بختیاری(12)
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۵/٣/٨٩-روستای سرآقاسید

سرآقا سید در ١۴٠ کیلومتری شهرکرد و در میان کوه های برافراشته زاگرس قرار دارد.

آنچه در ابتدا چشم را خیره خود میکند وجود معماری پله کانی خانه های این روستاست.تمام خانه ها از خشت خام ساخته شده و به صورت پله کانی فشرده هستند به طوریکه پشت بام هر خانه حیاط خانه دیگری است.

در این فصل سال از بالا که به روستا مینگریم روی پشته بامها کپه هایی از علوفه تازه را میبینیم که زیر نور خورشید پهن شده اند تا برای زمستان خشک و آماده گردند.

 

bakhtiyari 360

 

از مینی بوس پیاده شده ایم.در ابتدا کسی دوروبرمان نیست.آرام آرام شروع به پایین رفتن میکنیم تا در بطن این روستای شگفت انگیز قرار بگیریم.آنچه که به نظر من این روستا را از ماسوله متمایز کرده معماری بکر آن است.هنوز رد پایی از هیچ دست شهری زخمی بر پیکره بکر و ناب معماری اینجا نزده است.انگار زمان در این روستا در قرنهایی پیش متوقف گشته است.روستا به شدت به اصل خود نزدیک است.

 

bakhtiyari 372

 

کمی که میگذرد کم کم نگاه هایی جذب ما میشوند.از لابلای کوچه های خشتی روستا نگاه های شرمگین دخترکانی زیبا سرک میکشند.گاه از پشت یک دیوار یک جفت چشم آبی را غافلگیر میکنیم.گاه تنها ردی از حاشیه رنگین یک روسری در پیش زمینه دیوار وجود دخترکی کنجکاو را فاش میکند.گاه یک خنده ریز شیطنت آمیز از پشت یک در شنیده میشود.روستا دارد کم کم با ما دوست میگردد...

 

bakhtiyari 373

 

پایین تر میرویم.سر هر پیچ دری باز میشود و نگاهی تازه ما را تشویق به ماندن میکند.خانه ها ساده و گلین هستند.کوچه ها خاکی و قدیمی و ساکنین روستای سرآقاسید از تبار بختیاری ها ... مردمانی با گویش ناب بومی و پوشاکی اصیل و دست نخورده که در دامنه کوه های زاگرس صدها سال است خودشان کاشته اند و درو کرده اند و خورده اند و زیسته اند.اینجا انگار قرنها با دنیای بیرون فاصله دارد.

bakhtiyari 383

کم کم بچه هایشان به ما نزدیک تر میشوند و دست رفاقت به سوی ما دراز میکنند.این مردمان عجیب باصفایند و دوست داشتنی و کودکانشان پاک و بی آلایشند.برای آنها ما انگار از سیاره ای دیگر هستیم و برای ما هم انها انگار مال تاریخی دیگر هستند... دنیاهای ما فاصله زیادی دارد اما دلهایمان نزدیک شده است.

bakhtiyari 389

بچه ها دیگر یخشان آب شده و دنبال ما ردیف شده اند و هی حرف میزندد.هرکدام به نحوی میخواهد توجه ما را به خود جلب کند.ما هم از همصحبتی با آنها لذت زیادی میبریم.پسری که در عکس بالاست بزرگتر بچه ها و باسوادترینشان است با همین سن کم یک دنیا تجربه دارد این پسرک روستایی.برایمان از روستایشان میگوید از اینکه تنها ۴ ماه از سال میتوانند با دیگر روستاها و شهرها ارتباط داشته باشند و بقیه طول سال پشت برفها گیر میفتند و ارتباطشان با کل دنیا قطع میشود.در این زمان اگر کسی در این روستا بیمار شود باید خودبه خود خوب شود وگرنه محکوم به مرگ است...

bakhtiyari 396

این روستا تا همین چند سال پیش از نعمت برق هم محروم بود تا اینکه سرانجام به نعمت برق نائل شد!!! مردمان روستا در محرومیت زیادی به سر میبرند و همین دل مارا به درد میاورد.در این روستای زیبا که میتواند به یکی از قطبهای جذب توریست تبدیل شود مردم در فقر زیادی به سر میبرند.اینجا امکانات رفاهی بسیار بسیار اندک است. سیستم بهداشتی در حد تقریبا صفر است.به طوریکه  عموم خانه ها حمام و توالت ندارند و هیچ کس نیست که به داد این مردم خوب و مهربان برسد.دل ما بدجور میگیرد...

 

bakhtiyari 397

 

کوچه ها باریک اند و گلین.خانه ها خشتی هستند و به مویی بند.به همان نسبت که روستا از بالا مثل یک بهشت دل میبرد از درون روستا دل مارا غم و غصه به یغما میبرد. نمیدانیم باید برای این بچه ها چه کاری انجام بدهیم.بیشتر آنها بسیار باهوش و نجیبند. اما امکان اینکه بتوانند حداقل تا آخر دبیرستان به تحصیلشان ادامه بدهند وجود ندارد. اینجا مشکلات زیاد است.جوانها دسته دسته به فکر مهاجرت افتاده اند.با رفتن پسرها دخترها روی دست خانواده میمانند و درتنهایی دغ میکنند

bakhtiyari 404

این دخترک دوست داشتنی زهراست.کسی که در تمام طول راه دنبال من قدم به قدم راه میرفت در سکوت محض بدون حتی یک کلمه حرف.هرکاری کردم نتوانستم زهرا را به حرف بیاورم اما چشمهای زهرا انگار با من حرف میزد.چشمها عجیب کشش داشت و عجیب مرا به فکر فرو میبرد.دلم میخواست زهرا را در آغوش بگیرم و با خود ببرمش دورهای دور جایی که شاید طعمی از داشته ها برایش بیاورم...زهرا و تمام زهراهای این روستا چشمشان به ماهاست.به مایی که برویم و روستایشان را ببینیم و بلکه بتوانیم نیم کاری برای آنها بکنیم.نمیدانم خودم هم گیج شده ام....

bakhtiyari 388

سر هر پشت بامی چشمهایی بود که با اشتیاق به ما مینگریست.از دالان یک در دستهای پینه بسته  زنی مهربان بیرون آمد و به ما نانی داغ داد و پولی نگرفت.مناعت طبع این آدمها دگرگونمان کرد.حالمان بد بود به خدا...کمتر پیش آمده بود که اینگونه همه با هم افسرده بشویم.دلمان میخواست میتوانستیم برای این آدمها کاری کنیم اما نمیدانستیم چه کار...

 

bakhtiyari 414

 

اینکه چرا به این روستا سرآقا سید میگویند به خاطر وجود یک امامزاده با گنبدی طلایی در اینجاست.بالای امامزاده کمی که از کوه بالاتر برویم به یک چشمه میرسیم که معجزه میکند.اگر زنی نازا به آن بالا برود واز سنگریزه های کف چشمه چندتایی بخورد حامله میشود.این را یکی از بچه ها برایم تعریف کرد و وقتی چشمهای گرد مرا دید گفت : باور کن راست میگم.میخوای ببرمت خودت ببینی.؟ تاحالا یک عالمه زن اینجا حامله شده اند!!!!!

 

IMG_6369

این بچه ها چقدر با ما رفیق شده بودند.هرجا میرفتیم ریسه ریز و درشت کودکان چشم آبی دنبالمان میکرد.برایمان از آرزوهایشان میگفتند.پسرکی بود که ١٠ سال داشت و دلش میخواست زن بگیرد.اما زنی شهری! تا بعد برود و شهر زندگی کند و آنجا کار کند وبرای زنش پژوی ٢٠۶ بخرد و برای خودش یک مینی بوس تا کار کند و برای زنش پول در بیاورد...

IMG_6380 

تنها فقر است که دلهای مارا در این بهشت گم شده به درد میاورد.اینجا امکانات زیر صفر است و مردمان در تنگدستی.سوالی که ذهن مارا مشغول میکند این است که چراچنین جاذبه گردشگری باید اینگونه محجور و دورافتاده بماند.چرا کسی نیست برای این مردم کاری انجام بدهد.چرا کسی نیست تا راهی برای توریستی کردن این روستا باز کند تا در کنار آن کارآفرینی و درآمدزایی برای مردمان این روستای زیبا و شگفت انگیز فراهم بیاید.چرا؟

*ونکته آخر اینکه اگر روزی دلتان خواست به چند فرشته کوچک هدیه بدهید میتوانید به آدرس هتل کوهرنگ واقع در شهرستان کوهرنگ و به نام آقای رییسی دهکردی آنها را پست کنید.خود ایشان اقلام هدیه شده شما را به دست کودکان روستای سرآقاسید میرساند.بچه ها نیاز به کتاب های غیر درسی و نوشت افزار دارند و حتی اسباب بازی.دلشان شاد میشود و دل شما شادتر.قول میدهم...

*و نکته بعد از آخر اینکه حتما سری به بختیاری بزنید و از نزدیک این روستا را ببینید و به دیگران هم معرفیش کنید شاید بتوانیم با کمک هم در جذب توریست برای این روستا کاری انجام دهیم.ممنون!