چند کیلو خرما برای مراسم تدفین
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

آقای سالور سلام.انشالله خوب و خوش باشید تا مارا باز هم اینگونه مسخ کنید.

حال ما هم خوب است و هم بد.خوبیم که ٢ ساعت تمام نشستیم و کیف کردیم و غوطه ور شدیم در حس ناب عاشق شدن و هی حس ایرانی بودنمان قلمبه شد که دیدید ما هم کارگردانی داریم از شما آن ور آبیها بهتر! کیف کردید که کارگردان ما پوز شما را به زمین کوبید...

و بدیم که چرا مجبوریم در تلویزیون چند در چندمان شاهکار شما را ببینیم و افسوس بخوریم که چرا در تاریکی سالن سینما و مقابل پرده نقره ای نیستیم تا به احترام شما بلند شویم و چند دقیقه هی دست بزنیم برایتان...

و حالا با این عذاب وجدانمان چه کنیم که اصلا شما راضی هستید ما اینگونه فیلمتان را ببینیم یا نه.آخر چکنیم پس ؟اگر به انتظار اکران آن بشینیم په کسی میداند چند سال باید صبر کنیم و آیا اصلا روزی بالاخره فیلم شما به اکران در میاید یا نه...

به خدا ما هم راضی نیستیم اینگونه و بی هیچ پرداخت پولی در خانه مان لم بدهیم و هی کیف کنیم از دیدن هنر ناب شما.

آقای سالور ما را میبخشید؟

چند ساعت است که از دیدن فیلم "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" میگذرد و من همچنان مبهوت مانده ام با این موضوع ناب و بازیهای ساده و فیلمی به غایت تاثیر گزار. تا حدی که فکر کنم ذهنم برای روزها و روزها درگیر بماند با مفهوم تنهایی بشر و عشق و سادگی...

این فیلم که محصول ١٣٨۴ سامان سالور است چند سالی است که در بند اجازه از ارشاد گیر افتاده است.منکه نفهمیدم علت مجوز ندادن به این فیلم شاهکار چیست. نه حرف سیاسی میزند نه خلاف شرع و قانون و نه کاری با عفت عمومی و این چیزها دارد.تنها خلاصه میشود در قصه تنهایی ما آدمها و حسرتهای انبار شده در دلها و عاشقی و زندگی بر باد رفته ...

فیلم حکایت ٣ مرد است و زندگی هریک از آنها.یکی در تنهاییش عاشق جسدزنی  است در زیر برف و نگران از درآمدن آفتاب و آب شده برف و نابودی جسد...دیگری درگیر نوشتن نامه های عاشقانه برای زنی است در آن سوی گردنه های پربرف و آن دیگری پستچی تنهایی است که باید این نامه ها را برساند به آن زن و خودش درگیر عشقی دیگر...

در این فیلم به غیر از محسن نامجو که در نقش پستچی ظاهر میشودنتوانستم بقیه هنرپیشه ها را بشناسم اما به جرات میگویم که هر یک بهتر از دیگری توانسته اند در این فیلم ساده سیاه و سفید بی شیله و پیله بازی کنند و تو را باخود به عمق سرما و غم تنهایی آدمها بکشانند.فیلم به شدت با لایه های احساست بازی میکند و تو را به فکر فرو میبرد.انقدر که دلت در آخر برای منفی ترین آدم فیلم هم میسوزد و آتش میگیرد.برای تمام تنهایی که آن را با یک جسد پر کرده است.جسدی که سرانجام در نعش کشی گذاشته شده و به گورستان میرود.

این فیلم توانسته است برنده جایزه بهترین فیلم جشنوارهNantes (چشنواره نانت که در فرانسه بین سه قاره آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین برگزار می شود) و یوزپلنگ طلایی از جشنواره لوکارنو بشود.در یکی از سایتها خواندم که سامان سالور در یکی از مصاحبه هایش گفته:

" تنها به راضی ‌بودن مخاطب ایرانی می‌اندیشم، اما مخاطبان ما اجازه دیدن این فیلم‌ها را ندارند و تنها فرصت دیده‌شدن این فیلم‌ها شرکت در جشنواره‌هاست. البته زمانی که این فیلم را می‌ساختم تصور نمی‌کردم حتی به جشنواره‌ دارقوز‌آباد دعوت شود، همین‌ فیلم که حتی یک ریال از سینمای ایران کمک نگرفته و دریک سالن هم اکران نشده، در جشنواره لوکارنو آبروی سینمای ایران را خرید."

هفت‌هزار تماشاگر بعد از اکران آن ایستادند و سینمای ایران را تشویق کردند.