یک زن
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

class 015

مادر من یک زن بود

و خیلی زیبا بود

وقتی ده تا ده تا خواستگار داشت

و پدر من با جیبی خالی و دلی پر عشق

او را ربود

مادر من یک زن بود

وقتی تا دیروفت

 در اداره اضافه کاری میکرد

تا خرج ما را دربیاورد

و بعد هی کتک میخورد

و هی ناسزا میشنید

مادر من یک زن بود

وقتی در خون خود میغلطید و

کودکش را سقط میکرد

و هی غصه میخورد و گریه میکرد

و در خواب برای کودکش لالایی میگفت

مادر من یک زن بود

وقتی طلاق گرفت

و تنها شد

و شد یک هلوی پوست گرفته

برای دستهایی گرسنه

***

مادر من یک ردیف دندانهایش ریخته است

مادر من موهایش سفید شده است

مادر من دستهایش میلرزد

مادر من فرت و فرت سیگار میکشد

مشت مشت قرص میخورد

مادر من پریشانی گرفته است

توهم زده است

و در دنیایش دیگر مرا نمیشناسد

مادر من اما...

                  هنوز هم یک زن است!

کسی هست که هنوز او را باور کند؟