بختیاری(9)
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۴/٣/٨٩-شبی در میان بختیاریها

IMG_6287

 اگر بگم یکی از تکرار نشدنی ترین شبهای عمرم را در کنار آتش بختیاریها در کنار سیاه چادر آنها در کنار صفا و محبت آنها گذرانده ام دروغ نگفته ام.من تجربه ای شگرفت در کنار این مردمان سخت قامت دلیر داشتم در شبی بهاری و زیر آسمانی که به من بسیار نزدیک بود.انقدر نزدیک که تحدب آسمان در قلبم فرو میرفت و ستاره ها مثل دانه های مروارید در دامنم میریخت.گویی رشته تسبیح خداوند گسسته بود و آبشاری از دانه های نورانی بر سر ما میریخت.این آسمان بسیار برایم خاطره انگیز شد.آن شب برایم بسیار مقدس شد.آن آدمها برایم بسیار قابل تحسین شدند و آن خاطره برایم متبرک شد.

IMG_6276

قبلا هم گفتم که صاحب هتل کوهرنگ شخص آقای مهندس رییسی دهکردی است.شخصی بسیار خوش فکر و صاحب نام که تحصیلاتش را در آمریکا گذرانده و با وجود امکانات زیادی که برای زندگی در خارج از ایران دارد خاک وطن را برای گذران عمر انتخاب کرده است و از میان خاک وطن هم خاک زادبوم خود یعنی کوهرنگ و زندگی میان ایل بختیاری.آقای مهندس با این کار علاوه بر اشتغال زایی که برای مردمان بومی فراهم ساخته نقش پررنگی هم در شناساندن فرهنگ منطقه به علاقه مندان دارد.وقتی که تشخیص دهد شما علاقه مندید ساعتها از وقت خودش را به شما اختصاص میدهد برایتان از بختیاریها میگوید.از فرهنگشان از خصوصیات زندگیشان از آداب و رسومشان و از مشکلاتشان.

شب پیشتر آقای مهندس را در لابی هتل دیدیم و با او رفیق شدیم.بعد از ساعتی گپ زدن او به ما قول داد که شب بعد ساعت ١١ ما را با خود به یکی از سیاه چادرها ببرد و بعد سرچشمه رود کارون را نشانمان دهد.

IMG_6277

آقای مهندس به قول خود وفا کرد.او به همراه تعداری از دوستانش و ما با ٢ ماشین درست و درمان! دنبالش راه افتادیم در سیاهی مطلق شب و در پیچ و خم کوهستانی صعب العبور.ماجرا خیلی هیجان انگیز شده بود.این راه راهی نبود که ما بتوانیم بدون یک بلد! آن را طی کنیم و اگر آقای مهندس با ما نبود صد سال سیاه هم اینجا را نمیدیدیم. ساعتی کوه را گرفتیم و بالا رفتیم.فقط صدای زوزه گرگ شنیده میشد و جز نور چراغ ماشین جلویی هیچ نور دیگری نبود.جاده به شدت خاکی و پر دست انداز بود تا اینکه بالاخره مهندس ایستاد.پیاده شدیم و جلو رفتیم.نور یک فانوس در شب درخشید.سیاه چادری از دور دیده شد.زن و مرد پیری بیرون آمدند به استقبال آقای مهندس رییسی.

ما پای در محفل شبانه یک زوج عشایر بختیاری گذاشتیم.همه چیر برای ما جذابیت داشت.از آتش جلوی چادر تا بوی خوش چای زغالی.از مشک  کره تا کاسه های دوغ محلی که برای خوش آمد گویی به ما دادند.از صورت مهربان زن عشایر تا دستهای پینه بسته مرد .همه چیز به شدت در دلهایمان نشست.

bakhtiyari 220

 از سادگی زندگی آنها چه بگویمت برایت.انقدر که بدان ما مقابل زن شرمنده بودیم و او مقابل ما.وقتی درآغوش گرفتیمش بوی مادرهایمان را میداد.نمیدانم شاید حسی از گذشته در ما بیدار شد.زن بوی بکر سینه مادرهایمان را میداد وقتی ما را به زیر سینه میگرفتند.زن بوی سختی میداد بوی نجابت میداد بوی شجاعت میداد بوی شیر میداد! 

IMG_6285

بعد از ساعتی با آنها بودن راه افتادیم پیاده به سمت سرچشمه رود کارون.سیاهی مطلق بود و تنها یک چراغ قوه وجود داشت که در دست مهندس بود و او جلوتر از ما راه میرفت.ما هم ریسه شده بودیم به دنبالش.هیچ چیزی نمیدیدیم.پاهایمان گاه تا زانو در گل فرو میرفت.تا اینکه مهندس ایستاد.در ابتدا هیچ چیز ندیدیم فقط یک صدای بسیار خروشان از فاصله نزدیک به ما شنیده شد.مهندس با نور چراغ قوه کوه را روشن کرد و با سیلاب خروشان خشمگینی دیدیم که با دندانهای دریده و با قدرت به زیر میریخت.این سرچشمه رود کارون بود.

آنچه در عکس مشاهده میکنید برف نیست بلکه آبشار خروشان کارون است که از شدت فشار شبیه برف شده است.

ما بهت زده خیره ماندیم.تنها یک متر با دره ای فاصله داشتیم که اگر به ته آن سقوط میکردیم خودمان هم آب میشدیم! و روبرو و روبرو و روبرو و روبرو... ما گیج شده بودیم ار اینهمه اقتدار آب و پیوند آن با سنگ ...

IMG_6291

همه با هم نشستیم بر روی خاک و مهندس برایمان حرف زد.از ایران از شکوه ایران از تاریخ ایران از عشق به ایران از خاک ایران از وطن از وطن از وطن.... .وما غرق در کلام این مرد شدیم و ساعتی گوش جان سپردیم به سحر کلامش.بالای سر آسمان سیاه گسترده بود که هزاران نه میلیونها ستاره بر آن میدرخشید.نقطه به نقطه نورانی بود سیاهی در این زمینه پولک دوزی شده مغلوب گشته بود.و ما شهاب باران شدیم.انقدر زیاد که وقت نمیکردیم آرزوهایمان را بر زبان جاری کنیم .ان شب انگار شب آرزوها شده بود.

فتبارک الله احسن الخالقین!

bakhtiyari 238

کسی هر دقیقه یک بار تیری به سمت آسمان شلیک میکرد (نه محمد امین). پرسیدیم چرا؟ مهندس گفت :چون دورتادور شما پر از حیوان وحشی است تا ده دقیقه این صدای تیر آنها را دور میکند.تا اینکه بوی قوی تن شما دوباره آنها را به این سمت میکشاند...

پرسیدیم:چه حیوانی؟؟؟

جواب داد به خونسردی:خرس-گرگ-شغال و حتی پلنگ!!!!!

و ما درخشش چشمهای آنها را در تاریکی دیدیم و هیجان تا مرز دیوانگی ما را کشاند.

IMG_6292 

 از آنجا برگشتیم.مهندس گفت بیش از این نباید در قلمروی آنها بمانیم.خواب آنها را نباید آشفته سازیم.و ما برگشتیم کنار آتش..

و در آنجا کسی زده بود زیر آواز و برایمان آوازی لری میخواند و دیگری در کنار آتش برایمان بختیاری میرقصید و ما هم دست در دست هم پایکوبی میکردیم.

bakhtiyari 240

زمان رفتن فرا رسید.دل کندن ساده نبود اما شب نیاز به تنهایی داشت.آخر ماه داشت سر درمیاورد.

شب بخیر شب زیبای بختیاری!ما رفتیم...