چه دیر....
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

زمین و زمان بهم ریخته تا اعصاب آدمو قاطی کنه....یک هفته که اینترنتمون رو قطع کردند حالا هم با سرعت حلزون داره کار میکنه.سایت وب شاتس رو هم فیلتر کردن دیگه نمیدونم پس کجا عکسهای سفرهامو بذارم دارم دیوونه میشم...دارن دیوونم میکنن..

این سال نکبت هم انقدر کش اومده که تموم نمیشه خبر مرگش.تو رو خدا دعوام نکنید بذارید غر غر کنم و خودمو و دلمو خالی ....

امسال خیلی گند بود برام.پر مشکل و بدبختی و غم و غصه.الان هم حالم خوش نیست. از شماها چه پنهان که فکر کنم دارم دچار افسردگی میشم.فکر کن نمیدونم کدوم مشکلمو میتونم با دستام از رو زمین بلند کنم.مادر مریضمو  یا پدر از کار افتادمو یا خودمو و زندگیمو....اصلا بیخیال ولش کن تاحالاش که گذشته باز هم میگذره.اما دلم آی دلللللللم...

الان یه کتاب رو تموم کردم به اسم "چه دیر" نوشته "مهکامه رحیم زاده " و مال نشر ققنوس که خیلی کتاباشو دوست دارم.چه دیر منو تو خودم برد و غمگین ترم کرد.یه جوری که احساس کردم داره از من حرف میزنه.گرچه شبیه من نیست اما انگار "نیکو" ی چه دیر همزاد "سمیرا"ی "بیا تابرویم" هست.هم هست هم نیست.اونم غمگینه.اونم خستست.اونم کم آورده.اونم دیگه نمیتونه اینهمه مشکل رو رو دوش بکشه.اون هم....

"کریم" قصه هم انگار باباست.بابای روی تخت افتاده.بابای تانوان که داره روز به روز بیتشر از دنیا فاصله میگیره و تبدیل میشه به یه جسد که فقط نفس میکشه...

اما باز خوش به حال نیکو که یه خواهر داره.٢ تا پسر داره-یه مادر سالم داره....

چقدر غر غر کردم.من رو ببخش.یه اینبار بود فقط.آخه دلم تلنبار شده بود از درد دل...

فردا روز دیگری هست شاید حالم بهتر شود.حتما بهتر خواهد شد مثل همیشه!

(البته من هم محمدامین رو دارم که نیکو نداردش.این به همه داشته های نیکو در.مگه نه؟)