مرگ یزدگرد
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 شاید در آن دورانی که سوسن تسلیمی اوج شکوفاییش بود من بچه بودم و خیلی درک درستی از هنر خیره کننده او نداشتم همانقدرمیدانستم که نامش همیشه به احترام ادا میشود و زمانی که او از ایران رفت کسان زیادی با افسوس از رفتنش گفتند.تسلیمی را بعدها با باشو شناختم و در شگفت شدم از بازی عجیب و پرقدرت او.

اما بازهم خیلی به زوایای روح بازیگری او پی نبرده بودم و برایم کمی عجیب بود که طرفدارانی دارد که مدام او را به نوعی بهترین بازیگر زن ایران میدانند.

تا اینکه دیشب اتفاقی فیلم "مرگ یزدگرد" اثر "بهرام بیضایی" به دستم رسید و شگفت زده ام کرد.آنقدر در این اثر غرق شدم که نمیدانم آیا باید از شکوه بازی تسلیمی بگویم و یا از قدرت بی حد وحصر استاد در نوشتن اثر.اصلا نمیشود گفت این دیالوگهای قوی فیلم است که تو را اینگونه آشفته میکند و یا بازی بسیار باشکوه سوسن تسلیمی و مهدی هاشمی و یاسمن آرامی....

زمان از دست من دررفت.ندانستم چند ساعت است که این طور در تنهایی و سیاهی شب خیره شده ام به دیدن اثری باشکوه.اصلا بهتر است بگوییم نمایشنامه نه فیلم چون شکوه این فیلم همپای شکوه یک کار قوی صحنه ای است.

فیلم محصول ١٣۶١ است و چه حیف که در بد زمانه ای ساخته شد و چه خوب که در موقعی ساخته شد که سوسن تسلیمی توانست بدون حجاب در فیلم بازی کند چون گیسوان سیاه او که دورتادور صورت سرسخت و مجسمه گونه اش میریزد بیشتر به حس افسون کننده فیلم کمک میکند.اما شاید تنها همین پارامتر به ظاهر بی اهمیت باعث شد که سالها فیلم در حجاب بماند و جز یک بار بر پرده سینما ظاهر نشود...

تسلیمی هم انگار مثل خود فیلم متعلق به زمانش نبود.نمیدانم زود به دنیا آمد یا دیر.هرچه بود حیف بود و حیف شد.این بازیگر توانا انقدر ناملایمات در سینمای اوایل انقلاب دید تا سرانجام ترک دیار کرد.او را با آن چهره ساده -زن گونه-قوی و سرشار از احساس مقایسه کنید با بعضی هنرپیشگان زن بزک شده و اطواری این دوره و زمانه...

به هرحال بگذریم.

یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی قبل از حمله اعراب به ایران بود. کسی که در تیسفون میزیست بر فرش هزار نقش نگارستان گام برمیداشت.در شبستانهای جواهر نام با دو صد و یک زن ! زنبارگی میکرد و غافل از این بود که سپاه عرب در راه است و زمانی به خود آمد که دیگر ایران در مرز ویرانگی قرار گرفت....

یزدگرد به بیابان گریخت و به یک آسیاب پناهنده گشت و بعد به دست آسیابان کشته شد. اما کسی نفهمید که او به طمع زر شاه را کشت و یا به قصد انتقام مرگ و  قصه به پایان رسید و ما در تعلیق ماندیم که سرانجام یزدگرد به کجا رسید و چرا کشته شد...

در جایی از فیلم شاه میگوید:ملت هیچ گاه کشته نمیشوند.این شاه است که میمیرد . و زن آسیابان میگوید:و ملتی نو زاده میشود!

و در پایان فیلم زن آسیابان رو به سرداران شاه کشته شده میگوید:شما که با پرچم سفید به سراغ ما آمدید این بود داوری شما شاید آن سپاه تازی که با پرچم سیاه به سراغ ما میایند داوری بهتری کنند...