بختیاری(11)
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۵/٣/٨٩-درراه غار چما

ali_pics 661  

هنوز سوار همان اتوبوس کوچولوی نارنجی رنگمان هستیم.هنوز داریم کوه ها را دره ها را دشتها را علفزارها را یکی یکی پشت سر میگذاریم.باد میوزد و نگاه ما را با خود تا دورهای دور میکشاند.اینجا باید به احترام بزرگی طبیعت سکوت کنیم و تنها بیندیشیم.

bakhtiyari 308

مسیر بعدی ما دیدن غار یخی چما است.در ٢۵ کیلومتری آبشار شیخ علیخان و در نزدیکی روستای چما غاری وجود دارد که یکی از زیباترین و نادرترین غارهای ایران است این غار که "غار برفی چما" نامیده میشود در تابستان هزاران گردشگر را به سمت خود میکشد.شما هم اگر در این گرمای خرما پزان این روزها بشنوید که جایی در دل این سرزمین کهن هست که ارتفاع برف همین حالا در آن به ده ها متر میرسد بدانید که آنجا چما است!

bakhtiyari 311

اما اولش بگویم که برای دیدن غار باید دل و جان را به آب بزنید.آبی که از کوه های زردکوه سرازیر میشود و در طی زمستانهای سرد منطقه به دل غار میرود و آرام آرام به خوابی عمیق فرو میرود تا اینکه تبدیل میشود به قندیلهایی صدساله که روی هم انباشته شده اند و تلی از برف ایجاد کرده اند که در تمام طول سال این غار را یخ زده و سرد نگه میدارند.

bakhtiyari 316

از رود که میگذری و به آن سوی آن میرسی باید دامنه کوه را بگیری و بالا بروی.تا برسی به دهانه غار چما.اما در آن وقت سال که ما به آنجا رسیدیم خروش آب بی امان شده بود و زدن به دل جریان خروشان آب کاری بسیار خطرناک پس تنها به دیدن دهانه قندیل بسته غار قناعت کردیم و روی تخته سنگی نشستیم و خیره شدیم به خروش بی امان آبی که از دل غار چون اسبی وحشی بیرون میجست...

bakhtiyari 324

حالا باید راه رفته را برمیگشتیم.دوباره شلوارها را بالا زدیم و زدیم دل زدیم به دریا!! به آب بسیار سرد و یخ زده ای که از همان دهانه غار بیرون میزد و در رودی جریان میافت و بعد در مسیرش به تونل کوهرنگ میرسید.از سرمای آب برایتان هرچه بگویم کم گفته ام این را داشته باشید که وقتی به آن سمت رود رسیدیم بیجان و سست روی خاک ولو گشته و با دستهایمان که به شدت میلرزید به گرم کردن پاهای سرخ شده مان مشغول شدیم.بدنهایمان کرخت و بیحس بود و سرما انگار خون را در تنمان منجمد کرده بود. برای اولین بار حس خفگی ناشی از سرمای تن را چشیدم وقتی دیگر نفسم بالا نمیامد!

bakhtiyari 321

آقا بزی بلا گرفته هم از آن بالا بروبر ما را زیر نظر گرفته بود و به ریش نداشته مان در دلش کروکر میخندید و حتما با خودش میگفت این شهریهای نازنازی رو چه به زردکوه ما و رود و خروشش!

bakhtiyari 337

کمی که حالمان جا آمد راه افتادیم به ادامه مسیر به سمت روستای "سرآقا سید". در طول راه جابه جا برف روی دامنه های کوه های زاگرس دیده میشد و تن گیاهانی که از لابلای برفهای نفس بریده سر بیرون آورده بودند.این مسیر یکی از زیباترین طبیعتهایی است که در ایران دیده ام.طبیعتی وحشی و بکر که انگار جدا از دیگر نقاط ایران افتاده است.کوه را گرفته بودیم و هی بالا میرفتیم انگار به جایی نزدیکیهای خدا....

bakhtiyari 341

راه خاکی و پر دست انداز و پیچ در پیچ بود.دره هایی عمیق در کنار ما زیر چشمی نگاهمان میکردند و ما که زهره خیره شدن در چشمهایشان را نداشتیم و راننده خونسردی که از لب دره ها اتوبوس کوچولوی نارنجی را با خوش فرمانی حرکت میداد و ما که هرچه میرفتیم انگار از دنیای واقعی دورتر میشدیم و داشتیم به یک رویا نزدیکتر میگشتیم.تو بگو انگار این راه جایی در این دنیا نبود.پشت این دره ها این کوه ها این دشتها یک تکه زمینی مخفی بود که با گردش چوب یک جادوگر ناگهان جلوی ما ظاهر شد...

bakhtiyari 346

روستای سرآقا سید-ماسوله بختیاریها!

این قصه ادامه دارد...