شیراز(1)
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢٢/١١/٨٨-شیراز

من شیراز را ندیده بودم.بارها برنامه ریزی میکردم و هر بار یک اتفاق مانع از دیدار من میشد تا بالاخره یار با ما یاری کرد و دیده بر ما گشود....شیراز را دیدم.مست شدم.مستی کردم.دیوانه و شیدایش شدم.شیراز را دیدم و نوشیدمش.شیراز را با تنم هم آغوش شدم.شیراز را خط به خط شعر گفتم.قصه ساختمش.غزلش کردم و با ساز نواختمش.شیراز مرا نواخت و شعرم کرد.شیراز مرا از خود بیخود کرد.شیراز زیباترین جای ایران بود که دیده بودم و ندیده بودمش.شیراز به تنهایی ایران بود برایم.شیراز را فقط میتوان با یک کلمه بیانش کرد با "عشق"....

قبل از هرچیز از تمام دوستانی که در این سفر یاریم کردند تشکر میکنم.شیرازیهای مهمان نوازی که به من ایمیل میزدند و کامنت میگذاشتند و کمکم میکردند .شیرازیهای باصفایی که دلهایشان به وسعت کل ایران است و مهربانیشان به وسعت دریاها.شیرازیهای باصفایی که روحشان به مانند شهرشان زیباست.شیرازیهای باصفایی که تا ابد در دلم جای دارند.

و تشکر میکنم از علیرضا صادقی زاده که با برنامه ریزی خوبش سفری به یادماندنی برایمان به یادگار گذاشت.دستت درد نکند دوست خوب.

013

صبح خیلی زود راه افتادیم.۵ ماشین بودیم و ٢١ سرنشین که در عوارضی قم با هم قرار گذاشتیم  و رستوران آفتاب مهتاب ایستادیم برای صرف صبحانه.جاده خیلی خیلی شلوغ بود و با وجود اینکه صبح زود حرکت کرده بودیم اما به ترافیک ماشینها برخوردیم.بعد از صرف صبحانه در رستوران مجتمع آفتاب مهتاب که در جاده قم قرار دارد راه افتادیم به سمت اصفهان.

020

اول تصمیمان بر این بود که نهار را در اصفهان بخوریم اما چون صرف صبحانه کاملی داشتیم در اصفهان هنوز گرسنه نشده بودیم.به خاطر همین به راهمان ادامه دادیم به سمت شهر شیراز.وسطهای راه حول و حوش ساعت ۵ بعد از ظهر بود که ایستادیم جایی میان راه.راستش جاده تهران به شیراز راهی سرسبز نیست.به سختی میتوان جایی خوش منظره پیدا کرد برای نشستن.ما هم بیخیال آب و علف !!! شدیم و کنار بیابان خدا بساط پهن کردیم و رفتیم تو کار خوردن نهار.نهارمان هم توسط "علی" سرآشپز معروف گروه آماده شده بود که شامل ساندویج مرغ میشد.بعد از صرف نهار یا به عبارتی عصرانه راه شیراز را در پیش گرفتیم.

017

این بار بیشترین تعداد نفران با ما همراه بود.جمع و جور کردن ٢١ نفر کار آسانی نیست.هر ماشین در یک پمپ بنزین میایستاد تا بنزین بزند.هر از گاهی باید برای رفتن به دستشویی می ایستادیم و این زمان سفر را طولانی تر و بچه ها را خسته تر میکرد. میتونم به جرات بگم که داشتم از زور خستگی راه له میشدم.من خودم معمولا به راحتی نمیتونم تو ماشین بخوابم و این خسته ترم میکنه.معمولا هم شب قبل از سفر از هیجان خوابم نمیبره.بنابراین در طول راه از زور خستگی و بیخوابی به حالت موت!!! میفتم.البته هستند کسانی از بچه ها که سرشون رو میزارن و شیراز از خواب بیدار میشن مثل....!!!!!

021 

غروب در راه بود.من رو شوق دیدن شیراز بیدار و هیجان زده نگه داشته بود.کوه ها در غروب هزاررنگ میشدند و آسمان تابلویی به شکوه خلقت میساخت.در تن رنگارنگ کوه ها ابرها جست و خیز کنان بالا و پایین میپریدند.باد میوزید و نور نارنجی و قرمز و سرخ را لابلای دامن ابرها به بازی میداد.غروب خورشید در جاده های ایران برای من همیشه باشکوه است و رویایی.خصوصا جاده های کویری در تن غروب شکوهی دوصد چندان به خود میگیرند.

027

هوا داشت تاریک میشد که تابلوی تخت جمشید را در طول راه دیدیم.هیجان من ده برابر شد.انگار پوست تنم را کسی میکشید و هی مور مور میشدم.برای من همیشه دیدن تخت جمشید یک آرزوی بزرگ بود و این بار داشتم میرفتم تا این عظمت را از نزدیک با چشمهای خودم ببینم و با دستهایم لمس کنم و به  آرزویم برسم.هرچه بیشتر نزدیک میشدم قلبم تند تر میزد و من هیجانم افزون تر میشد.شب گسترده شده بود که به نزدیکیش رسیدیم.تصمیم گرفتیم با همه خستگی یک سری به آن بزنیم.اما وقتی به محوطه تخت جمشید رسیدیم فهمیدیم که در آن بسته است و تنها میتوانیم پای کوه بایستیم و از دور نظاره گرش باشیم و دل را راضی کنیم که تا صبح سر کند.صبر برای رسیدم به معشوق سخت بود خیلی سخت....

034

با من بمانید تا شیراز را با هم بگردیم.....