رفت و آمد...
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

صدای فریادی شنیدم و انگار همان صدا صدای مرگ بود...

عصر بود و من خسته از کار به خونه برمیگشتم..به زور خودمو به بیرون از مخابرات کشیدم.سرم درد میکرد.روزها بود که سرم درد میکرد.یکدفعه صدای فریادی شنیدم و انگار همان صدا صدای مرگ بود.پشت بندش ترمز شدید یک ماشین٬ جیغ یک زن ٬ فریاد ایست یک سرباز . سرم رو بالا گرفتم .جوجه سربازی پسری رو زیر مشت و لگد گرفته بود.فریاد دردآلود پسرک توی سرم ضربه میزد.مردم جمع شدند.از هر گوشه چهارراه صدای دادو قالی بلند بود.هجوم سراسیمه مردم و دیدن تن کتک خورده آن پسر.سرم نبض داشت و دستهای پسرک در دستبند آزارم میداد و سرباز همچنان با پوتین به قوزک پای پسرک میزد و پسرک فریاد میکشید...

داد کشیدم:بی انصاف بسه...تو که به دستاش دست بند زدی.دیگه نمیتونه فرار کنه.داری لهش میکنی!...سرباز براق شد طرفم و داد کشید:به توچه مرتیکه.......

و گلاویز شدیم.و دیگه نفهمیدم چی شد که صدای شلیک یک گلوله بود و سوزش درد درون قلبم.و چشمهای هراسانی که به من نگاه میکرد و فریاد کمک خواهی مردم و دستهای سرخ پسرک که با هیجان مرا تکان میداد و سرباز وحشت کرده که در هجوم مردم گرفتار بود...اما من هیچ چیزی نمیدیم جز چشمهای مریم که امروز صبح با من خداحافظی کرده بود...چشمهای مریم با من ماند تا لحظه ای که پارچه سفید را روی من کشیدند و دیگر مریم نبود...

............

کسی جیغ کشید : مریم...و در ارتعاش صدا ٬ مرگ با من حرف زد....

کمرم درد میکرد.نهار رو بار گذاشته بودم.جهان گفته بود خورشت بادمجون هوس کرده و آخ جونی گفته و از در بیرون رفته بود.از خونه خانم توسی میومدم رفته بودم ماساژش بدم.دستی به داخل کیفم کردم و خوشحال از پول بدست آمده به فکر خریدن حوله برای جهان بودم.بعد از چند سال بالاخره پولی واسه کادوی تولد فراهم کرده بودم.حوله جهان پوسیده بود و هوس اون حوله آبی رنگ پشت ویترین مغازه قلقلکم میداد.کمرم درد میکرد اما وقتی دستم را روی شکمم کشیدم حظ کردم.گاهی درد هم حظ داردها....به امشب فکر میکردم و به لبخند جهان و به تولد او.دستام خالی بود اما دلم پرپر بود.به کنار دیوار دست کشیدم و راهم ر ادامه دادم.صدای آژیر آمبولانس بود یا پلیس نمیدونم...از سر کنجکاوی سرم رو بالا کردم سر چهارراه مخابرات شلوغ بود.دوست نداشتم توی شلوغی بروم اما کنار کارواش که رسیدم٬ کسی جیغ کشید : مریم...و در ارتعاش صدا ٬ مرگ با من حرف زد.... چرا همه برگشتند به سمت من؟ تن سپیدی زیر پارچه بود و دستی خون آلود بیرون از پارچه روی آسفالت داغ افتاده بود.حلقه جهان در این انگشتها چه میکرد؟ هرم داغی از خون از مغزم به پایین لغزید و من بر روی زمین افتادم...

..............

یکهو نفسم بند اومد.گفتم مردم اما زنده موندم...

امروز صبح با کش و قوس بیدار شدم.به صدای ضربان دل مریم گوش کردم و فهمیدم او هست و آرام گرفتم .بعد مریم با من حرف زد و من خندیدم و دست و پایم را تکان دادم.جهان شکم مریم را بوسید و  بوسه ای برایم فرستاد که طعم خداحافظی میداد و رفت...مریم خورشت بادمجان میپخت و برای من شعر میخواند و من از تاروپود بدن مریم تغذیه میکردم.در لابلای خون تنش غوطه میخوردم و با مریم زندگی میکردم...مریم رفت سر کار .من رفتم سر کار...مریم دستی به کمر کشید و خستگی در کردو بعد دست مهربانش را بر روی من کشید و من به چرت زدن افتادم....در خواب و بیداری بود که یکهو نفسم بند اومد.گفتم مردم اما زنده موندم و با مریم به خاک نشستم...

شب به خواب مریم آمدم.در خواب به دنبالم دوید و فریاد زد:جهان چرا رفتی؟....و من فریاد زدم : من نرفتم تازه دارم میام....انگار جهان بود که حرف میزد....

*این داستان واقعی است