رو در رو
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

ddddd

دست زن گلها را پس زد تا سرانجام یکی از آنها را برداشت.بویید و آرام به سراغ دومین گل رفت.لبه مانتوی زنانه او کنار رفته بود و دامن و بلوز گران قیمتی از زیر آن دیده میشد.روسری کج شده زن دسته ای مو را بیرون ریخته بود.دست چپش که حلقه طلایی بر انگشت دوم آن میدرخشید طره ای مو را به کناری زد.دامن مانتو باز به کناری رفت.اینبار زن خم شده بود تادسته گل سفیدی را از گلدان پر از گل جدا کند.تمام اینها شاید دو دقیقه زمان گرفت اما برای مرد ایستاده در گوشه مغازه یک عمر طول کشید.زن داشت میرفت تا پول گلها را حساب کند و همه چیز دیگر تمام میشد.

مرد سرفه ای کرد زن سر را بالا گرفت. نگاهی به نگاهی برخورد کرد و برای کسری از ثانیه ایستاد.بعد هر دو نگاه به سمت دیگری کج شد.زن به سمت گل فروش رفت مرد به سمت در مغازه. زنگوله بالای در صدایی کرد.مرد یک قدم بیرون رفت.زن یک اسکناس بیرون کشید.مرد مردد شد.زن مردد تر.مرد برگشت. زن برگشت.یک نگاه دیگر که بیشتر از کسری از ثانیه طول کشید.در این نگاه یک خاطره دنبال شد.

زن به یاد پسر جوانی افتاد که روزی رو در روی او ایستاد و با نگاهی تحقیرآمیز از بالا به پایین او را نگریست و با نفرت به او گفت:تو انقدر حقیر و بدبختی که اگر یک روز وسط خیابان هم ببینمت جواب سلام تو را هم نخواهم داد.

مرد به یاد دختر جوان دانشجوی بیپولی افتاد که روزی در اوج غرور جوانی در چشمهای معصومش نگریسته بود و گفته بود:تو انقدر حقیر و بدبختی که اگر یک روز وسط خیابان هم ببینمت جواب سلام تو را هم نخواهم داد.

دهان مرد باز شد اما جز سکوت چیزی شنیده نشد.مرد سروپای زن را نگریست و روی حلقه برلیان دستش ثابت ماند.

دهان زن بسته ماند.نگاهی به سرووضع مرد انداخت و روی شلوار کهنه مرد ثابت ماند و بعد رو برگرداند.

نگاه مرد به دیوار خورد و برگشت.قدم دوم مرد هم از در بیرون رفت و خاطره ای دیگر شکل گرفت.اما این بار به نفع زن!