کرمان(4)
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١٣/٩/٨٨-ادامه سفرنامه کلوت شهداد-بخش دوم-در خود فرو رفتن 

124

دیگر خورشید رو به افول است.نوری تند و نارنجی بر تمام خاک کویر سایه انداخته و رنگی زیبا به آن داده است.سایه ها بلند شده اند و خاک کم کم تنش رو به سردی میگذارد.باد می وزد و دلت را با خود به این سو و آن سو میکشاند.وقت شیطنتهایمان تمام شده. حالا هرکدام به سویی رفته ایم و میخواهیم این واپسین ساعت را در تنهایی خود با کویر بنشینیم.دیگر های و هوی جواب نمیدهد.کلمات در سکوتند که در همنشینی تو و سایه ها مجلس گرم کن میشوند.

130

مگر میشود آدم بود و زیبایی خلقت را دید و به خالق نیندیشید.وقتی سرت را بر روی این خاک سرد میگذاری حسی قوی از پیشیانیت تا عمیق ترین سلولهای بدنت جاری میشود.انگار چشم سومی گشوده شده و خود خالق را در تن ذره های روان کویر میابی. کفشهایت را دربیار.با خاک وضو ساز.همان لحظه ای که کف دستهایت را بر روی خاک میکوبی احساس میکنی یک پاکی ناب به درون روحت جاری میشود.حالا به سجده برو و هیچ چیز نگو.خود خالق با تو حرف خواهد زد.اگر بگویمت اشک جاری میشود باور میکنی؟ میگویند گریه کردن ناخالصیها را میزداید.اینجا خود کویر در چشمهایت لانه میکند تا پاکشان سازد.

132

حالا راه برو.با پاهای برهنه راه برو.بگذار پوست پاهایت تن نرم ماسه هارا لمس کند. بگذار در تماسی عاشقانه دانه ها بر پاهایت بوسه بزنند.آنها هم دارند با تو عشق بازی میکنند.دراز بکش و چشمهایت را ببند.اصلا دور شو از همه.برو جایی که هیچ کس را نبینی.حالا با خیال راحت تنت را به بیابان بسپار و نگران هیچ چیز نباش.بیابان خود نگهبان تو خواهد بود.و چشمها....یادت نرود که چشمهایت را هم ببند و تنها به سکوت گوش کن.گاهی آوای عقابی را خواهی شنید که در چرخی دیوانه وار در بالای سرت اوج میگیرد.عقاب باش و بالا برو...

136

خورشید زور آخرش را میزند.از لابلای هرچه روزنه است میخواهد هنوز با ما باشد و گپی بزند.ما هم نمیخواهیم به این زودیها او را از دست بدهیم.حالا ماییم و شکار لحظه ای پرتوهایش که میاید و میرود و چه زود دارد تمام میشود.آهای خورشید بانو نرو.....ما را با سیاهی تنها نگذار...بیابان در شب ما را میترساند.

137

و بعد در کنجی مینشینی و به خودت میندیشی و در این عظمت روبرو گم میشوی و وقتی یواشکی داری اشکهایت را پاک میکنی کسی با قاب دوربینش شکارت میکند. میگویند آنچه عوض دارد گله ندارد.شکار میکنی و شکار میشوی.این قانون طبیعت است.

140

و این مرد تنهای من است که تنها من میدانم چه روح بزرگی در او نهفته است و تنها من میدانم که در پشت ظاهر آرامش چه قلب بزرگی دارد و تنها من میدانم که وقتی دلش سخت میگیرد اینگونه دستها را در جیب میگذارد و آرام آرام راه میرود و تنها من میدانم که او فرشته ای است که خدا تنها به خاطر من او را به روی زمین فرستاده است و تنها من میدانم که فرشته من در زیر پوست مردانه اش تن لطیف یک کودک نهفته است .

152

آهای آدمه....تو که تنها و آرام داری به پشت آن کوهها میروی.آهای آدمه...تو که از همه بریده ای و دنبال خویشتنت میگردی.آهای آدمه...تو که در سکوت نعره میزنی و خدا را به جستجو نشسته ای....آهای آدمه آیا در دنیایت جایی برای من هم هست...؟

153

و دوستانم....دوستانم که لحظه هایم را با شما قسمت کرده ام. و دوستانم که تصویر بودنتان در تمام سفرهایم جاری است و دوستانم که زندگی را با شماها سپری کرده ام و دوستانم که درون قلب من نشسته اید و دوستانم که با شماست که میخندم و میگریم میخواهم تا ابد با هم بمانیم اگر خدا بخواهد...

154

حالا دیگر هیچ کس نیست.کویر آرامش قبل خود را یافته است.هیچ خنده ای در دلش نمیپیچد.هیچ آوازی در سکوتش جاری نمیشود.هیچ گامی بر روی شنهایش قرار نمیگیرد. هیچ کس با انگشت بر روی پوست تنش نقاشی نمیکند.هیچ ردی از هیچ ماشینی نیست.باد میوزد و تمام آثار بودنمان را ترمیم میکند.دانه ها ذره ذره دوباره روی هم قرار میگیرند انگار نه انگار که در تمام طول روز گروهی سرخوش و شاد دویدند و خندیدند و آوار خواندند و ساکت شدند و گریه کردند و یواشکی حتی عاشق شدند...کویر در شب خودش را از سر نو میسازد تا فردایی دیگر و گروهی دیگر و جنجالی دیگر خواب شبانه اش را به بیداری بکشانند.

161

سفر به پایان نرسیده است.با من بمانید تا بعد...