۹ کله پوک خوش شانس!(دریاچه گهر)
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به الیگودرز-درود-دریاچه گهر

روز دوم - در یاچه گهر

سلام پویان....زنده ام یا خواب میبینم؟ما موفق شدیم.هورا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بعد از ۶ ساعت کوه نوردی ما به در یاچه گهر رسیده ایم.اینجا بهشت است.یک بهشت گمشده پشت کوههای سر به فلک کشیده زاگرس.دریاچه پشت کوه ها قایم شده است.عجب نازی دارد این عروس سبز پوش.ما را تا مرز جنون برای وصالش کشانید.

همه جا پوشیده از علف وگلهای وحشی است.اسبهایی تک و توک در حال چرا هستند.گوشه ای پوشیده از نیزار است.گله به گله چادرهای کوهنوردان دیده میشود.همه مجهز به اینجا آمده اند به جز ما ۹ نفر که مانند داستان همینه ها! عمل کرده ایم.نه چادری نه لباس گرمی و نه هیچ چیزی جز نهارمان...انقدر خسته و داغونیم که به هیچ چیز فکر نمیکنیم.مانند جسد میفتیم و نایی برای حرکت کردن نداریم.

قرعه طبق معمول برای تهیه نهار به اسم سعید مظلوم! افتاده است.در شرایطی که هیچ کدام نای برخواستن نداریم سرآشپز محبوب خوش دستمان به سراغ محموله نهار رفته و سرگرم تهیه جوجه کباب است.

ساعت ۶بعد از ظهر است و ما تازه نهارمان را تمام کرده ایم.حالا با شکمهای سیر بهتر میتوانیم از زیباییها لذت ببریم.این قسمت تازه دریاچه کوچک است.میگویند پشت ان دریاچه بزرگ قرار دارد.قربانتان بروم...همین کوچکه هم از سر ما زیادی است.سکوت در این دریاچه غوغا میکند.صدای قورباغه ها به همراه آواز پرندگان همه جا را فرا گرفته است.

یک قایق تنها و به گل نشسته بر روی سطح صاف و صیقلی دریاچه سوژه قشنگی است برای عکاسی.اول محمد امین مینشیند و یک عکس زیبای تک نفره میگیرد.هوس به دل همه میفتند. پاها را به آب زده و به درون قایق میپریم.قایق سنگینی کرده و کم مانده همه مان غرق شویم. ما دیوانگی را به حد تمام رسانده ایم.خدا ما را شفا دهد!

هوا رو به تاریکی میرود.باید یا علی گفته بلند شده و در دل تاریکی ۶ ساعت راه رفته و برگردیم! تا به حال دیوانه هایی مثل ما را دیده بودید؟ تنها فکر به برگشتن اشک همه را در میاورد.اینجا همه چادر زده اند و حداقل یک روز میمانند اما ....چاره ای نیست پسرک ما را راه میندازد.۶ ساعت بالا آمدیم ۲ ساعت استراحت کردیم و ۶ ساعت پایین میرویم.مسخره است نه؟ اما خدا ما را خیلی دوست دارد.ناگهان یک بسیجی جلوی ما را میگیرد.یک آقای میان سال که مسوول حفاظت و امنیت آنجاست.از ما میپرسد که چه میکنیم؟آیا دیوانه شده ایم که در شب این راه را میخواهیم برگردیم؟پسرها سینه جلو میدهند و میگویند مشکلی نیست راهنما داریم.آن آقا رو به پسرک محلی میکند و میگوید:تو به این بچه ها تضمیم میدهی؟تو غلط میکنی؟؟؟؟؟؟

سپس رو به ما میکند و میگوید:میدونید چه خطرهایی سر راه شماست؟اول از همه حیوانات درنده ای مانند خرس-گرگ-گراز...اگر شانس بیارید و حیوانات تکه پارتان نکنند بدتر از حیوانات سر راهتان است.اینجا پر از اشرار است که منتظرند شبانه به کوه نوردها حمله کنند و غارتشان کنند.تازه شانس بیاورید که فقط غارتتان کنند ممکن است با کلا بکشنتان و یا به زنهایتان......دیگر باور کردنی نیست .از ترس میخکوب شده ایم و با دهانهای باز نگاه میکنیم. چند کوه نورد خبره نیز به سراغمان آمده و  همان حرفها را تکرار میکنند.پسرها خشکشان زده است.کوهنوردان میگویند شما با خانمهایتان چه جسارتی دارید که میخواهید برگردید؟؟؟؟؟؟

به ما یک پتو و تعدادی لباس گرم میدهند.خدا خیرشان دهد سربازها نیز یک اطاق خالی به مامیدهندتا شب را در آن سر کنیم.کوهنوردان ما را به شام خود دعوت میکنند.از دریاچه ماهی قزل آلا گرفته اند...ما هنوز در این بهت هستیم که خداوند چگونه در لحظه آخر جانمان را نجات داد.هر ۹ نفر باید شب را در این اطاق به صبح رسانیم.خانمها یک سمت و آقایوون بالای سر ما دراز میکشند.پتو را به ما خانمها میدهند تا ۴ نفری از آن استفاده کنیم.پسرها لباسها را تنشان میکنند.سرما بیداد میکند تا مغز استخوان یخ زده ایم.جا نداریم حتی پاهایمان را دراز کنیم.در هم پیچیده ایم تا از گرمای تن یکدیگر گرم شویم.تازه میفهمم یخ زدن از سرما یعنی چه!امروز یک بار از روی خر پرت شدم زمین.یک بار در رودخانه افتادم و بار آخر خواب آلوده از روی سکو افتادم!!!زخم و زیلی با پایی کبود و تنی خیس گیدگید! از سرما میلرزم.چرا این شب تمام نمیشود؟