بختیاری(13)
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۵/٣/٨٩-آخرین بخش سفر به چهارمحال بختیاری

IMG_6389

خوب! این دیگه اخرشه.دیگه داره پرونده این سفرهم بسته میشه.از روستای سرآقا سید که راه افتادیم دیگر دل و دماغی نداشتیم.بچه ها در خود فرورفته بودند و در سکوت خیره به بیرون شیشه های میبی بوس بودند.میشد فهمید که غم روستا دست از سر بچه ها برنداشته است.آقای راننده که احتمالا اوضاع داغان ما را دید جایی ترمز دستی را کشید و گفت پیاده شوید و نفسی تازه کنید...

bakhtiyari 432

جایی که عجیب حس غریبی داشت...دشتی بود تا بینهایت سبز  وجز ما هیچ کس آن اطراف نبود.در محاصره زاگرس بودیم و در کنارمان گله های اسبها در چرا.بالای سرمان پرنده ها اوج میگرفتند و هوا رو به سیاهی طوفان مینهاد.هرازگاهی باد قطره ای بر سرمان میریخت و نسیمی بسیار مفرح روحمان را تازه میکرد.کم کم دوباره زنده شدیم...

bakhtiyari 434

چشمه ای در همان نزدیکی وجود داشت با آبی بسیار سرد که دستها را کرخت میکرد و به بدن حسی از تازگی میداد.چشمه توف یکی از صدها چشمه آب معدنی چهارمحال است که شاید بتوان قسم خورد یکی از خوشمزه ترین آبهای دنیا را دارد.تمام بطریهای خودمان را با آن آب پر کردیم و سروصورتمان را هم با آب حسابی شستیم.پاها را هم در آب گذاشتیم تا یخ کنند و خونشان یک جورهایی منجمد شود و بعد وقتی روی سبزه های تازه گذاشتیمشان دوباره زنده شوند.خلاصه آن دره -آن چشمه و آن کوه ها حسی نادر به ما داد که من تا آن روز شبیهش را تجربه نکرده بودم. 

bakhtiyari 437  

گرسنه بودیم اما چیز زیادی هم برای خوردن نداشتیم.تنها چند نان خشک شده و تکه هایی از کالباس که مشکوک بودند به سالم بودن! اما همانها را بچه ها لقمه کردند و با اشتهایی وصف نشدنی نوش جان...گرسنگی که حمله کند گوشت خر هم بره سرخ شده میشود!!!

bakhtiyari 454

به نظر شما در این دره ساکت در میان اسبهای نجیب و سگهای گله و دنای برافراشته و سبزه های باران خورده و چشمه جوشان و سکوت سکوت سکوت چه چیزی بیشتر از نماز خواندن روی این زمین پاک میچسبد؟

bakhtiyari 446

یادم نبود بگویم که به غیر از آن چند پر کالباس مشکوک طالبی هم داشتیم.طالبیها را همان اول گذاشتیم کنار چشمه زیر آب سرد جاری و بعد آنها را که خنک خنک شده بودند شتری بریدیم و نشستیم به طالبی خوردن و آواز خواندن و کیف کردن

bakhtiyari 474

تا آنکه صدایی ما را به خود آورد.غرشی در دل آسمان پیدا شد و بکهو آسمان رنگ سیاهی گرفت. خدا اخطاری داد به ما که بلند شویم و یادمان بیاید که ناسلامتی همان شب قرار است به تهران برویم.حالا فکر میکنید که ساعت چند به هتل کوهرنگ رسیدیم؟؟؟

bakhtiyari 475

 ۶ بعدازظهر بود که دوباره از کنار هتل کوهرنگ سوار ماشینهایمان شدیم و این بار جدی جدی راه افتادیم به سمت تهران و خانه هایمان.دم غروب بود رفتن با آفتاب همیشه با دل هابازی میکند.دل ما هم گرفته بود وقتی داشتیم با گله های گوسفند و بز خداحافظی میکردیم.دشتها را پشت سر میگذاشتیم و دقایق آخر این سفر رویایی میرسید...رفتن در آخر هر سفر دلتنگ کننده است و تنها شوق رسیدن به خانه کمرنگش میکند.

IMG_6418

دیر وقت بود که دوباره به گلپایگان رسیدیم و این بار یک راست رفتیم سروقت رستوران گل سرخ گلپایگان و شکمهای بیچاره خالیمان را پر کردیم از کبابهای لطیف گلپایگانی.

۴ صبح بود که بالاخره در تخت هایمان آرام گرفتیم.