ژیلا تقی زاده
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

پارسال بود که یه کتابفروشی کوچولو اما غنی تو لواسون افتتاح شد و مایه ی دست خوشی ما...صاحب کتابفروشی دختر مهربون و بسیار باصفایی بود که وقتی تشخیص میداد علاقه مند هستید کمک زیادی میکرد و حسابی باهاتون گرم میگرفت.کار من هم این شده بود که هر از چند روز سری بهش میزدم و سراغ کتابای جدیدشو میگرفتم.یه روز لابلای کتاباش چشمم خورد به کتاب "جیبی پر از بادام و ماه".عنوان کتاب برام جالب بود اما با نویسنده اش آشنا نبودم.دختر فروشنده وقتی کنجکاویمو دید گفت نویسنده این کتاب دوستشه و تو همین لواسون زندگی میکنه.اگه دوست داشته باشم میتونه منو بهش معرفی کنه.منم ذوق زده شماره تلفنمو دادم.اون همونجا با خانم نویسنده تماس گرفت و منو بهش معرفی کرد.خانم نویسنده با من با خوشرویی-سادگی و دوستی صحبت کرد و برای همان جمعه منو به محفل دوستانه منزلش دعوت... باورم نمیشد که انقدر ساده و صمیمی من رو به جمع خودشون راه داده...

خلاصه این طور شد که من با خانم "ژیلا تقی زاده" نویسنده کتاب "جیبی پر از بادام و ماه" آشنا شدم.و کارم این شد که هر ٢ هفته یک بار به شرطیکه تهران باشم در محفل ادبی منزلش شرکت کنم و هردفعه یک قصه تازه با خودم ببرم و بخوانم.در آن محفل یک مشت جوان هم سن و سال ما گرد خانم تقی زاده بودند و ایشان در هرجلسه به شنیدن قصه های ما میپرداخت و ما همه با هم قصه ها را نقد میکردیم.و هرجلسه کلی چیز جدید از او میاموختیم.این جلسه ها کاملا رایگان بود و خانم تقی زاده تمام هم و غم خود را برای کمک به ما میگذاشت....

تا اینکه ....

بیمارشد.جلسه ها کنسل و ما منتظر بهبود او ماندیم.بیماری شدت گرفت.کار به بیمارستان رسید و ما نگران زن مهربان قصه هایمان ماندیم که با وسعت دل در دوستیش را به رویمان گشوده بود...زن مهربانی که هر هفته شعر میخواند.قصه میگفت- برایمان شیرینیهای سنتی میپخت اعیاد ایرانی را به یادمان میاورد .روز تولدمان را جشن میگرفت و هزار هزار مهربانی دیگر به ما هدیه میداد...

کتاب تازه او "لباس آبی روی بند رخت" نام دارد که توسط نشر نی چاپ شده است. کتابی کوچولو و بسیار صمیمی مثل نویسنده اش که چون آب روانی ذهن شما را در جریان خود میندازدو با خود به دنیای ماورای آبی رنگ میبرد.ژیلا تقی زاده را اگر از نزدیک بشناسید متوجه خواهید شد که نگارش بسیار ساده و دوستانه ای دارد.از کلمه ها و استعاره های قلمبه سلمبه روشن فکری فاصله دارد و به محاوره امروز و زبان عامیانه میپردازد.ذهن او پر از ایده-تمثیل-افسانه - نماد و نشانه و قصه هایش از جنس ما آدمهای نزدیک است.من و تو ...خیلی نزدیک...حتی اگر قصه هایی با تم قدیمیش را هم بخوانید باز از جنس ما آدمهای همینجاست.اصلا ارتباط با قصه هایش سخت و نفس گیر نیست.

"لباس آبی روی بند رخت" یک کتاب نازک با چند داستان کوتاه است که در یک بعدازظهر تابستانی زیر بارانهای داغ آن و  هوای لطیف بهاری و ابرهای سرگردانش! میتوانید آن را مزه مزه کنید و لذت ببرید.

کتاب "جیبی پر از بادام وماه" هم قصه زندگی خود اوست و خاطره های گذشته اش. آنها هم نوستالوژی خاطره های قدیمی پدرها و مادرهایمان را زنده میکنند.نوستالوزی تخت و درخت گردو و حوض وسط حیاط.نوستالوژی بی بی و قصه و کرسی و انار.نوستالوژی کافه و صادق هدایت و تانگو پاریسی.....

این کتاب هم توسط حوض نقره چاپ شده است و شما را میبرد با خود به دوره تهران ناب دهه ٣٠ و ۴٠....

به هر حال "ژیلا تقی زاده" نویسنده توانا و نقاش خلاقی است.معلم دلسوز و دوست مهربان من است.امروز هنوز هم او بیمار است و شاید بیشتر از قبل.نمیدانم چه میتوانیم برای این زن مهربان انجام دهیم.شاید با خوادن کتابهایش و معرفی آنها به دیگران تا حدی خیلی کم رسم شاگردی را به جا بیاوریم.برایش دعا کنیم و تا میتوانیم انرژی مثبت به سویش بفرستیم تا یک بار دیگر سرپا شود قلم و رنگ به دست بگیرد ذهنش را نقاشی کند و به کلمه ها رنگ جادو بزند....