من و کتاب و زری و سهیلا
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱  کلمات کلیدی: متفرقه

خوب ما دیروز رفتیم نمایشگاه کتاب(ما یعنی من و کوله پشتیم).از قدیم ها هرسال من در آرزوی رسیدن اردیبهشتم و رفتن به سرزمین کتابهای دوست داشتنی.کاری هم ندارم به اینکه در مقاله ها مدام میخوانم که نمایشگاه تبدیل شده به فروشگاه و نباید رفت و باید تحریمش کرد و یک عالمه حرف صد تا یک غاز.

آقا جان!در مملکتی که سرانه خواندن کتاب در آن بسیار پایین است چرا نباید از همین فرصت ده روزه استفاده و آدمی را با یک کتاب آشنا تر کرد.چه فایده ای دارد که روشنفکران ما این دوره و زمانه مدام با غرور دم از نرفتن به نمایشگاه میزنند.اصلا تو بگو کتابها چه گناهی کرده اند که سالی یک بار هم پا به ضیافت آنها نگذاریم.

به هرحال من یکی میروم.چه بگویند املم.چه بگویند مرفه بی دردم!چه بگویند نمایشگاه را با فروشگاه اشتباه گرفته ام.اصلا برایم مهم نیست.تمام عشق یک ساله من رسیدن اردیبهشت خوشگل است و پا گذاشتن به محیط دلچسب نمایشگاه کتاب.

گرچه نمایشگاه یک عالمه عیب و ایراد ریز و درشت دارد.از شلوغی بی حد و حصرش در محیط بد هوای مصلا و تهویه بد سالنها بگیر تا چکه چکه ریزش باران از سقف سالنها روی کتابهای بیچاره....از اجازه نشر نگرفتن یک عالمه اثر تازه نفس بگیر و تا ممنوع شدن کارهای قبلی بعضی ار نویسنده ها....از بی دل و دماغ شدن ناشرها بگیر تا افسردگی مزمن نویسنده ها....از قیمت بالای کاغذ بگیر تا ناتوان شدن مردم در پرداخت قیمت کتابها.....خلاصه کسی منکر این نیست که نمایشگاه کتاب در ایران با مشکلات زیادی دست به گریبان است اما به نظر من راه حل این مشکلات در تحریم و نرفتن به نمایشگاه نیست....

چند تا توصیه برای رفتن به نمایشگاه کتاب:

١-دستگاه کارت خوان غرفه ها معمولا خراب است پس پول کافی با خود داشته باشید و به کارتهای عابر بانک زیاد اعتماد نکنید.

٢- با خود یک قمقمه کوچک آب ببرید تا برای خریدن آب وسط کار مجبور نشوید یک عالمه پله را بالا و پایین کنید.

٣- کوله پشتی مناسب و یا سبد خرید چرخدار با خود ببرید تا دستهایتان زیر فشار کتاب قر! نشود.

۴-یک عدد تیتاپ !! در کیفتان بگذارید تا اگر مثل من یکهو فشارتان پایین افتاد نوش جان کنید و وسط سالن افقی نشوید.

۵-لیست ناشران خوب را تهیه کنید و اول سراغ آنها بروید.و بدانید و آگاه باشید که بیشتر ناشران خوب در انتهای سالن هستند.چون غرفه ها به ترتیب حروف الفبا است و ناشران بهتر عموما اسامیشان جزو حروف آخر الفبا است.مثل :نشر خورشید-نشر چشمه-هرمس-مرکز-ققنوس-نی-نیلوفر-نشر ثالث-نگاه-نشر شهر-نشر علم و ...

۶- برای خرید کتابها به تعدد چاپ آنها نگاه کنید.البته این یک قانون کلی نیست که اگر کتابی به چاپ صدم رسید یعنی هلو!!! اما در مورد ناشران معتبر میشود به این فاکتور کتابهایشان اعتماد کنید.

٧-از مسوولان غرفه ها بپرسید تا بهترینهایشان را به شما معرفی کنند و آنهایی را که کاندید جوایز معتبر شده اند را مد نظر بیشتری قرار دهید...

٨-اگر از قبل لیست کتابهای مورد نظرتان را با نام ناشر آنها به همراه داسته باشید انتخاب کتاب برایتان راحت تر میشود.

٩-برای جا دادن کتابها در کیفتان آنها را از کیسه هایشان بیرون بکشید چون کیسه ها فضای بیشتری را اشغال میکنند و حجم خریدهایتان زیاد میشود.(تکنینک ام پی تیری سازی)

١٠-برای رفتن به نمایشگاه خاله و خامباجی را دنبال خودتان راه نیندازید چون هم الکی نمایشگاه شلوغ میشود و هم اینکه همیشه در این جور مکانها تنهایی خرید کردن و گشتن کار راحت تری است.

١١-بی خیال غرفه کتابهای آمورشی شوید که از شدت ازدحام دانش آموزان کنکوری تقریبا رو به موت خواهید افتاد!

١٢- و در آخر بهتر است با وسیله نقلیه عمومی بروید چون پیدا کردن جای پارک کار حضرت فیل است!

و نکته آخر اینکه تا میتوانید کتاب بخرید چون معلوم نیست فردا روزی این کتابها زنده باشند!!!!

برای آزادی کتابهای دربند دعا کنیم!

قدیم ترها با بچه ها نمایشگاه کتاب میرفتیم.(الان دارند این نوشته را میخوانند و به من بدو بیراه میگویند). اما دیدم بهتر است قید بقیه را بزنم و به تنهایی به نمایشگاه بروم.چون با من بودن یعنی تبدیل شدن به یک فرقون برای حمل کتاب.آن طفلکیها چه گناهی کرده بودند که باید بارهای سنگین کاغذی مرا حمل میکردند.این شد که چند سالیست ما یعنی من و کوله پشتی با هم به مهمانی کتابها میرویم و آی خوش میگذرانیم که بیا و ببین.

هیچ وقت یادم نمیرود اولین باری که به نمایشگاه کتاب رفتم.آن زمان من و یک خانم ایتالیایی که یکی از فامیلهایمان بود با هم به نمایشگاه رفتیم.زری جان(منظورم مونالیزای ایتالیلیی است در فرهنگ خودمانی فامیل) تازه داشت با زبان فارسی آشنا میشد.انقدر کتاب خرید که من و کوله پشتی من و زری و کوله پشتی زری و یک آقا با یک فرقون با زهم کم آورده بودیم زیر بار این همه کتاب....

بعدها که با زری حرف میزدیم دیدم تمام کتابها را مو به مو خوانده و عاشق قصه های مجید شده است...از آن به بعد زری هربار که به ایران میامد یک راست سراغ نوشته های "هوشنگ مرادی کرمانی" میرفت. 

زری یک معلم بود برای من تا بدانم کتاب سرمایه ای است در خانه های دل ما آدمها. زری معتقد بود که اگر کتاب نخوانده ای در قفسه داری نگران نباش باز هم کتاب بخر و بدان که روزی آن کتاب نخوانده تو را صدا میکند.اما هیچ وقت نگذار قفسه کتابت خالی از کتاب نخوانده شود...

از زری گفتم که سالهاست دیگر او را ندیده ام اما من کتاب خواندن خود را مدیون زری نیستم.در این وبلاگ از خیلیها حرف زده ام جز از کسی که برای اولین بار من را با خواندن و نوشتن آشنا کرد.

من در این دار دنیا نه خواهر دارم و نه برادر اما یک خاله دارم که برای من هم خواهر است هم برادر است هم مادر است هم پدر است و هم یک دوست.خاله من که او را بی عنوان و القاب سهیلا صدایش میکنم کسی بود که در کودکی من را عضو کانون پرورش فکری کودکان کرد.برای من هر هفته کتاب میخرید و من را با خود به تاتر و سینما میبرد. تمام کتابهای کودکی من با اسم سهیلا امضا شده است.

برای اینکه سهیلا نوشتن را به من بیاموزد رسم نامه نگاری را با من شروع کرد.خانه سهیلا یوسف آباد بود و خانه ما شهرزیبا و هر هفته همدیگر را میدیدیم.اما وقتی ٩ سالم شد سهیلا پیشنهاد کرد که به هم نامه بنویسیم و خیلی جدی آنها را پست کنیم.تا چند سال عادت من و سهیلا این بود که هفته ای یک نامه از هم دریافت کنیم.در این نامه ها درد و دل میکردیم و حرفها میزدیم.بعدها فهمیدم سهیلا با این کار قلم به دست گرفتن را به من آموخت و ترسم را ریخت از نوشتن...

بعدها سهیلا دفتر شعرش را به من نشان داد که در آن بهترین شعرهایی که خوانده بود را گرد آوری کرده بود.من هم شروع کردم به تقلید سهیلا به جمع آوری شعر تا امروز که بیشتر از ده تا دفتر شعر دارم که با همت سهیلا کلید شروع انها را زدم.

اینها را گفتم تا بگویم من تمام نوشته هایم و تمام کتابهایم و تمام شعرهایم را تقدیم بهترین خاله دنیا میکنم که به من زندگی را یاد داد.تقدیم به سهیلای عزیزم.