چهارشنبه سوری
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

پسر همسایه کودکی هایم

چادر به سر میکنم

با قاشقشکی چوبی

دلم را برایت مینوازم

مشت مشت کشمش میدهی مرا

مشت مشت عشق میدهم تو را

زیر چادر گلدار مادربزرگ

غش غش خنده مان که بالا میرود

چادر از سرم میکشی

ریز میخندم

پسر همسایه کودکی هایم

تند میدوم تا کاسه آش رشته را به هوای دیدنت بیاورم

در باز میکنی

یک مشت سکه میریزی کف دستم و گلی  در سینی هزارنقش مادربرگ

میخندم پسر همسایه کودکیهایم

میگویی:بته آتش بزنیم؟

میگویم :بزنیم

کرشمه دختری هشت ساله هم دیدنی است ها...

در دستهایت ستاره درخشانی میدرخشد/

زیر پایم ترقه در میکنی

میخندی و میخندم

یک خیز بلند برمیداریم

و یک دو سه

من این سوی آتش هستم و تو آن سوی آتش

بهار از راه میرسد...

دختر هشت ساله و پسر ده ساله را باد میبرد

حالا یک زن سی ساله نشسته است که  دارد برای مهمانهایش آش رشته میپزد

و هفت سین میچیند

حال مردی سی و دو ساله خسته از سر کار میرسد تا دست زنی عاشق برایش چای بریزد

یک خیز بلند برداشته ایم من و تو

من این سوی آب هستم

تو آن سوی آب....

اما هرجا که هستی

چهارشنبه سوریت مبارک

پسر همسایه کودکی هایم....