهی ساخته اند و هرسال هزاران نفر را به اسم مقبره شمس به آنجا میکشانند و در خوی و سر قبر اصلی او هیچ کاری هیچ کس نمیکند.دلم میسوزد.به خدا دلم آتش میگیرد...

Azarbayjan 206

بگذریم.از خوی هم گذشتیم و راهی تبریز شدیم.در اطراف خوی تا چشم کار میکرد مزارع گلهای آفتاب گردان دیده میشد.اصلا یکی از جاذبه های دیدنی خوی در این فصل همین مزارع زردرنگ آفتابگردان است که تا کیلومترها منظره دلفریبی ایجاد کرده اند. گلهایی تا قامت ما بلند که رو به آفتاب ایستاده اند و قنوت عشق میخوانند.گلهای آفتاب گردان نجیبند و وفادار.وقتی آفتاب غروب میکند آنها هم سر به زیر میندازند تا چشم در چشم نامحرم نباشند و دوباره صبح فردا با شوقی مضاعف نگاه بر صورت خورشید کرده و نگار خود را تا شب دنبال میکنند.

اینجا گلها خوب فهمیده اند که خوی شهر نور است و مراد تنها یکی است.مراد اینجا خود شمس است!!!!!!!!

Azarbayjan 211