آذربایجان(2)
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان ایران

نیمه تیر-سفر به شبستر و دریان

صبح زود از تبریز راه افتادیم راه صوفیان را گرفته و به شبستر رسیدیم.شبستر که در ۶٠ کیلومتری تبریز واقع شده مسیر سرراستی است و تاریخ مردمانش برمیگردد به قبل از آمدن آریاییها به فلات ایران...

گرچه مقصد شبستر نبود اما چون داشتیم از آنجا میگذشتیم دیدیم سری هم به شبستر بزنیم.آخر "بابا جان" میگفت شیخ محمود شبستری آنجا دفن است...

یک چیزی را میخواهم بگویم.در این سفر که با خانواده بودیم در واقع تور لیدر "بابا جان" بود.پدر محمد امین( یک تبریزی اصیل )که در زمان جنگ جهانی دوم به همراه ۴ خواهرش و بعد از مرگ پدر و مادر مجبور به ترک دیارش شد.زمانی که به قول خودش روسها تا پشت در خانه آمده بودند و پای ناموس در میان بود و یک پسر ١٨ ساله مانده بود و ۴ خواهر قد و نیم قد...

حالا ما پدر را رهسپار این سفر کردیم تا با او خاطره های ریز و درشتش را مرور کنیم  و با او یک بار دیگر آذربایجان را زندگی کنیم...این را گفتم تا بگویم این سفر سفر "بابا جان" است به خاطره های گذشته اش...در این سفر شما مهمان پیرمرد قصه ما هستید!

Azarbayjan 057

به شبستر رسیدیم.بابا جان گفت برویم زیارت مقبره شیخ محمود شبستری و ما کمی سردرگم گفتیم "شیخ محمود  کیست؟ بابا جان نگاهی انداخت و گفت "چیزی از گلشن راز او و سعادت نامه اش نشنیده اید؟و ما کمی شرمنده شدیم چون راستش را بخواهید یادمان افتاد در مدرسه و در تاریخ ادبیاتمان چیزکی از او خوانده بودیم...

بابا جان از مرد پیری آدرس مقبره را پرسید.پیر نگاه عاقل امدر سفیهی کرد و گفت"تو را به قبر آن کافر چه کار...و ما شوکه شدیم که در این مملکت چه راحت انگ کفر و شرک به یکدیگر میزنند...

شیخ محمود شبستری شاعر و عارف قرن ٨ و زاده شبستر و درس خوانده تبریز بود که سرانجام دوباره در شبستر آرام گرفت و به خاک سپرده شد در حالیکه تنها ٣٣ سال داشت و با همان سن کم دو اثر بزرگ "سعادت نامه" و "گلشن راز" را از خود به یادگار گذاشت.متاسفانه شاعران ان دوره که به زمان حمله مغول برمیگردند همگی در سایه حضور پررنگ حافظ شیراز کم رنگ شده اند و خیلی خوب دیده نمیشوند.

جالب است بدانید که شیخ در سفری به کرمان ازدواج کرده و در آنجا صاحب اولاد میشود که بعدها نسلی متفکر-شاعر و عارف از آنها ایجاد میگردد که در کرمان به "خواجگان" معروفند و خواجه کرمانی هم احتمالا از نوادگان او محسوب میشود.

Azarbayjan 063

بعد از دیدن شبستر بابا جون گفتند که به دیدن شهر دریان برویم.راستش را بگویید که وقتی کلمه "دریان" را میشنوید یاد چه میفتید...حتما میگویید که "سوپرمارکتهای زنجیره ای دریانی"!!!  ....سالهاست که در تهران و در تمام کوچه پس کوچه های شهرمان حداقل یک مغازه خواربارفروشی به نام دریانی وجود دارد.همیشه کنجکاو بودم که بدانم دریانیها متعلق به کجایند و چرا پیشه اکثر آنها خواربارفروشی است...

Azarbayjan 066

اگراز شهر تبریز به سمت غرب حرکت کنید بعد از صوفیان - شبستر - خامنه به شهر دریان میرسید.خجالت میکشم که بگم تصور من از دریان یک ده کوچک دورافتاده بود. اما با آنچه دیدیم حقیقتا تفاوت زیادی داشت.در بدو ورود سکوت-آب و هوایی پاک و ملس- وجود ده ها چشمه آب معدنی ریز و درشت و تمیزی غیر قابل تصور کوچه پس کوچه هایش متحیرم کرد...

Azarbayjan 065 

در تمام خیابانهای باریک و پاکیزه این شهر درختان گردو بر  سر خانه ها و عابرین کوچه ها سایه افکنده اند.گاهی گردویی سر راهتان بر زمین میفتد و قارقار کلاغی شما را متوجه دست برد او به درخت میکند.پای تمام درختان و از میان جوی تمام کوچه ها شرشر ملایم آب طنین انداز است که زیر سایه سار درختان و در کنار صدای پرندگان و درختان تاکی که روی خشت خانه ها تن بالا کشیده اند فضای آرامی برای تمدد اعصاب ما شهری های پایتخت نشین فراهم میسازد.اگر گذارتان به تبریز افتاد حتما به دریان سری بزنید و ساعتی را صرف پیاده روی در شهر دنج و راحت و پاک دریان بکنید...

 Azarbayjan 069

خانه های دریان در عین اینکه به نظر قدیمی میرسند اما تمیز و آراسته هستند.درها دو لته هستند و قفلهای قدیمی بر روی آنها سوار.همان قضیه کلون و قفل و صدای ضربه محرم و نامحرم....!

Azarbayjan 074

رسیدیم به یک میدان کوچک و باصفای در دل شهر زیبای دریان که چند آقای پیر زیر سایه درختانش لم داده بودند.باباجان پیاده شد و شروع به خوش و بش با پیرمردها کرد آن هم به زبان ترکی...ما که ترکی بلد نیستیم و تنها بروبرو نگاه میکنیم.تنها افتخار محمد امین از زبان پدری در این است که چند کلمه ای ترکی حالیش میشود...

مامان جون(مادر محمد امین) دستی دوستی به سمت آنها دراز کرد و سبدی گیلاس تعارف آنها...آنها هم با ما  دوست شدند.از آنها پرسیدیم سرچشمه انهمه آب در این شهر کوچک کجاست.یکی از آنها خندید و گفت همین جا...درست زیر پایتان.نگاه کنید جوشش آب را میبینید.پرسیدیم :میشود از آن نوشید؟...دوباره خندید و گفت:نیکی و پرسش... این آب یکی از خالص ترین و بهترین آبهای زیرزمینی ایران است که به برکت خداوند در اینجا جاریست...

ما هم تند و تند از آن آب گوارا نوشیدیم.(این سفر دارد تبدیل میشود به یک پروژه آب درمانی عظیم برای ما...)

Azarbayjan 075

جالب اینجاست که بر خلاف تصور ما هیچ سوپرمارکت بزرگ دریانی در این شهر وجود نداشت.از باباجون که پرسیدیم گفت:زمان قدیم و حتی قبل از جنگ جهانی مردم دریان به خاطر نزدیکی این خطه با خاک ترکیه که در آن دوران عثمانی بود شروع به مراوده تجاری میکنند.کم کم شغل بیشتر مردم دریان و شهرهای اطراف دادو ستد مواد غذایی با بازرگانان ترکیه میشود.کار تا جایی پیش میرود که عده ای از آنها تجار معروفی شده و به پایتخت میایند و کاسبی خود را هم با خود به تهران میاورند و اینگونه میشود که امروزه سر هر کوی و برزنی در تهران یک سوپری دریانی قرار دارد...

از دریان راه میفتیم به سمت کوزه کنان...با من بمانید تا بعد!