خوش آمدی اما چقدر دیر...
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، دل نوشته

تازه کتاب سالمرگی رو تموم کردم.جمله آخرش این بود: خوش آمدی اما چقدر دیر....به نظرم اگه این جمله رو به عنوان اسم کتاب انتخاب میکرد زیباتر بود....کتاب رو آقای اصغر الهی نوشته و  نشر چشمه اون رو چاپ کرده است.

داستان از زبان ادمهای گوناگون بیان میشود که اعضای یک خوانواده اند در ۳نسل مختلف ...که حوادثی آنها را به هم متصل میکند.داستان به صورت ذهن سیال است وخاطرات گره خورده زن و مردی در داغ فرزند را حکایت میکند.اما زنجیره های گوناگونی از حوادث در حین بیان این درد گفته میشود که هر یک در جای خود بسیار زیباست.داستانهایی از زمانهای دور تا به امروز .دردهایی مشترک در نسلهای مختلف..داستان شکست انسانها و در هم ریختنشان...

این کتاب را از دست ندهید واگر خوانده اید دوست دارم نظرتان را در موردش بیان کنید...

خوش آمدی اما چقدر دیر آمدی...آنقدر دیر که غذایی را که برای شام شبت تدارک دیده بودم سوخت.ریختمش جلوی گربه های گرسنه حیاط گربه ها خوردند و سیر شدند و رفتند . موشها فرصت جولان یافتند زاد و ولد کردند و زیاد شدند.به خود که آمدم دیدم شب و روز با دندانهای تیز شان تاروپود سفره زندگی مشترکمان را پاره کرده اند.نان در آب زدم و به تنهایی در کنار سفره نشستم.وصله زدم به امیدیکه بیایی اما دیر آمدی...به ناچار شام شبی برای کسی پختم که دیر نکند....